Prvních 171 řádků.
سرت شلوغه ویل؟
نه، نه واقعاً.
چهخبرا؟
توی مدرسه استعداد یابی تشویق کننده گذاشتن...
من هم پیش خودم فکر کردم که برم.
ولی میدونی، گفتم فکر مزخرفیه واسه همین کنسلش کردم.
خب، بهنظرم...
تشویق کننده شدن یهجورایی فکر خوبیه.
- بهنظرت شانسش رو دارم؟ - معلومه که داری.
توی فیلادلفیا دخترا یه شعار داشتن...
که کل جمعیت شارژ میشدن.
اینطوری بودن. اینطوری:
«بُردیمشون، فحششون دادیم، سرویسشون کردیم»
«ولی فکر مزخرفی بود چون توی محلهشونیم»
«فرار کنید!»
مترجم: امیر دلپسند AMIRX79X
1400/09/22 2021-12-13
.:: قسمت هفتم فصل دوم ::. ► تولد چهل سالگی ◄
فیلیپ، دامنم قبلاً بهتر بود نه؟
این قبلاً اینجا نبود.
- اینطوری بهتره؟ - آره بابا.
حالا شدی شبیه جواد رضویان توی فیلم کلاهی برای باران.
ویوین.
تو خوشگلی همیشه خوشگل میمونی.
تو خوشگلترین زنِ 40 ساله توی نیمکرهی غربی زمین هستی.
من 40 سالم نیست فیلیپ. تا ساعت 7:08 دقیقه 40 سالم نمیشه.
میشه 7:09 اگه پاهامم حساب کنی که آخر اومدن بیرون.
یک ساعت دیگه خودت و پاهات قراره توی بزرگترین و بهترین مهمونی تولد دنیا باشن.
آخی، خیلی دردسر کشیدی عزیزم. ببخشید که انقدر نق میزنم.
اشکالی نداره عزیزم. هیچکس از اینکه قراره...
.جوونتر نشه خوشحال نیست
ولی خودتو ببین به چه چیزایی رسیدی.
یه استادِ تمام و کمالی سه تا بچهی عالی داری...
و یه شوهر که قد بلند و سیاه و پولداره.
چند نفر میتونن ادعا کنن توی...
کد پستیت انقدر چیز دارن؟ (منظورش سنّش بود)
داداشم کارلتون، چه کراوات شیکی داری حاجی.
- درش بیار ببینم چطوریاس. - حتماً، پارچهاش ابریشمیه دوختِ ایتالیاست.
این عنکبوته کل روز رو مخم بود.
اینجا رو حاجی! .نقطه «ن» آرمانی رو پر رنگتر کردم
کل آخر هفته رو راجع بهش فکر کردم ویل...
تصمیم گرفتم واسه استعداد یابی تشویق کنندگی ثبت نام کنم.
مطمئنی اشلی؟
باید یه دامن کوتاه و خجالت آور بپوشی...
و جلوی کل جمعیت مدرسه نمایش اجرا کنی...
و با چند تا پسر نوجوون عرق کرده توی یه اتوبوس بشینی.
از خدامه همچین چیزی.
صد درصد اشلی. هی، یهکم برقص ببینیم.
خیلیخب، باشه.
25 سنت، 50 سنت، 75 سنت یه دلار!
همگی برای مؤسسه آموزشی هال
وایسید و خوشحالی کنید!
هورا، مدرسه!
حرفمو پس میگیرم اشلی. رقصت عالی بود!
- مرسی کارلتون. - خواهش.
تو نظرت چیه ویل؟
رقصت یهجورایی...
آبرومندانه بود اشلی.
میخوای یهکم کمکت کنم؟
- وای مرسی! - وای خواهش!
کل روز تو پاساژ دنبال کادو واسه مامان بالا پایین دویدم.
ولی ارزش خستگی رو داشت چون قراره عاشق کادوش بشه.
لاترجی!
نه، وایسید. این واسه خودمه.
آخ! این هم واسه منه!
پیداش کردم.
تو چته دختر، ها؟
حقوقِ دو هفته رو بهت دادم که بری دستکش فِر بخری؟
هیس! فکر کنم داره میاد!
تولدت مبارک!
باشه بابا باشه.
بیا عزیزم اینا مال تو.
فکر نکنم دیگه دامن کوتاه برام مناسب باشه.
مامان، میخواستم راجع به لباس پولکیت باهات حرف بزنم.
اونی که اونجا نشسته استیسی کوپرـه دخترِ مدیر مدرسه.
از یکی شنیدم مامانش کلی جراحی پلاستیک کرده.
اونی که نشسته همون مامانشه کارلتون.
پس بقیهی چونهاش کو؟
چونهاش روی پاهاش بهش میاد.
خدا رو شکر بهموقع رسیدم پاساژ چون داشتن میبستن.
ازشون خواستم پله برقی رو روشن کنن انقدر کولی بازی در آوردن که نگو.
بههرحال...
کادومون قراره عالی باشه. یه دامن بلند پشمی واسش گرفتم.
خوبه.
سلاملکم!
- ویوین. - سلام عزیزم، چطوری؟
مگه این لباس هالووین پارسالت نیست مامان؟
میدونی، همونی که مثل شهره صولتی لباس پوشیده بودی.
دقیقاً همونه.
نمیخوای دوباره «عکساشو پاره کردم» رو بخونی که؟
شاید خوندم.
امشب شبِ جووناست من هم جوونم عزیزم.
زندگیم عالیه این مهمونی هم قراره عالی باشه...
تازه من هم خیلی خوشگل شدم.
- آره، مامان. - امشب عالی شدی.
- شبیه اسکلها شدم، نه؟ - بیخیال ویوین.
مرسی.
امشب مهمونی فوقالعاده بود فیلیپ.
بود؟ نخیر.
مهمونی هنوز تموم نشده.
سورپرایز!
امشب جمع شدیم
تا زنی رو ببینیم که 40 سالش شده
هم باهوشه هم شیک پوش پس کف بزنید براش
این خلاصه زندگیته ویوین بنکس!
سال 1951 رو یادتونه؟
آغاسی رو یادتونه؟
حلقه کمری چی؟
من هم یادم نیست!
1951 همون سالی بود که ویوین اسمیت بهدنیا اومد.
بشین زجه بزن گوگوش.
چند سال بعدش ویوین کوچولو شروع کرد به اجرای رقص تک نفره.
که میشه تقریباً بیشتر از 25 سال پیش.
سالها اومدن و رفتن.
رسیدیم به دهه 60.
سالهای تاریکِ مُد.
اون زمان ویوین موهاشو فِر کرد لباس گشاد و کفش کف بلند میپوشید.
و با آرزوی رقصنده شدن به دانشگاه رفت.
زمان گذشت.
روزها و سالها گذشتن...
ویوین مدرک تدریسش رو گرفت ازدواج کرد و به کالیفرنیا اومد.
سالهای سال گذشت.
امروز ویوین بنکس به یه استاد موفق...
مادر و همسر بینظیر و یه پاسدارِ قرون وسطی تبدیل شده.
وایسید، وایسید وایسید...
خیلیها راجع به 40 ساله شدن جوک میگن ولی اینجا از این خبرا نیست.
چون 40 که پیر نیست...
البته اگه یه درخت سکویا نباشی.
هر چی نباشه زندگی از 40 سالگی شروع میشه.
آخ، گفتم زندگی؟ منظورم بیماری پیوره بود.
ولی دور از شوخی زندگی تازه از 40 سالگی شروع میشه.
البته شروعِ پایان!
ما میخوایم بگیم که...
چهخبر شده؟
کارِ شمعهاست جناب.
سیستم واسه همچین نوع گرمایی طراحی نشده.
توی دو روز دو بار خریدم رو پس دادم. خجالت آوره.
دفعه دوم مجبور شدم بگم خواهر دوقولومم.
- حالا چی براش گرفتی؟ - این یکی دیگه ضدِ مامانه.
هر استادی از خداشه اینو دستش بگیره...
حالا چه لباس تنش باشه چه شورتِ نخ در بهشت.
البته با اون دومی که گفتی دانشجوها سریع سیخ میکنن.
البته با یهسری کارای دیگه.
مامانتون کجاست؟
از وقتی از مدرسه اومدیم نیومده پایین.
احتمالاً قراره ناراحت و بد اخلاق بشه.
- پس درکش کنید، خب؟ - حتماً
- سلام به همگی! - سلام مامان!
چه روز قشنگی نه؟
خوب حدس زدی عمو فیل.
امروز به لطف تو خیلی عالی گذشت فیلیپ.
مهمونیِ دیشب باعث شد زاویه دیدم به مسائل رو عوض کنم.
دیشب فهمیدم شغلم سدِ راه...
مهمترین چیز زندگیم شده.
این خیلی عالیه عزیزم.
میخوام بدونی که چه استاد دانشگاه باشی...
چه همسری که خونهداره و شوهر سخت کوشش رو حمایت میکنه
در هر صورت پشتتم.
خیلی هم خوب. چون یه تصمیمی گرفتم.
میخوای با این لباست جارو بزنی؟
نه! میخوام برقصم.
خب، واسه کلاس رقص آمادهام.
کسی سوئیچم رو ندیده؟
کیفم کجاست؟ ماشینم کو؟
میخوای من برسونمت خاله ویو؟ چون در کل باید برم پیش جز.
ممنونت میشم ویل.
میشه قبل از اینکه بری اینو امضاء کنی مامان؟ واسه استعداد یابی رقصندگی مدرسهست.
اشلی، خیلی بهت افتخار میکنم.
آخی، عزیزم میدونی از بچگی میخواستی این کارو بکنی.
ولی یادت باشه مهم نیست چقدر استرس بگیری
تسلیم نشو. مهم نیست شانست چقدره.
No comments yet. Be the first to leave one.