Prvních 200 řádků.
«خوب بود»
میدونم. میبینم.
- میبینم. - مامانی!
این واسه چیه؟
- تصفیه آب. - آهان.
و این چی؟
که یه چاله بکنی که توش برینی.
- وای. - آره.
چه حال به هم زن.
خوشحالم که به کارم اهمیت میدی.
- کریس. - لامپ سریه.
که چراغقوه هم هست.
نه، یه چراغقوه کوچیکه.
یعنی کوچیکه.
مگه چند تا چراغ لازمه؟
- این رو شستی؟ - اونهایی که گفتی رو شستم.
این هم پیش اونها بود؟
اصلا نمیدونی چقدر آمادگی لازمه.
اگه مجبوری توی رودخونه بشورش.
- جسی؟ - بله؟
یه تامپون واسم میاری؟ توی اون کشوئه.
مرسی.
چطوری له نمیشه؟
چون پودر کره بادوم زمینیام مثل ضربهگیر عمل میکنه.
بدو! بدو، بدو.
چیه؟
خوبی؟
- عاشقشم! - بابا...
- عالیه. - بیا.
آهای.
برو عقب.
- چی؟ - میشه بری عقب؟
چرا من برم عقب؟
چون مودبانه درخواست کردم.
سه هفته پیش گفتی میای!
سم هم میره، همه میان جز تو.
آره، چون من...
واسم مهم نیست. بدون من برو.
اشکالی نداره، اشکالی نداره!
- آهای! - عوضی!
- میخوای کمکت... - نه، ولش کن.
نمیخوام قیافه نحسش رو این چند روز آخرهفته ببینم.
- مطمئنی؟ - برو دیگه.
- دیلن نمیاد؟ - نه.
- میخوای من سعی کنم متقاعدش کنم؟ - نه، نه.
بیایین بریم فقط.
استفانی عاشق این قضیه میشه.
- وای. - میخوای من رانندگی کنم؟
- نه راستش. - مراقب این یارو باش.
دیدمش. چشم دارم. داره میاد اینجا.
اون داربسته. چهارده ساله که اونجاست.
جدی میگم.
هزینه نگهداریش کم نیستها.
- میخوای شیشه رو بدم پایین؟ - نه، میشه...
باشه. بدم بالا؟
آره، آخه مستقیم میزنه توی صورتم.
مرسی.
- مت... - گیر کرده. ببخشید.
نکن دیگه!
- مرسی. - فکر کنم سیمکشیش مشکل داره.
- حتما. - سیمکشیه دیگه.
آهان، حالا شد.
روزی چند مایله؟
تقسیم که بشه گمونم هشت یا نه.
تا حالا انقدر رفتیم؟
خب به مسیرش بستگی داره.
این مسافت رو قبلا رفتیم ولی مسیر رفت و برگشت بوده.
یادته؟
خب برو دنبالش!
خب پس بگو با مترو بره.
واسم مهم نیست.
موفق باشی.
تف توش.
بیست دلار و نود و دو سنت.
3.99 تا. تخفیف خورده. میخوای؟
نه، بذار سر جاش.
خب چتر که توی ماشین میمونه.
باقیش هم مال امشبه.
الان واقعا نیم کیلو پنیر هالوپینو لازم داری؟
- آره، ممکنه. - بذار من حساب کنم.
نه، خودم حساب میکنم. تازگی یه تبلیغ آیبیاس بازی کردم دیگه...
آدامس میخوای؟
نه مرسی.
باید یاد بگیری که به خودت حال بدی.
مثلا بابات که میبینی دوست داره خودش رو از لذتهای ساده زندگی منع کنه.
چون، نمیدونم. مثلا...
یکی از لذتهای من اینه که مجبور نباشم...
کلی غذای بدردنخور که ارزش غذایی ندارن رو حمل کنم.
- حالا این یه ذرهست دیگه... - قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود.
طلاق کلی کار داره.
ازدواج کلی کار داره. طلاق قسمت خوب ماجراست.
همش کار داره. و به سازش نیاز داره.
تو کی تا حالا توی عمرت سازش کردی؟
مشکل همینه. من و آپریل با هم سازش نداشتیم.
واسه همین طلاق گرفتیم.
کیسی از جانب تو سازش میکنه.
یه سری ازدواجها راحتترن دیگه.
من هم به یه کیسی نیاز دارم.
باید راهش رو پیدا کنی دیگه...
با جدیده سازش کنی.
خونه رو دادم به اون. نیاز نبود چنین کاری بکنم.
آخه اون داره توی آپارتمان زندگی میکنه...
رسما زندگی اون عوض نشده.
چون من دارم سختی میکشم که اون نکشه.
پس واسه چی انقدر عصبانیه؟
چون رابطه والدینش داره تموم میشه؟
سلام.
داری توی مکالمه ما فضولی میکنی؟
من که یه قدم هم باهاتون فاصله ندارم.
پس چرا مشارکت نمیکنی؟
- توی چی؟ - توی مخمصه من.
- مخمصهات چیه؟ - که همه از دستم عصبانین.
آخه باید از این پیچیدهتر باشه.
مطمئن نیستم.
گمونم آره.
نمیدونم، شاید باید به این فکر کنی که...
چقدر مخصوصا...
واسه استفانی و دیلن پیچیدهست.
و اون وقت دیگه مخمصهای در کار نیست.
یعنی درستش کنم.
حرفم اینه که...
از نقطه دید همه بهش نگاه کنی.
من هم همین کار رو میکنم، سعی کنم بفهمم...
که نظر بقیه چیه.
میشه من رانندگی کنم بابا؟ حالت تهوع گرفتم.
حالت تهوع گرفتی چون سرت توی گوشیه.
بابا.
تف توش.
به این رسیدگی میکنی سمی؟
بهتره بکنی.
شارون گفته...
«تاییدیه رو گرفتیم؟»
بهش بگو که با یارو توی شهر حرف زدم.
سهشنبه بعد تعطیلات...
تاییدیه رو میگیریم.
«یارو توی شهر...»
- خیلیخب. - چی گفت؟
نمیدونم، همین الان فرستادم.
خیلیخب، داره مینویسه.
آهان.
گفته که...
«ساخت و ساز باید تا سهشنبه شروع شده باشه.»
ولمون کن بابا. خیلیخب.
هم...
بهش بگو که...
«کارمون تا تاریخ توافقی قطعا تموم شده.»
یکم خشک و بیروحه.
خب تو بودی چی میگفتی؟
نمیدونم، مثلا...
«حتی اگه...»
«حتی اگه نتونیم با شرایط...»
نمیشه به خواسته این زنها تن بدی که.
وگرنه روشون زیاد میشه.
منظورت از زنها چیه؟
چقدر مسخرهست.
این آشپزخونه خارجی که میگه...
سه قدم با آشپزخونه داخلی فاصله داره.
میشه بهش زنگ بزنی؟
- دارم رانندگی میکنم. - باشه، بذار من رانندگی کنم.
براش بنویس «دریافت شد.»
- د-ر-ی-ا... - آره، بلدم.
.بفرست
میتونستی چتر رو بذاری باشه.
آره.
نگفتی قراره اتاقمون شریکی باشه.
وای.
چیزیت نمیشه.
با اون جراحی پلاستیکی که کرده بزرگترین لبخندی که میتونی بزنه انقدره.
- اینطوری؟ - همونطوری.
اومد.
خیلیخب، ماهی کاد داشتید.
ممنون.
و چند تا برگر.
- بفرمایید. - ممنون.
- یه آبجو دیگه لطف میکنید؟ - بله.
من هم همینطور.
تا حالا ندیده بودم انقدر بخوری.
طبیعیه که.
نمیدونستم گوشت میخوری.
خیال میکردم گیاهخواری.
ناهارم گوشت میخورم.
واقعا؟
من اصلا گیاهخوار نبودم بابا.
ولی شبیهشون هستی. مگه نه؟
- یکم، آره. - فقط یکم؟
- نه. - یه کوچولو؟
- نه. - مقداری گیاهخواری؟
- نه. - نه؟
واسه خودت بخر.
منصفانهست دیگه.
ماهی یخزده تو رو نمیخوام.
وقتی سه روز پودر کره بادومزمینی بخوری...
خواب ماهی یخزده من رو میبینی.
کره بادومزمینی دوست دارم، خوبه. توی اسموتیهام میریزم.
- جسی هم عاشقشه. - جسی کیه؟ دوست خانمت؟
روی لبت غذاست.
دوستمه.
قضیش چیه؟