Prvních 108 řádků.
OtaKurd
انجمن دنیای انیمه تقدیم میکند
OtaKurd
از مرزهای مرگ و زندگی عبور کن و به قله آسمانها برس.
از دور دستها به این آسمان سیاه خیره شو.
اشکها بر روی گونهها جاری میشوند.
و در قعر شبانگاه گم میشویم.
روح ما در هم تنیده و نظارگر این خواهد بود.
از گرمای شمع-مانندم محافظت کن.
نسیم شبانگاه، گل آفتابگردان تکان میدهد.
این شب هم در حال گذر میباشد.
بذار تا سحر در آغوشت بگیرم.
شهاب سنگ فانی...
سکوت آسمان را میشکند.
به دنبال نور امید، نام قهرمان فریاد میزنم.
وزش باد شعلهی زندگیم را فروزان میکند.
در افق بیپایان نفوذ کن.
عبور این شب طولانی برای پایانی دیگر است.
سرنوشتت را جستجو کن.
به سمت گوشهی دیگر از آرزوهایم.
قسمت نهایی
دیگه واقعا رفتی رو مخم.
حالا بهت نشون میدم.
هنر شیطانیم که خون و قدرت بقیه رو میبلعه!
قویترین تکنیک من!
جذب خون!
اوه، نه!
قدرت روحیم...
ارباب، قدرت روحی شما رو به اتمام است.
نمیتونم بیشتر از این بمونم.
قدرت لینگ-آر از من نشأت میگیره...
اگه قدرتم توسط این یارو جذب بشه...
روی لینگ-آر هم تأثیر میذاره.
لینگ-آر، به داخل مهرههای تسبیح برگرد.
خودم یکاریش میکنم.
ارباب.
بهت اجازه نمیدم به مـوزی آسیب برسونی.
فقط با یه خنجر؟
قدرت واقعی اینه!
انگار خونم به جوش اومده...
اژدهای داخل شمشیر باعث خورندگی خون میشه.
تو بازوی منو قطع کردی.
بعد از جذب خونت، قدرت من کامل میشه...
الان در بهترین حالتشه!
قدرت روحیم داره تخلیه میشه.
قدرتم...
من تازه به سطح بعدی رسیدم...
تو، جنده، به بازوی من آسیب زدی.
اول تورو میکشم.
مــوزی.
ینگ-ژیونگ
موزی
برو بمیر.
نــه
نگران نباش، بعدش نوبت توعه.
به آرومی میکشمت.
مار کوچولو، مار کوچولو
لعنتی، نتونستم انتقامت رو بگیرم.
مــوزی
مــوزی
منتظرم باش.
این قدرت رو دریافت کن!
این چیه؟
این روح اژدهای خونینــه.
و اون هم خون آژدها...
متوقف شد؟
این دیگه چیه؟
هیولا، برو به جهنم.
انتقام
ارشدهای پیرو من مطمئناً انتقام خواهند گرفت.
من این نغمه رو بر شما نفرین قرار میدم.
و با ترس و حشت زندگی خواهید کرد.
دوستان و روستایی های عزیزم...
مار کوچولو...
بلاخره انتقام گرفتم.
میتونید ببینید؟
ارشد...
به اندازه کافی دیدی؟
هدف تو مهرههای هون-تیان ــه، درسته؟
جالبه که متوجهم شدی.
وقتی موزی وارد ضمیر من شد و به مهرههای هونتیان رسید.
من حسش کردم.
خیلی کمرنگ بود...
ولی متوجه شدم که قدرتی دیگر درحال تماشا کردن است.
از هدف واقعیت خبر ندارم...
شاید اشتباه کنم...
ولی حضور تو ممکنه...
باعث نابودی ما بشه.
پس چرا منو صدا کردی؟
چونکه...
ممکنه بتونی مــوزی رو نجات بدی.
اگه موزی بمیره...
چه خوب باشه چه بد...
دیگه چیزی برام ارزش نخواهد داشت.
فکر نمیکردم انقدر احساساتی باشی.
تا وقتی ذرهای زندگی در وجود یه تهذیبگر باقی مونده باشه...
همیشه راه نجاتی خواهد بود.
ولی...
ولی به چه دلیلی باید کمکت کنم؟
اگه خواستهای داشته باشی...
من برات انجامش میدم
لطفا موزی رو نجات بده
من حواسم به تو خواهد بود.
و خواسته من مهرهای تسبیح هونتیان ــه.
لطفا بگیریدش.
اگه میتونستم الان بگیرمش، نیازی به تو نداشتم.
پس چطوری میتونم به شما بدمش؟
در مکانی که من هستم...
No comments yet. Be the first to leave one.