Prvních 200 řádků.
Edited by: "Saber_92"
زندگی یک نمایشنامه نویس خیلی سخته
به سادگی ای که بعضی مردم فکر میکنند نیست
برای یک نمایشنامه سخت کار میکنی و هیچکسی اونو نمیخواد
مجبور میشی به کار های دیگه روی بیاری تا خرج زندگیت رو دربیاری
من به بازیگری رو آوردم
ولی هیچکسی استخدامت نمیکنه
بنابراین مجبور میشید روزهاتون رو صرف گشتن دنبال کار بکنید
من باید امروز ساعت 10 صبح ...از خواب بیدار میشدم
تا چند تا تماس مهم بگیرم
بعدش باید به فروشگاه لوازم التحریر میرفتم تا چندتا پاکت نامه بخرم و بعد از اون باید چند تا فتوکپی می گرفتم
کلی کار واسه انجام دادن داشتم
...ساعت 5 بالاخره به اداره ی پست رسیدم
...و چندین نسخه از نمایشنامه هام رو پست کردم
...در عین حال مدام پیغام هام رو چک میکردم
تا ببینم شاید کسی برای کار بازیگریم بهم پیشنهاد کار داده باشه
هر روز صبح هم صندوق نامه ها با انواع قبض ها پر میشد
چیکار باید میکردم؟ چطور باید اونا رو پرداخت میکردم؟
بالاخره من داشتم تمام تلاشم رو میکردم
من تمام عمرم رو توی این شهر زندگی کردم
...من در قسمت شرقی شهر بزرگ شدم
وقتیکه 10 سالم بود اوضاع مالیمون خیلی خوب بود ...من مثل اشراف زاده ها بودم
با تاکسی اینور اونور میرفتم ...غرق در راحتی و آسایش بودم
و همش به فکر هنر و موسیقی بودم
حالا 36 سالمه و همش به پول فکر میکنم
...الان دیگه ساعت 7 شده بود
و خیلی دوست داشتم که میتونستم برم خونه تا دوست دخترم دبی
واسم یک شام خوشمزه بپزه
...ولی طی چند سال گذشته اوضاع مالیمون
دبی رو مجبور کرده بود تا 3 شب رو در هفته به عنوان پیشخدمت کار کنه
بالاخره یک نفر باید یخورده پول میاورد توی خونه
بنابر این امشب رو باید تنها سر میکردم
ولی بدتر از همه این بود که من توسط ...اتفاقات عجیب غریب محاصره شده بودم
و موافقت کرده بودم تا شام رو با کسی باشم که سالها ازش دوری میکردم
اسم اون آندری گرگوری بود
...یه زمانی اون یکی از دوستهای نزدیک من
و همچنین یکی از همکار های ارزشمند من در تئاتر بود
...در واقع اون فردی بود که برای اولین بار استعداد من رو کشف کرد
و یکی از نمایشنامه هام رو در یک تئاتر حرفه ای روی صحنه برد
زمانی که من آندری رو میشناختم اون به عنوان یک کارگردان تئاتر در نقطه ی اوج زندگی حرفه ایش بود
"پروژه ی منهتن" کار خارق العاده ی اون و کمپانیش بود
که همه ی بینندگان رو در سراسر جهان مبهوت کرده بود
ولی بعدش یک اتفاقی برای آندری افتاد
اون تئاتر رو رها کرد و یه جورایی ناپدید شد
برای ماه ها خانوادش فقط تا این حد اطلاع داشتند که ...اون در حال سفر کردن
...به مناطق عجیبی مثل تبّت هست
که این خیلی عجیب بود چون اون عاشق همسر و بچه هاش بود
قبل تر ها اون اصلا خونش رو هم ترک نمیکرد
اما الان میشنیدیم که یه نفر تو یه مهمونی اونو دیده ...که داشته به بقیه میگفته
که با درخت ها صحبت کرده یا یه همچین چیزایی
مسلما یه اتفاق عجیب برای آندری افتاده بود
این ایده که میخواستم باهاش ملاقات کنم حسابی مضطربم کرده بود
منظورم اینه که اصلا آمادگی همچین چیزی رو نداشتم
من خودم کلی مشکل داشتم و واضح بود که نمیتونم کمکی به آندری بکنم
یعنی باید نقش یک دکتر رو بازی میکردم؟
سلام- سلام-
بفرمایید- متشکرم-
بفرمایید قربان- آ... قربان اسم من والس شاون هست-
من میهمان آندری گرگوری هستم
میزتون تا چند لحظه ی دیگه آماده میشه
اگه دوست دارید میتونید در "بار" نوشیدنی بنوشید
عصر بخیر قربان- آ.. یه نوشابه لطفا-
شرمندم قربان ما اینجا فقط "سورس ده پاویون " سرو میکنیم
متشکرم. همون هم عالیه
وقتی که من با آندری تماس گرفتم و اون پیشنهاد داد ...که ما توی این رستوران بخصوص ملاقات کنیم
من تا حدودی شگفت زده شدم ...چون سلیقه ی آندری قبل تر ها اصلا تجملاتی نبود
البته همه میدونستند که اون یه جایی کلی پول داره
...منظورم اینه که اون چطور میتونست به آسیا و... سفر کنه
و بتونه در عین حال خرج خانوادش رو هم بده
دلیل ملاقات من با آندری یکی از آشنایانم ...به نام جرج گرسفیلد بود
اون با من تماس گرفت و اصرار کرد که من با آندری ملاقات کنم
ظاهرا چند شب پیش، جرج داشت با سگش ...تو یه جای عجیب شهر قدم میزد
...که ناگهان آندری رو میبینه
که به یک ساختمون کلنگی تکیه داده و داره ناله میکنه
...آندری به جرج توضیح میده
که داشته فیلم "سونات پاییز" به کارگردانی ...اینگمار برگمن رو
...در یک سینمای اونطرف شهر میدیده
...و به شدت منقلب شده
...وقتیکه کاراکتر اینگرید برگمن میگه
من همیشه میتونم در هنرم زندگی کنم" "ولی هیچوقت در خود زندگیم نمیتونم زندگی کنم
!والی
وای- خدای من-
به خاطر میارم اون اوایل که شروع به کار ...با کمپانی آندری کردم
هیچوقت نمی تونستم این موضوع رو که بازیگرها هنگام ملاقات همدیگر رو بغل میکنن درک کنم
به خودم گفتم که الان دیگه کاملا وارد دنیای تئاتر شدم
به نظر روبراه میای
ولی در درونم روبراه نیستم
عصر بخیر قربان خوشحالم که دوباره میبینمتون
متشکرم. عصر بخیر "فکر میکنم اگه امکانش باشه یدونه "اسپریتزر
بله قربان- متشکرم-
به شدت مضطرب بودم
مطمئن نبودم که آیا میتونم تا آخر شام دوام بیارم یا نه
عالیه
خب شروع به صحبت کردیم
...اون یه چیزایی به من درمورد یرژی گرتافسکی گفت
...کارگردان بزرگ تئاتر لهستان
که یک دوست و تقریبا یک معلم عرفانی برای آندری بود
اون هم تئاتر رو رها کرده بود
گرتافسکی هم یک شخصیت عجیب بود
یک زمانی خیلی چاق بود و بعدش ...کلی وزن کم کرد
و تبدیل شد به یک مرد خیلی لاغر و بعدش سبیل گذاشت
اگه میخواید بشینید، میزتون آمادست
بله.متشکرم
به این نتیجه رسیدم که تنها راهی که میتونم این شب ...رو سپری کنم
اینه که چند تا سوال از آندری بپرسم
سوال پرسیدن همیشه منو ریلکس میکنه
در واقع بعضی وقت ها فکر میکنم ...که شغل مخفی من
اینه که یک کاراگاه خصوصی هستم
همیشه از اینکه در مورد دیگران اطلاعات کسب کنم لذت میبرم
حتی اگه اون ها در شرایط نامساعدی باشن باز هم برای من خیلی جالبه که در موردشون بدونم
اون هنوزم لاغره؟- چی؟-
گرتافسکی هنوزم لاغره؟
کاملا
ببخشید فکر کنم بدون این هم بتونیم شام بخوریم
بله قربان- متشکرم-
این یکی چطوره؟
هفت میگوی شناور
برای سفارش آماده اید؟- بله-
گلوسکا رو چطور میپزید؟-
به نظر میرسید که آندری در مورد منو خیلی اطلاعات داره
من متوجه یک کلمه هم نمیشدم- پودینگ کشمش، مغز بادام-
خیلی خوبه- همم-
نه ، فکر کنم که یدونه "کلی او رزین"
عالیه- آها بلدرچین. منم یدونه از همون لطفا-
دو تا- عالیه- !عالیه-
و فکر کنم برای شروع "ترین ده پویزنز"
بله- اون چی هست؟-
یه جور مغزه، سبک و درست شده از ماهی
توش استخون هم هست؟- نه-
کاملا بی خطره
"خب، آ... اون "بامبوروا پلوکا دیگه چیه؟
یک سوپ سیب زمینیه، خیلی خوشمزس
خب عالیه، یدونه از همون
خیلی ممنون- خیلی متشکر-
خب
آخرین بار کی همدیگه رو دیدیم؟
یخورده صحبت کردیم در مورد نوشته هام و نقش هایی که بازی کردم
و در مورد دوست دخترم دبی
و بعدش در مورد همسرش شکیتا و بچه هاش نیکولز و مارینا صحبت کردیم
اون موقع من در نیویورک بودم
بالاخره ازش پرسیدم که چند سال گذشته مشغول چه کارهایی بوده
خدای من. من منتظرم که بشنوم
واقعا؟- واقعا-
اولش خیلی بی میل بود که دراینباره صحبت کنه
بنابراین من انقدر اصرار کردم تا بالاخره شروع به صحبت کردن کرد
"یک کنفرانس در مورد کار های "شبه تئاتری
و این قضیه مال حدودا 5 سال پیش هست
و من و گرتافسکی داشتیم تو خیابان پنجم قدم میزدیم و صحبت میکردیم
اون منو دعوت کرد تا اون تابستون برم لهستان تدریس کنم
در یک کارگاه آموزشی برای بازیگرها و کارگردان ها
و بهش گفتم که نمیخوام همچین کاری کنم چونکه دیگه چیزی واسه آموزش دادن به بقیه نداشتم
هیچ حرفی واسه زدن نداشتم من هیچ چیزی نمیدونستم
نمیتونستم هیچ چیزی رو تدریس کنم
کلاس ها دیگه واسم هیچ معنی ای نداشتن
کار کردن روی صحنه های مختلف نمایشنامه به نظرم مسخره میومد
نمیدوستم که باید چیکار کنم منظورم اینه که اصلا نمیتونستم خواستش رو قبول کنم
بعدش اون گفت "چرا بهم نمیگی که دوست داری ...چه چیزی در ازای اون کلاس داشته باشی
مهم نیست که چقدر غیر معمول باشه "شاید من بتونم خواستت رو عملی کنم
...پس من گفتم " اگه بتونی
40تا زن یهودی پیدا کنی ...که نه انگلیسی صحبت میکنن و نه فرانسوی
که یا مدت زیادی تو کار تئاتر بودن و ...یا میخوان این کار رو ترک کنن
...ولی نمیدونند چرا
یا دخترهای جوانی که عاشق تئاترند ولی ...هیچوقت نمایشی رو ندیدن که بتونن دوستش داشته باشن
...و همه ی این زن ها بتونن ترمپت و چنگ بزنن
و اگه کلاس ها هم توی جنگل برگزار بشه "من میام
یکی دو هفته بعد اون از لهستان به من زنگ زد
"و گفتش:" پیدا کردن 40 تا زن یهودی یخورده سخته
ولی گفتش:" من 40 تا زن پیدا کردم که بقیه ی "ویژگی ها رو دارن
و گفت:" من همچنین چند تا مرد هم پیدا کردم
ولی تو مجبور نیستی که باهاشون کار کنی
همه ی این افراد به طور مشترک تئاتر رو زیر سوال میبرند
همشون ترمپت یا چنگ نمیزنن ولی هر کدومشون یه سازی رو میزنن
"و هیچکدومشون هم انگلیسی صحبت نمیکنن
!و اون برام یک جنگل پیدا کرد والی
و تنها ساکنان این جنگل گراز های وحشی و خرچنگ بودند
در نتیجه این یک پیشنهاد بود که من نمیتونستم اون رو رد کنم
من باید میرفتم
در نتیجه به لهستان رفتم و با این گروه خارق العاده از دخترها و پسرهای جوان آشنا شدم
و جنگلی که برامون پیدا کرده بود کاملا جادویی بود
یک جنگل وسیع
...درخت ها به قدری قطور بودند
که حتی چهار پنج نفر هم اگه دست هاشونو به هم میدادند نمیتونستند یک دور کامل، دور درخت رو بگیرند
ما کنار بقایای یک قلعه کوچیک چادرهامون رو بر پا کردیم
یک سنگ بزرگی هم بود که ما به عنوان میز ازش استفاده میکردیم و دورش غذا میخوردیم
و برناممون اغلب اینطور بود که با غروب ...آفتاب کارمونو شروع میکردیم
و اغلب تا ساعت 6 یا 7 صبح مشغول بودیم
...و بعدش چون لهستانی ها عاشق رقص و آوازند
تا ساعت ده یازده صبح میزدیم و میرقصیدیم
بعدش ناهارمونو میخوردیم که معمولا نون و پنیر و چایی و مربا بود
و بعدش از حوالی ظهر تا غروب میخوابیدیم
...از لحاظ تئوری البته
این وضعیت خیلی جالبه
...به خاطر اینکه اگه خودت رو توی یک جنگل با 40 نفر تصور کنی
،که زبانت رو نمیفهمن انگار همه چیزت رو از دست دادی
منظورت دقیقا چیه؟
خب، کاری که ما میکردیم این بود ...که میشستیم و منتظر میشدیم
تا یک نفر انگیزه ی انجام دادن یک کار رو پیدا کنه
به نوعی این کار شبیه بدیهه گویی در تئاتره
منظورم اینه که اگه تو کارگردان یکی از ...نمایشنامه های چخوف بودی
...ممکن بود به بازیگرهای نقش مادر و پسر و عمو
No comments yet. Be the first to leave one.