Prvních 200 řádků.
::::::::: تيـــم ترجـــمه آيــــرِن تقديـــــم ميــــکند ::::::::::::@AirenTeam::::
✨ جمـ(2026/07/17)ـعــه ✨ ::::@AirenTeam::::
::::::::: آيــــ(قصر شرقی)ــــرِن :::::::: ::::@AirenTeam::::
::::::::: (قسمت اول) :::::::: ::::@AirenTeam::::
ولیعهد
!اون روح...اون روح پسرمو تگرفت
!علیاحضرت
ساکت شین
اعلیحضرت کجان؟
اعلیحضرت ولیعهد سپیدهدم تنهایی بیرون رفته؟
این باعث آشوب بزرگتری میشه
نباید دربار اولین جایی باشه که به تزلزل میفته
منشی اعظم سلطنتی
بله، اعلیحضرت
مراسم خاکسپاری رو فورا برگزار کنین
اطاعت میشه
اعلیحضرت
یه حادثهای برای ولیعهد پیش اومده
در جریانش هستید؟
شنیدم
و با این حال، چطور میتونید انقدر آروم باشید؟
همگی برید
چشم، اعلیحضرت- چشم، اعلیحضرت-
ولیعهدها، دونه دونه دارن میمیرن
اونم توسط اون روح دریاچه، جانگپیونگ ...یونپیونگ، و ولیعهد فعلی
کافیه
مزخرفاتی مثل ارواح وجود ندارن
چجوری تو خاندان سلطنتی نوکنفوسیوسی ما ارواح میتونه وجود داشته باشه؟
هیچی نشده فراموش کردین؟
سی سال پیش، ولیعهدها پشت !سر هم مردن، درست مثل همین الان
بله، سی سال گذشته
ولی این شبیه چیزی که اون موقع بود نیست
اولین و دومین پسرم بهخاطر بیماری فوت شدن
و سومین ولیعهد
عمیقا از نظر روحی و روانی آزار میدیده
و تصمیم گرفت جون خودش رو بگیره
همچین چیزی به عنوان ارواح وجود ندارن، پس دیگه این حرفهارو نزنید
همچین حرفهایی برای علیاحضرت سودی نداره، درسته مادر؟
اگه واقعا اینجوری به قضیه نگاه میکنید ...اعلیحضرت
پس مثل همیشه
همونجوری که هستین بمونید و هیچ حرکتی انجام ندین
باید از امنیت شاهزاده خودم مراقبت کنم
!همینطور باید راهی برای دور کردن اون روح پیدا کنم
!اعلیحضرت، ولیعهد
!برگرد پیش ما
!برگرد
!برگرد
افسوس
افسوس
افسوس
افسوس
افسوس
افسوس
افسوس
افسوس
!انقدر ناله نزنین
همتون واقعا باور دارین
که اون ارواح میتونن پسرهای امپراطور رو بکشن؟
اینکه امپراطور فقید و من پسرهامون رو بخاطر اون ارواح از دست دادیم؟
و اینکه یه امپراطور از ارواح میترسه؟
کدوم مقامات و رعیتهایی از همچینامپراطوری پیروی میکنن؟
اعلیحضرت- اعلیحضرت-
ارواح ناچیز نمیتونن به تبار سلطنتی دست درازی کنن
...هیچکس نمیتونه اقتدار سلطنتی رو تهدید کنه
چه انسان باشه و چه ارواح
واقعا باور دارین
اون مرد میتونه ارواح رو رام کنه؟
اون پرآوازهترین شِمَن پایتخته
من خاندان سلطنتی رو ریشهکنمیکنم
...اعلیحضرت، شاهزاده یونگان
الان دیگه چیشده، شاهزاده یونگان؟
!شاهزاده یونگان
چیشده؟
شاهزاده یونگان، یکهو تشنج کردن
شاهزاده یونگان
...شاهزاده یونگان
دیدیش؟
دیدی؟
این یکی هم میبرم
!شاهزاده یونگان!نه! لطفا، نه
!لطفا بس کنین
اعلیحضرت، لطفا شاهزاده یونگان رو نجات بدین
تا آخرین دونهی خاندان داخل قصر شرقی رو از بین میبرم
چیزی که سی سال پیش اتفاق افتاد
دوباره داخل قصر داره اتفاق میفته
برای همین بهت نیاز دارم که این بار، همراهم بیای
و این موضوع رو به پایان برسونیم
این راهب فروتن، پیر و ناتوان شده نمیتونه همچین مسئولیتی رو قبول کنه
هرچند، شخص دیگهای هست که میتونه به جای من خدمت کنه
کی هست؟
پسری به اسم گوچون
مادرش یه شِمَن بوده
وقتی نطفه فرزندش بسته شد
خدایی که اون بهش خدمت میکرد خشمگین شد و نفرینش کرد
اون در اوج ناامیدیش خودش رو همراه فرزند، به رودخونه انداخت
با اینحال مادرش که شمن بود مرد
و اون بچه نجات پیدا کرد
اون بچه بیشتر از پونزده دقیقه زیر آب مونده بود
و نباید زنده میموند
شاید چون مرده بود و دوباره به زندگی برگشت
از اون موقع ارواح رو میبینه
گوچون
ای پدرسوخته، پاشو
بلند شو
!زودی پاشو
!بیا، پاشو
تو این معبد بودا و
کوهستان خدایان، داری واسه خودت فرتوت میشی؟
چرا به جای اتاق درست حسابیت میگیری هی اینجا میخوابی؟
شبها یه سری چیزا بیرون میان و آزارم میدن واسه همین اینجا میخوابم
محض رضای خدا
گوچون
یه شخص مقامدار به دیدنت اومده
فورا باهام بیا- نمیخوام، میخوای چیکار کنم؟-
انقدر روزا نخواب برو نون بازوتو بخور
...با اون یه کار میتونی
بهت گفتم واقعا دلم نمیخواد همچین کارایی کنم
یه راهب بودایی بره نون دربیاره؟
چه راهب بیشرمی- چی؟ بی شرم؟-
باشه، همیشه دلم میخواست از این زندگی بیشرمانه یه راهب دست بکشم
خوب به نظر نمیای
مشکلی پیش اومده؟
نگران خودت باش رنگت عین پوست مردهها شده
کافیه- باهام چیکار داری؟-
شنیدم میتونی ارواح رو ببینی و دورشون کنی
خدای بزرگ حتما به کل روستا گفتی
تعجبی نداره هر کس و ناکسی میاد منو ببینه
!گوچون- دلیلی هست که ارواح آدمهارو آزار میدن-
بهخاطر اینه که حتما یه کار خطایی انجام دادن
دیگه افرادی که همراه خودشون بوی تعفن اعمال زشتشون رو دارن، پیش من نیار
حواست باشه چی میگی مردک رذل
میگه بچهش مریضه
یه روح تسخیرش کرده و بچهش دم مرگه
خب منچیکار کنم؟
انقدر واسه همچین کارای بیارزشی منو صدا نزن
میخوام برم یکم بخوابم
!گوچون
چیه؟
چیزی داخل من میبینی؟
دست راستت
نمیتونی ازش استفاده کنی
چرا؟
یه جای گاز روح روی دستته
با دیدن اون گوشتت که جدا شده
روحی که کینه قدیمی داشته بهت چسبیده
ای کاش بهتر زندگی میکردی
حالا بازهم، اصلا به من مربوط نیست
عذر میخوام ازتون
انگاری توی قصرم
...امپراطور
همهتون برین- چشم، اعلیحضرت-
میدونی اینجا کجاست؟
آره، این قصره
جاییه که اعلیحضرت توش زندگی میکنه
آره، اقامتگاه بزرگ، زیبا
و مجللیه
تو این دریاچه، ولیعهد، توسط یه روح مسحور شد و مرد
گفت" تا آخرین دونهی خاندان "داخل قصر شرقی رو از بین میبرم
حتی تنها پسر کوچیکم که باقی مونده ...الان دم مرگه، واسهی همین
نیاز دارم که این روح رو برام از بین ببری
ذات این روح چیه؟
این بهت ربطی نداره ولی میتونی انجامش بدی؟
میتونی اون روح رو پیدا کنی و از شرش خلاص شی؟
دیگه وجود نداره
اون روح
جای دیگهای رفته
باید به جاهای دیگه هم نگاه بندازم
صبرکنین
باید اینجا بمونین
فکر کردی داری چیکار میکنی؟
اگه اونایی که انرژی قویای دارن بمون اون روح فرار میکنه
واسه همین تنهایی میرم بررسی میکنم
هیچ کار احمقانهای نکن
اون راهب دیوونهی بی شرم منو به قصر فروخت
نمیتونم، نباید این کارو کنم
!نه، وایسا
!دب اکبر این سمته، پس این سمتیه
خدای بزرگ
...خب...شکمم درد میکنه...واسه همین
...نه، واقعا
!عادلانه نیست
من انتخاب نکردم که وارد قصر بشم
...هرچقدر هم بی اصل و نسب باشم
خوب گوشاتو باز کن ببین چی میگم
...اگه باز سعی کنی فرار کنی
هردوتا پاتو قطع میکنم
اگه به بقیه بگی که ارواح رو شکار میکنی
فَکِت رو جدا میکنم
اگه نتونی روح رو گیر بندازی و پسرم آسیب ببینه
سرت رو قطع میکنم
میگن لحظهای که وارد قصر میشی فقط با مرگ ازش خارج میشی
قصر همچین مکانیه
اگه میخوای زنده از قصر بیرون بری
پس فورا اون روح رو بگیر و از شرش خلاص شو
اگه این کارو کنی هرچی بخوای برات فراهم میکنم
فهمیدی؟
از این لحظه، با دستور سلطنتی تو استاد فنگشویی قصر میشی
یه کسی که بدردبخور باشه رو میذارم پیشت
سخت میشه شناختت
ده سال گذشته
No comments yet. Be the first to leave one.