Prvních 200 řádků.
،در زمان هاي دور، در چين باستان
.طاووس ها" بر شهر گانگمن حکومت ميکردند"
آنها شادي و رونق را براي شهر به ارمغان آورده بودند
.چرا که آتش بازي رو اختراع کرده بودند
،اما پسرشون، شاهزاده شن
.قدرت تاريک تر رو در آتش بازي ديد
چيزي که شادي و شور رو به ارمغان آورده بود
.مي تونست تاريکي و ويراني رو هم با خودش بياره
.والدين ِ درمونده ِ "شن" به سراغ يه رمال رفتند
...رمال پيش بيني کرد
که اگر "شن" اينطور ،در اين مسير سياه به راهش ادامه بده
توسط جنگويي که سياه و سفيده .شکست خواهد خورد
.شاهزاده ِ جوان آماده شد که سرنوشتش رو تغيير بده
اما کاري که اون کرد
فقط سرنوشتش رو بدتر کرد
شن با غرور زياد به پيش والدينش برگشت
اما در چهره اونا
اون فقط وحشت ديد
.اون براي هميشه از شهر تبعيد شد
.اما "شن" قسم خورد که انتقام بگيره
يک روز، اون برخواهد گشت
و چين .در برابر او تعظيم خواهد زد
تقريباً تمومه، ارباب شن
اما آهن مون تموم شده
به دورترين روستاها بريد آهن بيشتري پيدا کنيد
.چين از آن ِ من ميشه
و بعد جنگجوي اژدها .به پنج خشمگين اضافه شد
و اونا بهترين تيم ِ کنگ فو .در تاريخ شدند
.حرف زدن ديگه بسه، بيا بجنگيم
گوش کن! مي توني الان صداي جنگجوي اژدها .رو بشنوي که داره تمرين ميکنه
سي و سه
بسه ديگه .خيلي خطرناکه
.پايين رو نگاه کن .تمرکز کن
.36
!37 - 37 -
چطوري اين کارو کرد؟ صورتشو نگاه کن
.سي و هشت تا کوفته
!آره! رکورد جديد
اي هيولا - .ادامه بده. برسونش به 40 تا -
.اون عمراً به 40 تا نميرسونه -
.باشه خيالي ني .الان مي رسونمش به 40 تا
.بفرما - .مشکلي نيست -
!آره
!آره - !تو موفق شدي -
!آفرين پو
.تمرينت جواب داد
.اوه، استاد شيفو .بايد برم ديگه. بعداً مي بينمتون
!هو هو. آره - اونا رو برام نگه ميدارين ديگه. درسته؟ -
.آرامش دروني
.آرامش دروني
!آه
.آرامش دروني
.استاد شيفو
استاد شيفو. دخل کي رو بايد بياريم؟
دزداي دريايي؟ اراذل ِ کوه آتش فشان؟
هر چي باشه، حسابش رو ميرسم
چون خيلي رو فُرمم
بايد يه کاري بکنم، ميدوني منظورم چيه؟
چيکار ميکني؟
."يکي از آخرين درس هاي استاد "اوگوي
!واي
معرکه بود
چطوري...اينکارو ...کردي؟
.آرامش دروني - آرامش دروني -
خيلي باحاله
آرامش دروني در چي؟
.اين مرحله بعدي ِ تمرين ِ توئه
هر استادي بايد راه خودش رو براي رسيدن به آرامش دروني پيدا کنه
بعضي ها براي 50 سال در يه غار در يه حالت اينطوري مي مونن
بدون اينکه کوچک ترين آب و غذايي بخورن
يا...؟
.بعضي ها هم درد و رنج ميکشن، مثل من -
روزي که تو به عنوان جنگجوي اژدها انتخاب شدي
.بدترين روز ِ زندگي من بود
.تا الان
.هيچي به ذهنم نمي رسيد
دردآور ترين و وحشتناک ترين ...لحظه زندگيم بود که
.خيلي خب ديگه
.که تا به حال تجربه کرده بودم...
اما وقتي که متوجه شدم که مشکل تو نيستي
و مشکل در درون خود ِ منه
به آرامش دروني دست پيدا کردم
آرامشي که مي تونست دنيا رو تسخير کنه
.پس همين، من به آرامش دروني نياز دارم؟
درونم که خودش حسابي کارش درسته
.پس تنها کاري که بايد بکنم اينه که راش بندازم
.آرامش دروني، دخلت اومده
حالا بهم نشون بده با پاهات چيکار ميکردي
...ديدم يه جور چيز قشنگ داشتي
.اوباش، دارن به روستاي نوازنده ها نزديک ميشن
!خطر
.خطر. به نوازنده ها بگو يه آهنگ فيلم اکشن بزن .چون شروع شد
نگران نباش شيفو، همين که برگردم .تو آرامش دروني استاد ميشم
.اين دفعه ديگه واسه اسنک توقف نمي کنيم
.توقف واسه اسنک
شوخيت گرفته؟
.هر چي آهن پيدا کردين بردارين
!اوه! آهن
کمک، کمک، کمک
.تموم شد ديگه .بيايين از اينجا بريم
!رسيدن به عدالت
هوم؟
.جنگجوي اژدها
اون پاندا؟ غيرممکنه
.مشت ِ من براي عدالت گرسنه س
.اين مُشتم بود
.حسابشون رو برسيد
.يالا
.اينو داشته باش
!داره مياد
.ممنون، منتيس
.ببري، حرکت دو نفره ِ مرگبار
!بازگشت خشمناک
.ببري
.ميمون. افعي. منتيس
خرگوشه
بله؟
.اوه، شرمنده
.ماهيخوار، برو -
.دارمش -
!واي
همه حالشون خوبه؟
!معرکه بود
.بذارش به عهده خودم
!پو
يادت نره خپله
تو حالت خوبه؟ - چي شد؟ -
...فکر کنم ديدم
...فکر کنم
من بايد برم
ممنون
ممنون که به رستوران ِ رشته فرنگي و تافو ِ .جنگجوي اژدها اومدين
چايي بازم ميخواين؟ سس ليمويي؟
.اگه چيزي خواستين، بهم بگين
!ممنون
.جاروي ِ جنگجوي اژدها
.ميتونم بهش دست بزنم
.بهش دست نزن، کثيفش ميکني
.اون منتظر من بود - .ايول -
.آره، ميتونم ثابتش کنم
هي، جنگجوي اژدها کجاس؟
.اون ديگه اينجا کار نميکنه
اون سرش شلوغه حسابي .از دره حفاظت ميکنه
.جنگجوي اژدها
!پو
.بيا
خيلي خب
!اون جنجگوي اژدهاست - .بايد بهم ميگفتي که ميخواي بياي -
.سلام بابا
.اينطوري واسه ت يه تافوي ِ ويژه درست ميکردم
بابا، ميتونم باهات حرف بزنم؟ - .البته -
به افتخار پسرم، دسر ِ تافوي ِ مجاني ...واسه همه
.با خريدتون البته...
.خيلي از ديدنت خوشحالم پو
.وزن کم کردي؟ ميتونم بالهام رو دورت کنم
.شايد يه کمي
.حتماً گشنته. بيچاره تو
بذار واسه ت سوپ درست کنم - .نميخواد بابا، گرسنه م نيست -
گرسنه ت نيست؟ .پو، تو حالت خوبه؟
...آره، خوبم، فقط
.امروز داشتم با يه مشت خلافکار مي جنگيدم
.چيز خطرناکي نبود
.اونا فقط...ميدوني - !آره -
،و بعدش يه اتفاق عجيبي افتاد
.يه تصور احمقانه اومد سراغم
.فکر کنم که مادرم رو ديدم .و خودم رو که يه بچه بودم
مادر؟ بچه؟
بابا؟
...چه...کي...تو چي
چطور ميتونم بگم؟
من از کجا اومدم؟
خب، ميدوني پسرم
بچه از يه تخم مياد بيرون
ازم نپرس تخم از کجا مياد بيرون
بابا، منظورم اين نبود
ميدونم که اين نبود
فکر کنم الان وقتشه که بهت چيزي بگم که بايد خيلي وقت پيش بهت مي گفتم
...خيلي خب
...تو يه جورايي
.به فرزندي گرفته شدي
.ميدونستم -
ميدونستي؟
کي بهت گفته بود؟ - .هيچکس. بي خيال بابا -
پس اگه مي دونستي، چرا هيچوقت هيچي نگفتي؟
چرا خودت هيچي نگفتي؟
من چطوري اومدم اينجا؟ من از کجا اومدم؟
...راستش .تو با اين اومدي
،يه روز عادي توي رستوران بود
وقت پختن رشته فرنگي بود
.من رفتم در پشتي
جايي که تازه سبزي هام رو گرفته بودم
...کلم، تربچه و شلغم
.اما خبري از تربچه نبود
.فقط يه پانداي خيلي گرسنه بود
.هيچ يادداشتي نذاشته بودن
.البته تو مي تونستي اونم خورده باشي
من منتظر کسي بودم که بياد و دنبالت بگرده
اما هيچکس نيومد
من تو رو آوردم داخل
بهت غذا دادم
No comments yet. Be the first to leave one.