Rampo Noir

Rampo Noir (乱歩地獄)

Stáhnout Farsi Persian titulky

Informace o verzi

Rampo Noir Ranpo 2005 Dvd
Komentář od Don Milo

Tagy

bluray
Zveřejněno: 2025-12-22
Stažení: 22
Pro sluchově postižené: No

Náhled titulků v jazyce Farsi Persian

Prvních 200 řádků.

‏‫نور رامپو‬ ‏‫رمان اصلی از رامپو ادوگاوا‬

‏‫تادانوبو آسانو‬

‏‫به کارگردانی سوگورو تاکئوچی‬

‏‫«واقعیت در رویاها دیده می‌شود.‬ ‏‫آنچه شب می‌بینی واقعی است. رامپو»‬

‏‫کاماگورا‬

‏‫«زندگی همان چیزی است که‬ ‏‫در آینه منعکس می‌شود»‬

‏‫«نه واقعیه، نه غیرواقعی»‬

‏‫مراسم چای مکتب انشو‬ ‏‫در چایخانه سیتو-آن‬

‏‫آماده است.‬

‏‫ببخشید.‬

‏‫اجازه بدهید من هم شرکت کنم.‬

‏‫بی‌نظیر است.‬

‏‫آزوسا!‬

‏‫فکر کردم تو هم اینجا باشی.‬ ‏‫پس اینها را آوردم.‬

‏‫خیلی ممنونم.‬ ‏‫سنگین بودند؟‬

‏‫کسی روی چند صفحه‬ ‏‫نقاشی کشیده.‬

‏‫حتماً تورو‬ ‏‫بوده وقتی بچه بود.‬

‏‫خانم یاماشینا یک دسته‌گل‬ ‏‫نرگس چیده‌اند.‬

‏‫بله. از باغچه‌شان چیدند.‬

‏‫نرگس نماد «عشق ناکام» است.‬

‏‫گاهی خانم یاماشینا کمی‬ ‏‫کینه‌ای است، اینطور نیست؟‬

‏‫به سلامت.‬

‏‫خانم یاماشینا.‬

‏‫سلام؟‬

‏‫چه شده؟‬

‏‫جهنم آینه‬

‏‫هیروکی ناریمیا‬

‏‫تادانوبو آسانو‬

‏‫به کارگردانی آکین جیسوجی‬

‏‫«زندگی انعکاس آینه است»‬

‏‫کارآگاه. مردی به نام آکچی‬ ‏‫برای دیدنتان اینجاست.‬

‏‫آکچی؟‬

‏‫این طرف.‬

‏‫سلام آقای آکچی.‬

‏‫چطور بودید؟‬

‏‫کوگورو آکچی،‬ ‏‫کارآگاه معروف.‬

‏‫- این همکارم، کوبایاشی.‬ ‏‫- چه شما را به اینجا آورد؟‬

‏‫درباره مرگ عجیب‬ ‏‫یک معلم مراسم چای شنیدم.‬

‏‫هیچ چیز از چشم شما دور نمی‌ماند.‬

‏‫اگر مایلید جزئیات را‬ ‏‫با من در میان بگذارید...‬

‏‫باشه. اسمش‬ ‏‫سایوکو یاماشینا است.‬

‏‫قبل از مرگش یک جلسه‬ ‏‫مراسم چای برگزار کرده بود.‬

‏‫مراسم از ظهر تا ساعت ۳ طول کشید،‬ ‏‫هیچ نشانه‌ای از مشکل نبود.‬

‏‫وقتی تمام شد،‬ ‏‫در جمع کردن کمک کردید؟‬

‏‫بله. داشتم مرتب می‌کردم.‬

‏‫بعد صدای افتادن کسی را‬ ‏‫شنیدم.‬

‏‫صدای ورود یا فرار کسی را نشنیدید؟‬

‏‫نه.‬

‏‫بیمارستان دانشگاه، اتاق کالبدشکافی.‬

‏‫بافت سلولی تجزیه شده بود‬ ‏‫و صورتش آب شده بود.‬

‏‫همین واکنش رو‬ ‏‫توی جمجمه هم می‌بینیم.‬

‏‫توی جمجمه‌ش هم؟‬

‏‫مخ کاملاً سوخته.‬

‏‫چی می‌تونه باعث این بشه؟‬

‏‫هیچ ایده‌ای ندارم...‬

‏‫آقای آکچی، نظری ندارید؟‬

‏‫غسالخانه نزدیک ساحل یویگاهاما‬

‏‫قربانی تنها فرزند یک‬ ‏‫خانواده سرشناس چای‌نوشی بود.‬

‏‫بعد از دو بار ازدواج ناموفق،‬ ‏‫معلم مراسم چای شد.‬

‏‫به نظر میاد روابط عاشقانه‌ی زیادی داشته.‬

‏‫او در مراسم حضور داشت.‬

‏‫هارومی شینومیا برای‬ ‏‫کتابخانه آرشیو کار می‌کنه.‬

‏‫آزوسا ایتسُوکی.‬

‏‫اون برای کاوازِن،‬ ‏‫یک عتیقه‌فروشی کار می‌کنه.‬

‏‫در جوانی بیوه شده بود.‬

‏‫مادرشوهرش بیمار بوده،‬ ‏‫پس اون اداره‌اش می‌کنه.‬

‏‫این کیه؟‬

‏‫بذار ببینم...‬

‏‫تورو ایتسُوکی. برادرشوهر‬ ‏‫بیوه‌ست.‬

‏‫عتیقه‌فروشی کاوازِن‬

‏‫اینجایی.‬

‏‫خوش آمدید خانم.‬

‏‫منو تمیز می‌کنی؟‬

‏‫بفرمایید.‬

‏‫مامان، من اومدم.‬

‏‫سلام عزیزم. چطور بود؟‬

‏‫فشرده بود... با بودن‬ ‏‫پلیس اونجا.‬

‏‫خیلی وحشتناک بود...!‬

‏‫می‌دونستم که به آرامش نمی‌میره‬ ‏‫ولی...‬

‏‫وحشتناکه.‬

‏‫تورو کجاست؟‬

‏‫زود رفت.‬

‏‫حتماً توی استودیوئه.‬

‏‫کاوازِن، استودیو.‬

‏‫هی، با من همبستر شو.‬

‏‫همین الان بعد از مراسم ختم؟‬

‏‫تو با خانم یاماشینا تموم کرده بودی.‬

‏‫سرد به نظر میای. باز عاشق شدی؟‬

‏‫شاید آزوسا؟‬

‏‫اون بیوه برادر منه.‬

‏‫ولی می‌دونی که اون دوستت داره.‬

‏‫به عنوان برادرشوهرش.‬

‏‫این درست نیست.‬

‏‫من می‌تونم ببینم. خیلی حال آدم رو بد می‌کنه.‬

‏‫ببین...‬

‏‫خودمو توی چشمات می‌بینم...‬

‏‫معبد‬

‏‫این طرف!‬

‏‫دزده؟‬

‏‫نمی‌دونم ولی یه چیزی عجیبه!‬

‏‫انگار کسی اینجا نیست.‬

‏‫نه، صبر کن...!‬

‏‫"زندگی اون چیزیه که تو آینه منعکس میشه.‬ ‏‫نه واقعیه، نه غیرواقعی."‬

‏‫"آسمون پر از شعله‌های جهنمه.‬ ‏‫غم‌انگیزه که فکر کنم به اونجا برم."‬

‏‫به بودا نگاه کن!‬

‏‫اون صدا چیه؟‬

‏‫صدای تقاطع قطار نیست؟‬

‏‫ولی الان اواسط شبه!‬

‏‫دقیقا همین اتفاق برای اونم افتاده بود...‬

‏‫اون هم تو مراسم بود.‬

‏‫پدیده عجیب مجسمه بودا و اون صدا.‬

‏‫فکر می‌کنی همه‌شون به هم ربط دارن؟‬

‏‫فکر کنم همینطوره.‬

‏‫کارآگاه، با صاحبخونه صحبت کن.‬

‏‫فریادی نشنیدین؟‬

‏‫بله.‬

‏‫اما بلافاصله نرفتین؟‬

‏‫با صدای اون بوق قطار...‬

‏‫حواسم کاملاً پرت بود.‬

‏‫بعد یکی از محل کارش امروز زنگ زد و از من خواست‬

‏‫که ازش خبر بگیرم چون سر کار نیومده بود.‬

‏‫واسه همین رفتم تو اتاقش و اون...‬

‏‫اینو پیدا کردم.‬

‏‫یه آینه.‬

‏‫یه مدل قدیمی هست.‬

‏‫دقیقا شبیه آینه توی چایخانه.‬

‏‫اینجا زیاد از اینا دارن؟‬

‏‫قبلاً خیلی‌هاشون تو کاماکورا ساخته می‌شدن.‬

‏‫یه جا هنوزم می‌سازه...‬

‏‫درسته. کاواژن.‬

‏‫کاواژن...‬

‏‫به این آینه نگاه کن. می‌تونی بگی ساخت کجاست؟‬

‏‫بله، مطمئنم که ساخت اینجاست.‬

‏‫می‌تونی حدس بزنی کی ساخته شده؟‬

‏‫نمی‌تونم.‬

‏‫از این طرف لطفا.‬

‏‫ببخشید مزاحم شدم، اسم من...‬

‏‫گوگورو آکچی، مگه نه؟‬

‏‫شما مشهورین.‬

‏‫من شهرت...‬

‏‫باید چند تا سؤال در مورد این پرونده ازتون بپرسم.‬

‏‫ما این آینه رو توی صحنه پیدا کردیم.‬

‏‫آه. این یکی از آینه‌هاییه که به مشتری‌های دائمی هدیه می‌دم.‬

‏‫می‌تونین در مورد این زنانی که به طرز مرموزی مردن بهم بگین؟‬

‏‫خانم یاماشینا رو وقتی طلاق گرفت و به خونه‌اش برگشت دیدم.‬

‏‫اون مرتب از ما محصولات مراسم چای می‌خرید.‬

‏‫هارومی رو حدود یک سال بود که می‌شناختم.‬

‏‫اون داشت اسناد قدیمی مغازه‌مون رو ترجمه می‌کرد.‬

‏‫حتی مغازه کوچیک ما هم مطالب تاریخی زیادی داره.‬

‏‫اینجا یک شهر تاریخی است.‬

‏‫شما چرا توی کاماکورا هستید؟‬

‏‫برای این پرونده نیومدید، درسته؟‬

‏‫همسرم توی آسایشگاه محلیه.‬

‏‫ایشون مشکل سلامتی دارن.‬

‏‫حیف شد برای ایشون.‬

‏‫اما کاماکورا خیلی قشنگه.‬

‏‫به حال کسانی که اینجا زندگی می‌کنن غبطه می‌خورم.‬

‏‫من اینجا بزرگ شدم، واسه همین نمی‌دونم...‬

‏‫چی توی این شهر کهنه و فرسوده قشنگه؟‬

‏‫شما مهارت‌های سنتی فوق‌العاده‌ای کسب کردید.‬

‏‫اگه ادامه ندم، این هنر از بین میره.‬

‏‫آقای آکه چی.‬

‏‫آینه ها در این کشور نماد خدایان بودند.‬

‏‫خدایان؟‬

‏‫در بسیاری از معابد و زیارتگاه‌ها،‬

‏‫درسته...‬

‏‫شما دارید خدایان می‌سازید.‬

‏‫فکر کردن بهش من رو شگفت‌زده می‌کنه.‬

‏‫هنر آینه‌سازی از زمان‌های باستان زیاد تغییر نکرده.‬

‏‫می‌گن تکنیک کاماکورا از هر لحاظ بهترینه.‬

‏‫من می‌خوام یکی بسازم که از اون بهتر باشه.‬

‏‫اما کار آسونی نیست.‬

‏‫فکر کنم به خاطر ناپاکی ذهن منه.‬

‏‫روی آینه اثر می‌ذاره. کدرش می‌کنه.‬

‏‫شما چی فکر می‌کنید؟‬

‏‫فکر می‌کنم صیقلش زیباست.‬

‏‫اصلاً نزدیک هم نیست. حتی بهش نمی‌گم آینه.‬

‏‫آینه‌ها عجیبن، نه؟‬

‏‫انگار ورودی دنیای دیگه‌ای هستن.‬

‏‫انگار می‌تونن روح آدم رو بمکند.‬

‏‫وقتی بچه بودم این فکر رو می‌کردم.‬

‏‫اگه توی یه کره که داخلش آینه‌ای باشه گیر بیفتم...‬

‏‫چی می‌بینم؟‬

‏‫فکر جالبیه.‬

‏‫شاید بتونی یه خدا اون تو ببینی.‬

‏‫می‌تونید توی این استودیو یه کره بسازید.‬

‏‫باید امتحانش کنم؟‬

‏‫آینه‌ها باعث می‌شن به چیزای عجیبی فکر کنم.‬

‏‫گاهی فکر می‌کنم ما چیزی جز عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی نیستیم‬

‏‫و واقعیت توی آینه است.‬

‏‫میناموتو سانه‌تومو قرن‌ها پیش اینو نوشته.‬

‏‫"زندگی چیزیه که توی آینه منعکس می‌شه."‬

‏‫"نه واقعیه، نه غیر واقعی."‬

‏‫کتاب اشعار کین‌کای واکا.‬

‏‫باهوشی.‬

‏‫اون مصرع رو روی یه طومار توی چایخونه دیدم.‬

‏‫بهتره الان بذارم بری.‬

‏‫خداحافظ.‬

‏‫همینه؟ توی جعبه چیه؟‬

‏‫چیزهایی که در مراسم استفاده میشن.‬

Komentáře

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left