Informace o verzi

★ ★ Man Who Sets The Table E19 ★ ★ Man in the Kitchen ★ ★
Komentář od Mehdi_Rain
➤➤➤Translator : Mehdi_Rain ➨ ➨ ➨ Telegram : @Mehdi_Rain

Tagy

TS
Zveřejněno: 2017-11-14
Stažení: 8
Pro sluchově postižené: No

Náhled titulků v jazyce Farsi Persian

Prvních 200 řádků.

‫250،000 دلار؟

‫اجاره یا خرید خونه ‫هزینه ـشون تقریبا یکیه

‫(قسمت نوزدهم)

‫به چی داری انقدر فکر میکنی؟

‫میخواستی چی باشه؟

‫میخوام یه خونه برای سو وون پیدا کنم ‫که توش زندگی کنه

‫چرا الان داری دنبالش میگردی؟ ‫ما تازه فقط راجبش حرف زدیم

‫هر وقت بهش فکر میکنم ‫ناراحت و عصبانی میشم

‫اون فقط یه پیرزنه که دیوونه یِ کُلاهه

‫اون پولداره اما هیچ رحمی نداره

‫مگه سو وون چه اشتباهی کرده؟

‫اگه یه زن مخفیانه بچه دار بشه،

‫یه مَرد چطور میفهمه؟

‫بس کن. اینطوری فقط خودت رسوا میشی

‫چطوری رسوا میشم؟

‫اگه جایِ اون بودم،

‫با خوشحالی هان گیول رو قبول میکردم

‫راستش، دخترش نمیتونه بچه دار بشه،

‫این نباید خبر خوبی براش باشه؟

‫به دنیا آوردنِ بچه و بزرگ کردنش کار آسونی نیس

‫اگه اونا فقط هان گیول رو قبول کنن،

‫بخاطر درد زایمان ...

‫و بزرگ کردن بچه زجر نمیکشه

‫علاوه بر این،

‫زَنا بعد از تولد، خوشکلیشون رو از دست میدن

‫اینطوری دیگه لازم نیس نگران کِش اومدن شِکمش بشه

‫این حرفا رو جدی داری میگی؟

‫سعی کن خودتُ جایِ اونا بذاری

‫اگه این اتفاق واسه رو ری میفتاد، چیکار میکردی؟

‫چی؟ چرا از دخترم به عنوان مثال استفاده میکنی؟

‫من خیلی خوب میتونم شخصیت آدما رو بشناسم

‫هیچوقت اجازه نمیدم یه همچین عوضی ای ‫با رو ری ازدواج کنه

‫پس طبق استدلالت، ‫سو وون یه عوضیه

‫سعی کن خانم یانگ رو درک کنی ‫ساکت شو. ساکت شو

‫میدونی بزرگترین مشکلِ تو چیه؟

‫وانمود میکنی که خیلی حالیته...

‫و خیلی صاف و صادقی

‫اگه انقدر عالی بودی،

‫چرا الان داری اینجا آشپزی میکنی؟

‫چرا بعد از اینکه تو تست گویندگی قبول شدی، ‫سیاستمدار نشدی؟

‫اگه دوباره به دنیا بیام،

‫هیچوقت زنِ تو نمیشم ‫اینو یادت باشه

‫آیگو، واقعا؟

‫منم با تو ازدواج نمیکنم

‫چرا کله سحر دارین با هم دعوا میکنین؟

‫اوه، اوه ‫به موقع اومدی

‫بیا بریم دنبال خونه بگردیم

‫خونه؟ ‫آره

‫خودت که میدونی این روزا اجاره کردن خونه ‫تو سئول خیلی سخته، نه؟

‫یه خونه مناسب برات پیدا کردم ‫زود باش بیا بریم

‫امروز باید برم وسایلم رو از بیمارستان بردارم

‫مامان میشه تو به جایِ من بری؟

‫نمیخوام

‫نمیتونم هر جایی برم ‫چون باید مواظب هان گیول باشم

‫آخه چه فایده ای داره باهاش برم؟

‫اون فقط خودش تصمیم میگیره

‫ای خدا، حتی اگه تو نیای ‫خیلی آدم سراغ دارم که میتونم باهاشون برم

‫اون زن همیشه عصبانیه

‫چرا اخلاقِش انقدر بده؟

‫ای خدا

@Mehdi_Rain : کانال تلگرام

‫مادر، اینجا چیکار میکنین؟

‫میخواستم برای آخرین بار باهات حرف بزنم

‫راجبِ چی؟

‫به نظر میاد عکسِ جوونی ـتون باشه

‫این بچه کیه؟

‫این پسرمه

‫اسمش ها اون جو ئه

‫پسرتون؟

‫یعنی یون جو یه برادر داشته؟

‫من اونُ به دنیا نیاوردم

‫اما اونا با هم نسبت خونی دارن

‫اما چرا یهویی دارین اینو به من میگین؟

‫میخوام تو رو از یون جو جدا کنم.

‫اگه بعد از شنیدن داستانِ زندگیم،

‫بازم بخوای جداگونه زندگی کنی...

‫هیچ راهی برام نمی مونه

‫به هر حال این آخرین برگ برنده ـمه

‫میتونین بهم بگین

‫چه اتفاقی افتاده؟

‫هان گیول، نقاشیت خیلی خوبه

‫اونا کی ان؟

‫بابا، من و یون جو

‫نه، منظورم مامانه

‫هان گیول

‫مامانِ واقعیت رو یادت میاد؟

‫یادت نمیاد؟

‫چهره ـش رو یادت نیس؟

‫مامان رفت یه جایِ دور

‫من با خاله سو جی زندگی میکردم،

‫اما اونم رفت

‫واسه همین، این همه مدت تنها بودی؟

‫من ترسیده بودم

‫گُشنه هم بودم

‫مادربزرگ، بابا هم میخواد بره یه جای دور؟

‫میخواد منو تنها بذاره و بره؟

‫چی داری میگی؟

‫بابات هیچ جا نمیره

‫تو الان یه نامادری داری

‫از این به بعد باید دیگه خوش بگذرونی

‫همینطور، پدربزرگ و مادربزرگ و عمه رو ریُ داری

‫پس نگران نباش

‫واقعا؟

‫منظورت اینه، منم مثل بچه های دیگه...

‫میتونم مامان بابا داشته باشم؟

‫معلومه. از این به بعد فقط باید خوشحال باشی

‫این اتفاق...

‫40 سال پیش افتاد

‫هیچوقت اینو به هیچکس نگفتم

‫این...

‫گذشته تاریکِ منه

‫مطمئنم که میدونی اهل کجا هستم

‫همیشه از محل تولدتون حرف میزدید

‫میگفتین که تو بولگیو علف های هرز رو میکَندین

‫من بزرگترین دخترِ یه خانواده فقیر بودم

‫پدر مادرم افتادن تو آب و غرق شدن

‫واسه همین تو سنِ 15 سالگی،

‫سرپرست سه تا برادر و خواهرام شدم

‫نمیتونستم با کندنِ علف های هرز سیرشون کنم

‫واسه همین هیچ چاره ای بجز ازدواج کردن با یه خانواده پولدار...

‫و پرستاری از بچه، نداشتم

‫فکر میکردم یه مَردِ بیوه ـس

‫اما یه پسر سه ساله داشت

‫اون بچه انقدر بهم وابسته شده بود ‫که انگار خواهرش بودم

‫انقدر دلم میخواست ازش مواظبت کنم...

‫که اصلا فکر نکردم چقدر کارِ سختیه

‫خدا جونم

‫هی، بیا منو بگیر!

‫برگرد اینجا

‫اونجا همینطور به کارم ادامه دادم، ‫و موقعی که 18 سالم شد،

‫دومین زنِ اون مَرد بیوه شدم ‫چون بهم قول داده بود...

‫هزینه تحصیل برادر و خواهرام رو میده

‫پس هان اون جو...

‫پسر بود؟

‫آره، اون پسر بود

‫پسری که من بزرگش کردم

‫پس...

‫حالا کجاس؟

‫اینو...

‫خودمم نمیدونم

‫چی؟

‫چرا؟

‫من،

‫یانگ چون اوک،

‫اونُ وِل کردم

‫پدر، تصمیمِ درستی گرفتم، نه؟

‫مامانم قلبش شکست که به جایِ اون، ‫سو وون رو انتخاب کردم

‫میدونم. ازت ممنونم

‫اما، میدونی بهترین راه برای خوشحال کردنِ مامانت چیه؟

‫راهش طلاق گرفتن نیس. ‫خوشبخت زندگی کردنه

‫پس اینطوری، مامانت رو

‫خیلی خوشحال میکنی

‫واسه همین میخوام با سو وون ‫خوشبخت زندگی کنم که بهش ثابت بشه

‫همینطور، بخاطر کاری که مامانم کرد متاسفم

‫اما هیجان زده هم هستم

‫من و سو وون هیچوقت با هم تنها زندگی نکردیم

‫منظورت از تنها چیه؟ ‫هان گیول رو فراموش کردی

‫آه. درسته

‫دخترِ سو وون رو یادم رفته بود

‫دخترِ سو وون؟ ‫واقعا که!

‫از این به بعد، اون بچه توئه ‫دخترته

‫درسته. درسته ‫دخترمه

‫فراموشِش نکن

‫حالا فقط یه زن نیستی ‫یه مادری

‫میدونی مسئولیت مادرا چقدر سنگینه؟

‫حالا که تصمیمت رو گرفتی،

‫باید تمام تلاشتو بکنی که ‫یه پدر مادرِ خوب مثل من بشی

‫بس کنید دیگه

‫فکر میکنین بزرگ کردنِ بچه یه نفر دیگه آسونه؟

‫من یه کم وقت لازم دارم ‫تا با این وضعیت کنار بیام

‫به محض اینکه که اسمش تو شناسنامه ـمون ثبت بشه، ‫دخترِ من میشه

‫خودم درستش میکنم

‫فقط از روی نگرانی این حرفُ زدم

‫به هر حال، قوی باش

‫و اینو بدون لحظه ای که اون خونه رو ترک کنی، ‫دوباره متولد میشی

‫فهمیدم، پدر

‫اما اون چه جور خونه ایه؟

‫آه، خونه؟

‫پیدا کردنش خیلی سخت بود

‫همه برای اجاره کردن این خونه صف کشیده بودن

‫اما یه مشاور املاک که همکلاسیِ قدیمیم بود رو میشناسم

‫اینطوری یه لیست گرفتم

‫آها، اگه بخوام با یه کیف مارکدار مقایسه ـش کنم،

‫اون خونه مثل نسخه محدودِ یه کیف مارک داره، درسته؟

‫وای. انقدر هیجان زده ام که نمیتونم صبر کنم ‫مگه نه، پدر جون؟

‫هر چی تصور کنی،

‫بازم بالاتر از تصوراتته

‫عالیه!

‫شما اونُ ول کردین؟

‫بله

‫من ولش کردم

‫چرا؟ شما که گفتین با اون پسر خوب کنار میومدین

‫حتما یه دلیلی داشته که اونکارو کردین،

‫اونم با وجود رابطه خوبی که باهاش داشتین

‫من مادر شوهر داشتم

‫اون یه عفریته بدجنس بود

‫اون بعد از اینکه به هدفش رسید...

‫کُلا یه آدمِ دیگه ای شد

‫اون موقع که میخواست با پسرش ازدواج کنم ‫یه آدم دیگه ای بود

‫اما بعدش هر روز زندگی رو برام زهر میکرد

Komentáře

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left