Prvních 200 řádků.
250،000 دلار؟
اجاره یا خرید خونه هزینه ـشون تقریبا یکیه
(قسمت نوزدهم)
به چی داری انقدر فکر میکنی؟
میخواستی چی باشه؟
میخوام یه خونه برای سو وون پیدا کنم که توش زندگی کنه
چرا الان داری دنبالش میگردی؟ ما تازه فقط راجبش حرف زدیم
هر وقت بهش فکر میکنم ناراحت و عصبانی میشم
اون فقط یه پیرزنه که دیوونه یِ کُلاهه
اون پولداره اما هیچ رحمی نداره
مگه سو وون چه اشتباهی کرده؟
اگه یه زن مخفیانه بچه دار بشه،
یه مَرد چطور میفهمه؟
بس کن. اینطوری فقط خودت رسوا میشی
چطوری رسوا میشم؟
اگه جایِ اون بودم،
با خوشحالی هان گیول رو قبول میکردم
راستش، دخترش نمیتونه بچه دار بشه،
این نباید خبر خوبی براش باشه؟
به دنیا آوردنِ بچه و بزرگ کردنش کار آسونی نیس
اگه اونا فقط هان گیول رو قبول کنن،
بخاطر درد زایمان ...
و بزرگ کردن بچه زجر نمیکشه
علاوه بر این،
زَنا بعد از تولد، خوشکلیشون رو از دست میدن
اینطوری دیگه لازم نیس نگران کِش اومدن شِکمش بشه
این حرفا رو جدی داری میگی؟
سعی کن خودتُ جایِ اونا بذاری
اگه این اتفاق واسه رو ری میفتاد، چیکار میکردی؟
چی؟ چرا از دخترم به عنوان مثال استفاده میکنی؟
من خیلی خوب میتونم شخصیت آدما رو بشناسم
هیچوقت اجازه نمیدم یه همچین عوضی ای با رو ری ازدواج کنه
پس طبق استدلالت، سو وون یه عوضیه
سعی کن خانم یانگ رو درک کنی ساکت شو. ساکت شو
میدونی بزرگترین مشکلِ تو چیه؟
وانمود میکنی که خیلی حالیته...
و خیلی صاف و صادقی
اگه انقدر عالی بودی،
چرا الان داری اینجا آشپزی میکنی؟
چرا بعد از اینکه تو تست گویندگی قبول شدی، سیاستمدار نشدی؟
اگه دوباره به دنیا بیام،
هیچوقت زنِ تو نمیشم اینو یادت باشه
آیگو، واقعا؟
منم با تو ازدواج نمیکنم
چرا کله سحر دارین با هم دعوا میکنین؟
اوه، اوه به موقع اومدی
بیا بریم دنبال خونه بگردیم
خونه؟ آره
خودت که میدونی این روزا اجاره کردن خونه تو سئول خیلی سخته، نه؟
یه خونه مناسب برات پیدا کردم زود باش بیا بریم
امروز باید برم وسایلم رو از بیمارستان بردارم
مامان میشه تو به جایِ من بری؟
نمیخوام
نمیتونم هر جایی برم چون باید مواظب هان گیول باشم
آخه چه فایده ای داره باهاش برم؟
اون فقط خودش تصمیم میگیره
ای خدا، حتی اگه تو نیای خیلی آدم سراغ دارم که میتونم باهاشون برم
اون زن همیشه عصبانیه
چرا اخلاقِش انقدر بده؟
ای خدا
@Mehdi_Rain : کانال تلگرام
مادر، اینجا چیکار میکنین؟
میخواستم برای آخرین بار باهات حرف بزنم
راجبِ چی؟
به نظر میاد عکسِ جوونی ـتون باشه
این بچه کیه؟
این پسرمه
اسمش ها اون جو ئه
پسرتون؟
یعنی یون جو یه برادر داشته؟
من اونُ به دنیا نیاوردم
اما اونا با هم نسبت خونی دارن
اما چرا یهویی دارین اینو به من میگین؟
میخوام تو رو از یون جو جدا کنم.
اگه بعد از شنیدن داستانِ زندگیم،
بازم بخوای جداگونه زندگی کنی...
هیچ راهی برام نمی مونه
به هر حال این آخرین برگ برنده ـمه
میتونین بهم بگین
چه اتفاقی افتاده؟
هان گیول، نقاشیت خیلی خوبه
اونا کی ان؟
بابا، من و یون جو
نه، منظورم مامانه
هان گیول
مامانِ واقعیت رو یادت میاد؟
یادت نمیاد؟
چهره ـش رو یادت نیس؟
مامان رفت یه جایِ دور
من با خاله سو جی زندگی میکردم،
اما اونم رفت
واسه همین، این همه مدت تنها بودی؟
من ترسیده بودم
گُشنه هم بودم
مادربزرگ، بابا هم میخواد بره یه جای دور؟
میخواد منو تنها بذاره و بره؟
چی داری میگی؟
بابات هیچ جا نمیره
تو الان یه نامادری داری
از این به بعد باید دیگه خوش بگذرونی
همینطور، پدربزرگ و مادربزرگ و عمه رو ریُ داری
پس نگران نباش
واقعا؟
منظورت اینه، منم مثل بچه های دیگه...
میتونم مامان بابا داشته باشم؟
معلومه. از این به بعد فقط باید خوشحال باشی
این اتفاق...
40 سال پیش افتاد
هیچوقت اینو به هیچکس نگفتم
این...
گذشته تاریکِ منه
مطمئنم که میدونی اهل کجا هستم
همیشه از محل تولدتون حرف میزدید
میگفتین که تو بولگیو علف های هرز رو میکَندین
من بزرگترین دخترِ یه خانواده فقیر بودم
پدر مادرم افتادن تو آب و غرق شدن
واسه همین تو سنِ 15 سالگی،
سرپرست سه تا برادر و خواهرام شدم
نمیتونستم با کندنِ علف های هرز سیرشون کنم
واسه همین هیچ چاره ای بجز ازدواج کردن با یه خانواده پولدار...
و پرستاری از بچه، نداشتم
فکر میکردم یه مَردِ بیوه ـس
اما یه پسر سه ساله داشت
اون بچه انقدر بهم وابسته شده بود که انگار خواهرش بودم
انقدر دلم میخواست ازش مواظبت کنم...
که اصلا فکر نکردم چقدر کارِ سختیه
خدا جونم
هی، بیا منو بگیر!
برگرد اینجا
اونجا همینطور به کارم ادامه دادم، و موقعی که 18 سالم شد،
دومین زنِ اون مَرد بیوه شدم چون بهم قول داده بود...
هزینه تحصیل برادر و خواهرام رو میده
پس هان اون جو...
پسر بود؟
آره، اون پسر بود
پسری که من بزرگش کردم
پس...
حالا کجاس؟
اینو...
خودمم نمیدونم
چی؟
چرا؟
من،
یانگ چون اوک،
اونُ وِل کردم
پدر، تصمیمِ درستی گرفتم، نه؟
مامانم قلبش شکست که به جایِ اون، سو وون رو انتخاب کردم
میدونم. ازت ممنونم
اما، میدونی بهترین راه برای خوشحال کردنِ مامانت چیه؟
راهش طلاق گرفتن نیس. خوشبخت زندگی کردنه
پس اینطوری، مامانت رو
خیلی خوشحال میکنی
واسه همین میخوام با سو وون خوشبخت زندگی کنم که بهش ثابت بشه
همینطور، بخاطر کاری که مامانم کرد متاسفم
اما هیجان زده هم هستم
من و سو وون هیچوقت با هم تنها زندگی نکردیم
منظورت از تنها چیه؟ هان گیول رو فراموش کردی
آه. درسته
دخترِ سو وون رو یادم رفته بود
دخترِ سو وون؟ واقعا که!
از این به بعد، اون بچه توئه دخترته
درسته. درسته دخترمه
فراموشِش نکن
حالا فقط یه زن نیستی یه مادری
میدونی مسئولیت مادرا چقدر سنگینه؟
حالا که تصمیمت رو گرفتی،
باید تمام تلاشتو بکنی که یه پدر مادرِ خوب مثل من بشی
بس کنید دیگه
فکر میکنین بزرگ کردنِ بچه یه نفر دیگه آسونه؟
من یه کم وقت لازم دارم تا با این وضعیت کنار بیام
به محض اینکه که اسمش تو شناسنامه ـمون ثبت بشه، دخترِ من میشه
خودم درستش میکنم
فقط از روی نگرانی این حرفُ زدم
به هر حال، قوی باش
و اینو بدون لحظه ای که اون خونه رو ترک کنی، دوباره متولد میشی
فهمیدم، پدر
اما اون چه جور خونه ایه؟
آه، خونه؟
پیدا کردنش خیلی سخت بود
همه برای اجاره کردن این خونه صف کشیده بودن
اما یه مشاور املاک که همکلاسیِ قدیمیم بود رو میشناسم
اینطوری یه لیست گرفتم
آها، اگه بخوام با یه کیف مارکدار مقایسه ـش کنم،
اون خونه مثل نسخه محدودِ یه کیف مارک داره، درسته؟
وای. انقدر هیجان زده ام که نمیتونم صبر کنم مگه نه، پدر جون؟
هر چی تصور کنی،
بازم بالاتر از تصوراتته
عالیه!
شما اونُ ول کردین؟
بله
من ولش کردم
چرا؟ شما که گفتین با اون پسر خوب کنار میومدین
حتما یه دلیلی داشته که اونکارو کردین،
اونم با وجود رابطه خوبی که باهاش داشتین
من مادر شوهر داشتم
اون یه عفریته بدجنس بود
اون بعد از اینکه به هدفش رسید...
کُلا یه آدمِ دیگه ای شد
اون موقع که میخواست با پسرش ازدواج کنم یه آدم دیگه ای بود
اما بعدش هر روز زندگی رو برام زهر میکرد
No comments yet. Be the first to leave one.