Prvních 200 řádků.
تقدیم می کند "Opus Sub" تیم ترجمه ی "جن"
چهره ی سونی توی زندگی قبلیش
با صورت اون زن توی نقاشی
.یکیه
مطمئنی؟
چی دیدی؟
...زنی که من دیدم
وسط قصر ایستاده بود
لباس سفید پوشیده بود و اشراف زاده به نظر می رسید
یه تیر به قلبش خورد
و همونطور که ازش خون می رفت غش کرد
.این چیزها رو که من بهت گفتم
شاید در مورد لباسش و
...یا در مورد تیر چیزی نگفته باشم
دیگه چی؟ چیز دیگه ای ندیدی؟
سوار کجاوه بود و از یه پنجره ی کوچیک
.به یه نفر لبخند زد
همونطور که می خندید پرسید
"امروز..."- "امروز خوشکل شدم؟"-
یه صدا بهش جواب داد
"...زشت"- .زشت شدی-
...اون
واقعا خواهرته؟
.آره
پس الان چه اتفاقی می افته؟
.خوش اومدید
...کارمند پاره وقت برای تحویل غذا
.رفته بیرون
.سون
واسه چی اسم منُ صدا می زنی؟
.سون
اوه خدای من. دیوونه شدی؟
می خوای فقط همونجا وایسی و نگاه کنی؟
.هنوز مطمئن نیستیم، بهتره تماس فیزیک نداشته باشید
تو واقعا سونی؟
اگه باشم چی؟
اون چشه؟- .داستانش طولانیه-
چرا باید داستان طولانیای بین این داداش و من باشه؟
.درسته. منم
.من داداشتم
.دلم برات تنگ شده بود سون
.اسم من سونیه
.و فکر کنم گفتم نباید دیگه همدیگه رو ببینیم
و تو چرا وقتی بهت میگه تخم مرغ آب پز هنوز باهاش می پری؟
،مساله اینه که
.این مرد توی زندگی قبلی داداشت بوده
چی گفتی؟ کدوم زندگی؟
.مسخره است
همچین بهونه ی مسخره ای از خودت درآوردی که بیای منُ ببینی؟
.حتما خیلی دلت برام تنگ شده
من دارم با کی حرف میزنم، سون؟
تو واقعا هیچی یادت نمیاد؟
زیادی واسه اینکه اینطوری باشی خوشکل و خوش تیپ نیستی؟
.باشه. به حرفت گوش می کنم
من توی زندگی قبلیم چی بودم؟
.تو ملکه ی گوریو بودی
.من یه جنگجو بودم
اوه، گوریو؟
حالا یادت اومد؟
.کاملا یادم میاد
.5دلار برای سیب زمینی شیرین. همین الان پولشُ بدید
زندگی قبلی؟ ملکه؟
شوخیتون گرفته؟
.بیرون. بیرون- .سون-
.تو هم برو بیرون- .سون-
شما دو تا کی اومدید اینجا؟
چی شده؟
اتفاقی افتاده؟
.پاره وقت، نمک بریز روشون
...اون پشت باید باشه- .سون-
نمی دونم چطوری خوب توضیح بدم
.اگه نمی دونی سعی هم نکن- .باشه-
.سون
چه خبره؟
.بیا با هم تبادل اطلاعات کنیم
کیم شین و رییس من. بین اون دو تا چه خبره؟
...فکر نمی کنم
.دوست دختر سابقش بشه
.چون اگه بود شما الان اینطوری نبودی
.خیلی افسرده می شدی
.درسته. اون اینطوری نیست
...سوال من اینه که- .این یه رازه-
.من حتی هنوز نپرسیدم
"مرد دیگه ای هم هست بیاد دنبال رییست بگرده؟"
همچین چیزی بوده مگه نه؟
اما چرا این یه رازه؟
من همه چیزُ بهت گفتم. تو چرا اینقدر رمز و رازآلودی؟
.به خاطر وفاداری
.اینم خرمالویی که دوست داری بخوری
.اینم اون کفش های گل گلی که همیشه دوست داشتی
.اینها رنگ های مورد علاقه اتند
.من این رنگ ها رو دوست ندارم
.من کفش های گل گلی نمی پوشم
.و همینطور خرمالو هم نمی خورم
همونطور که می تونی ببینی فقط همین یه میز خالی هست
کار و بارم داره خوب پیش می ره
.چون من اینجا بودم
.من برای مردم ثروت میارم
.شما رسما دیگه داری اینجا زندگی می کنی
.داشتم می رفتم بیرون
.دیر نیا خونه
.پاره وقت
جز اون مرد دیگه ای نمی شه باشه؟
حتما باید ببینیش؟
ببخشید؟- .اگه اینطوره، برو بهش بگو-
"خرمالو، کفش گلگلی، پارچه"
"...ترجیح می دم دست خالی بیای"
"و ازم مرغ بخری جز اینکه این چیزها رو برام بخری"
.این به نفع خودته
.درسته. نمی دونم چش شده
.خدای من
این واقعا باعث می شه احساس عذاب وجدان کنم
که همچین افکاری در مورد رییسم دارم
.اما عموت رسما داره تو محل کار ما زندگی می کنه
.من برای آقای فرشتهی مرگ احساس تاسف می کنم
.به خاطر اینه که رییست توی زندگی قبلیش خواهر عموم بوده
چیه؟
!تو زندگی گذشتهاش؟ امکان نداره
اما پس تو از کجا می دونی؟
میخوای یه رازی رو بدونی؟
.آره
فرشتههای مرگ میتونن زندگی گذشتهی بقیه رو
.وقتی که دستاشونُ بگیرن، ببینن
واقعا؟- .اونها مطمئناً دستای همدیگه رو گرفتن-
.و عمو مستاجر به عموم گفته
.درسته. من دیدم دستای همُ گرفتن
.خدای من
مطمئنی اون زن خواهرمه؟
چیز دیگه ای ندیدی؟
.نه
یه بار دیگه امتحان کردم
".اما گفت بیا بگیم "تو منُ رد کردی
.واسه همین نتونستم
نذار روت اثر بدی بذاره
اون هیچ خاطرهای از زندگی گذشته اش نداره
.دقیقا
،حتی اگه توی زندگی قبلیش سون بوده
.من توی این زندگی واسش هیچی نیستم
.اون حالا زندگی خودشُ داره
یعنی باید بذارم گذشته توی همون گذشته بمونه؟
کاش اون موقع هر کاری تونسته بودم براش کرده بودم
.همون وقتی که هر دو توی یه زمان زندگی می کردیم
.اون خیلی دختر برازنده و باوقاری بود
چطوری شخصیتش اینقدر تغییر کرد؟
مگه شخصیت سونی چشه؟
تو قبلا اونقدر باهاش خوب نبودی؟
داری می گی اونی که تو می خوای باشه نیست؟
فکر کردم شما دو تا بهم زدید. چرا ناراحت می شی؟
.اگه داری به برگشتن بهش فکر می کنی فراموشش کن
چطور یه فرشتهی مرگ ساده جرات می کنه به خواهر من نظر داشته باشه؟
.با حرفی که قبلا زدی موافقم
".بیا بذاریم گذشته توی گذشته بمونه"
.مگه از روی نئش من رد شی خواهرمُ ببینی
.از خواهر من دور بمون
.اگه داشتم الان آب میپاشیدم روت
.من این سریالُ می شناسم
.من اینُ تو سریال های صبحگاهی دیدم
.پاره وقت
،تو احیانا
به زندگی گذشته اعتقاد داری؟
.بله- واقعا؟-
میگن به انسانها هر کدوم 4 زندگی داده می شه
زندگی دانه ای، زندگی آبیاری
زندگی برداشت محصول و درو
.و زندگی بهره وری از محصولات
این باید به این معنی باشه که
زندگی های گذشته و تناسخ هایی وجود دارند
.البته نمی دونم هر کدوم از ما توی کدوم زندگیمونیم
.متقاعد کننده به نظر می رسه
اینُ از کجا شنیدی؟
.خوب یه چیزایی از این ور و اون ور شنیدم
دیگه چیا شنیدی؟
.می دونستم که هیچ وقت بهش نمی رسم
همهی اینها رو می دونستم اما
تمام کاری که می تونستم بکنم این بود که به رفتنم ادامه بدم
.اون آخرین جنگ من بود
.باید اونجا می مردم
چرا؟
من بعد از سرپیچی از فرمان سلطنتی برگشته بودم
من حسادت و ترس پادشاه جوان رو دست کم گرفتم
نتونستم قولم به پادشاه مرحوم برای مراقبت از یو رو فراموش کنم
باید جون افراد بی گناهُ نجات می دادم
علاوه بر همه ی اونها
.خواهرم داشت با جونش از اون احمق مراقبت می کرد
اون زنی که اسمش کیم سون بوده
در مقابل عشق
.خیلی شجاع بوده
...من ببر خونهی
.همونی که خودشُ برادرم می دونه
چی؟
.من اومدم خونه
.مهمون داریم
شما دو تا با هم زندگی می کنید؟
.ما سه تا
اما چی کشوندتتون اینجا؟
".اول باید بگی "بفرمایید بشینید
لطفا بشینید. نوشیدنی چی میل دارید براتون بیارم؟
نوشیدنی الکلی هم دارید؟ من سوجو میخورم
چی؟- .آبجو داریم-
.این تنها چیزیه که ما اینجا می خوریم
No comments yet. Be the first to leave one.