Prvních 200 řádků.
«ویچر: رگ و ریشه»
جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت دیجی موویز را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید: DigiMoviez@
مترجم: «کیارش نعمت گرگانی» در تلگرام: realKiarashNg@
نه!
نه! خاک عالم بر سرم!
آخ!
آخ!
ببخشید. ببخشید!
خاک بر سرم!
نه! نه!
نزن! نه!
وای...
وای... وای!
عجب. عجب، عجب!
وای. عجب.
خب، اصلا عادی نیست.
اِم...
خیلیخب. چی...
آهای؟
نچ، نمیشنوی؟
باشه... خیلیخب.
چیکار کنیم یاسکیر؟ تو چنین شرایطی چیکار میکنیم؟ اعـ...
اعمال ساده رو پیاده میکنیم.
آهای!
آهای!
- سلام آبچلیک. - وای! وای...
چنین تجربهای نداشتم.
اِم، جهت اطلاعتون بگم علاقهای...
به این کارها ندارم.
آدم خوشتیپی هستی، چکمه قشنگی پات کردی.
من مردهام؟
وای! آخ، آخ!
نمردی.
خودم فهمیدم.
پس تو... چیز دیگهای هستی.
داپلری.
نه.
داپلر نیستم.
چی هستی؟
من خیلی چیزها هستم. جلوههای مختلفی دارم. جاهای متعددی هستم.
- پس واسه چی شبیه منی؟ - چون خیلی خودت رو دوست داری.
اگه ترجیح میدی،
چهرههای دیگهای هم دارم.
بهتر شد؟
عه... وای...
اِم...
آره. آره.
چه خوب.
واسه چی از دست تمریاییها نجاتم دادی؟
باید داستانی رو مجددا با آواز احیا کنی.
من و تو هم با هم نسبت داریم.
تو شاعری. من هم داستانسرام.
میشه گفت داستانسرام.
مخالفم. تو داستانسرایی هستی که زمان رو متوقف میکنه،
تغییر شکل میده و احتمالا من رو بدون ادویه بخوره.
من صرفا آدمی هستم که قبول دارم کلاه بامزهای دارم.
ما با هم فرق داریم. تو...
من بین دنیاها و زمانهای مختلف سفر کرده...
و داستانهای از یاد رفته رو جمعآوری میکنم.
وقتی دنیا بهشون نیاز داره، مجددا احیاشون میکنم.
مطمئنی آدم مناسبی رو انتخاب کردی؟
معلومه که مطمئنم.
تو آبچلیکی.
الفها رو قاچاقی به جای امنی میرسونی.
آبچلیک نام مستعارمه. لقبمه. من شاعری بیش نیستم.
شاعری هستی که اسکواتائلها واسه نجاتش...
خطر حمله به ارتش تمریاییها رو به جون خریدن.
میدونن برای خودشون و تقلای اجرای عدالتشون ارزش قائلی.
همینطوره.
نیت اسکواتائلها خیره،
ولی الفها نمیتونن صرفا با درد و خشم پیروز بشن.
حتما باید امید داشته باشن.
الفها به داستانی گمشده در تاریخ نیاز دارن.
به داستان افراد انگشتشماری که مقابل کلی آدم پیروز شدن نیاز دارن.
به «داستان هفت تن» نیاز دارن.
داسـ... داستان هـ...
بذار خودم حدس بزنم چه داستانیه.
داستان مشتی جنگجوئه که با هم متحد میشن و با کلی آدم مبارزه میکنن.
هزار بار تعریفش کردن.
واقعا؟
هفت جنگجوی بیگانه واسه مبارزه با امپراتوری فناناپذیری متحد میشن،
با «پیوند کرهها»، انسانها و هیولاها رو وارد دنیا کرده...
و اولین نسخه جادوگر رو ایجاد میکنن.
چنین داستانی رو هزار بار تعریف کردن؟
اِم...
نه.
نه، نه، اعـ... اعتراف میکنم این یکی رو نشنیده بودم.
عجب!
خیلی متفاوت بود.
وای!
خیلی باحاله.
منظورت اینه که اولین نسخه جادوگرها، الفی بزن بهادر بوده؟
گرالت خیلی با شنیدنش عصبانی میشه.
خیلیخب.
از کجا شروع کنیم؟
داستانمون از هزار و دویست سال پیش شروع میشه.
اون موقع دوران طلایی الفها بود.
هنوز انسانها و هیولاها وارد دنیا نشده بودن.
سرنوشت شش فرد مطرود...
که با همدیگه غریبه بودن،
اتحاد با همدیگه در سفری خونین بود.
فیال از طایفه سگها.
اسکین از قبیله اشباح.
برادر مرگ.
ساحرانی به نام زاکاره و سیندریل.
ملدوف و پتک انتقامجوش، گوئن.
هفتمین نفر به زودی رهبرشون میشه.
خودشون چکاوک خطابش میکردن.
به سرباز سابقتون صدقه میدین؟
ممنون.
اینجا موسیقی اجرا میکنن؟
چندین ساله که تو این جزیره موسیقی اجرا نکردن.
موفق باشی.
همچنین.
خدایا.
چه دخترک خوشگلی هستی.
حال ایتلین خوب نیست جناب. بهش حمله دست میده.
خواهش میکنم ولش کنین. میتونین همگی رایگان مشروب بخورین.
مامان!
خودم جلوت رو میگیرم! بیا ببینم!
شرمنده دوستان.
طاقت بیادبها رو ندارم.
به سلامتی چکاوک!
به سلامتی چکاوک!
بخون دختر!
بخون!
در ناحیهای جنوبیتر از اینیش داب،
پادشاه آلویتیر که تازه تاجگذاری کرده بود و مصمم بود تو چشم مردمش باشه،
با وجود تهدید دیگر قلمروها به کشتارش،
تو خیابونهای رعیتها گشت و گذار میکرد.
از پادشاه محافظت کنین!
ولی باید قبلش محافظان سلطنتی یا همون طایفه سگها رو شکست میدادن.
قویترین جنگجوشون هم...
فیال استونهارت بود.
شاهدخت!
هواتون رو دارم.
برو! برو!
برو! برو!
برین عقب!
برین کنار!
پیاده شین!
طبق تمریناتمون عمل کنین.
آخ.
خوبین؟ خوبه.
بیا تو.
- عذر میخوام. - اشکالی نداره فیال.
ادب به درد نمیخوره.
طایفه سگها کاخ رو مسدود کردن.
تا نفهمیم کار کی بوده، کسی وارد یا خارج نمیشه.
خب، میخوام این رو نگه دارین.
فعلا نگهش دارین.
تو نجاتمون دادی.
نجاتم دادی.
خودتون خودتون رو نجات دادین.
تو همیشه وقتی بهت نیاز داشتم، هوام رو داشتی.
وظیفهام از همین قراره.
خب، جفتمون میدونیم مسئله فراتر از این حرفهاست.
ما که توافق کرده بودیم.
شاید تو بتونی فراموش کنی، ولی من نمیتونم.
من که فراموش نکردم.
- اگه مچمون رو میگرفتن... - ولی نگرفتن.
فیال، امروز نزدیک بود بمیرم.
حاضر نیستم مرگم ماحصل زندگیای دروغین باشه.
هدف زندگی من محافظت از شماست.
پس ازم محافظت کن.
آدمکشها نشانی نداشتن.
سروان اردین داره مظنونین رو جمع میکنه که بازجوییشون کنیم.
اردین که فرقشون رو نمیفهمه.
گور بابای خودش و ارتش پر زرق و برقش.
امروز که مهم بود، کدوم گوری بودن؟
از تو روسپیخانه که نمیشه رفت و آمد رو هماهنگ کرد.
فیال کجاست؟
خاک بر سرم.
من رو بکش دیگه. تمومش کن.
نه. باید عذاب بکشی.
باید رسوا بشی.
پادشاه جدیدی داریم، همهجا پر از آدمکشه،
اونوقت اختیار کیرت هم دست خودت نیست.
خدایان رو شکر که کارگ زنده نموند و شاهد خیانتت به طایفهات نبود.
خودم میدونم آرزو میکنی کاش اون روز خودش به جای من از نبرد برگشته بود.
من اصلا چنین حرفی نزدم.
لزومی نداشت بزنی.
خودم هم از اون موقع، هر روز همین آرزو رو میکنم.
نیاز داشتم جفتتون کنارم باشین.
اون رو ازم گرفتن و قرار بود تو بزرگِ طایفهمون بشی.
ولی به طایفه خودت خیانت کردی.
سوگندت رو زیر پا گذاشتی.
به من خیانت کردی.
به مرز رسیدیم.
آره.
بیا تمومش کنیم.
فیال استونهارت،
تو سوگند محفظان سلطنتی رو زیر پا گذاشتی...
و به طایفه خونیت خیانت کردی.
بدینوسیله از سینتریا تبعید میشی.
طایفه سگها طردت میکنه.
من هم طردت میکنم.
موقع مرگت از یادها رفتی و کسی ازت یاد نمیکنه.
No comments yet. Be the first to leave one.