Informace o verzi

★ ★ Man Who Sets The Table E17 ★ ★ Man in the Kitchen ★ ★
Komentář od Mehdi_Rain
➤➤➤Translator : Mehdi_Rain ➨ ➨ ➨ Telegram : @Mehdi_Rain

Tagy

TS
Zveřejněno: 2017-11-06
Stažení: 12
Pro sluchově postižené: No

Náhled titulků v jazyce Farsi Persian

Prvních 200 řádků.

‫لطفا بیاین خونه ‫باید فورا یه چیزی بهتون بگم

‫مادربزرگ، من اینو دوست ندارم ‫میشه بازش کنم؟

‫نه

‫آقا پلیسه تنبیه ـت میکنه

‫داریم کجا میریم؟

‫داریم میریم دیدنِ همون زنی که قبلا راجبش حرف زدیم

‫منظورت همون زنِ چشم بزرگه ـس که ازم بدش میاد؟

‫چی داری میگی؟

‫اون ازت بدش نمیاد

‫اونجا میتونم بابا رو ببینم؟

‫بابات الان بیمارستانه

‫باید اونجا مودب باشی

‫اینطوری اون زن ازت خوشش میاد

‫دلم واسه بابا تنگ شده

‫میخوام با یون جو جداگونه زندگی کنم

‫چی؟ هی

‫من خیلی راجبش فکر کردم

‫شما بهم گفتین از بین اون دوتا ‫یکیش رو انتخاب کنم

‫اما نمیتونم همچین کاری کنم

‫یون جو و هان گیول...

‫هر دوشون خیلی برام ارزشمندن

‫پس منظورت اینه که...

‫میخوای بچه ـم رو ازم جدا کنی، ‫و زندگیمو نابود کنی

‫تا با هردوشون خوشبخت زندگی کنی؟

‫واقعا متاسفم. چاره دیگه ای ندارم

‫هی، ساکت شو!

‫دنبالم بیا

‫نمیتونم اینکارو کنم، پدر!

‫این چیزی رو عوض نمی کنه، پدر

‫چی؟ دنبالم بیا!

‫ولم کن!

‫پدر این زندگیِ شما نیس ‫زندگیِ خودمه

‫شما زندگیم رو به اندازه کافی خراب کردین

‫دیگه چی از جونم میخواین؟

‫ازتون خواهش میکنم ‫التماس میکنم تو زندگیم دخالت نکنید

‫میخوام از این به بعد، ‫زندگیِ مستقل داشته باشم

‫عوضی!‌ چطور جرات میکنی!

‫سخت کار کردن، وقت هدر دادنه

‫اون بچه دیوونه ـش کرده

‫اون دیوونه شده

‫خیلی احمقی!

‫هیچ میدونی چطوری بزرگت کردم؟

‫من خیلی جون کندم تا بزرگت کنم!

‫میدونم ‫که چقدر براتون ارزشمندم

‫میدونم برام ارزش قائلین و ‫افتخار و امیدتون هستم

‫اگه اینو میدونی، ‫چطور میتونی همچین کاری باهام کنی؟

‫چون میدونم اینکارو میکنم

‫تا الان، سعی کردم انتظارات شما را برآورده کنم

‫اما دیگه نمیخوام اینکارو کنم

‫احساس می کنم بارِ سنگینی رو دوشمه ‫خواهش میکنم ولم کنید برم

‫باشه. باشه

‫باشه

‫پس داری میگی میخوای مستقل زندگی کنی؟

‫و تصمیم گرفتی اینکارو کنی؟

‫من بارها و بارها سعی کردم قانعِت کنم...

‫حتی خیلی خجالت میکشیدم

‫اما بازم نتونستی درک کنی منظورم چیه؟

‫اینکه از پدرت سرپیچی کنی...

‫و زنت رو مجبور کنی...

‫یه دختر وظیفه نشناس بشه ‫تنها چیزیه که با اون مغزِ باهوشت میتونی بهش فکر کنی؟

‫پدر ‫دیگه نمیخوام چیزی بشنوم

‫من و مادرت از قبل تصمیم گرفتیم ‫که هان گیول رو بزرگ کنیم

‫این تصمیم از قبل گرفته شده ‫حالا دیگه نمیتونی چیزی بگی

‫و من نمیتونم اجازه بدم آدمی مثلِ تو...

‫یه بچه رو بزرگ کنه

‫اجازه نمیدم اینکارو کنید

‫اون بچه ی منه

‫ساکت شو!

‫دهنتو ببند و از خانم یانگ عذرخواهی کن

‫زود باش. زود باش

‫اگه میخواین به این کارِتون ادامه بدین ‫تو خونه اینکارو کنین

‫دیگه بازی تموم شده

‫تموم شده ‫این دیگه آخرشه

‫خانم یانگ. خانم یانگ ‫از سَرِ رام برو کنار

‫اون خیلی جوونه و بخاطر همین داره اشتباه میکنه

‫ساکت شو. باشه

‫میخوام یه چیزی بهت بگم، ‫چون دلم برات میسوزه

‫فکر میکنی اگه اینو به یون جو بگی ‫به حرفِت گوش میکنه؟

‫تو فقط چهار سال با اون زندگی کردی

‫اون 10 ماه تو شکمم بوده،

‫و 30 سال بزرگش کردم

‫واسه همین دخترم رو خوب میشناسم

‫نمیدونم اين فکر از کجا به ذهنت خطور کرده،

‫اما یون جو نمیتونه بدونِ من زندگی کنه

‫اون هیچوقت منو ول نمیکنه

‫رابطه یِ ما انقدر خاصه

‫معلومه. شما برای بزرگ کردنِ دخترتون ‫خیلی زحمت کشیدین

‫و یه چیز دیگه هم هست. ‫یون جو بدونِ پول نمیتونه زندگی کنه

‫لحظه ای که از خونه ـم بری،

‫حمایت مالی رو قطع میکنم

‫از تمامِ روابطم استفاده میکنم ‫تا مطمئن بشم هیچ بانکی بهت کمک نکنه

‫خانم یانگ

‫آیگو، از این به بعد باید...

‫با حقوق خودت زندگیت رو بگذرونی

‫فکر میکنی بتونی از پَسِ مخارجِ یون جو بر بیای؟

‫خودتُ گول نزن

‫از خواب بیدار شو

‫خانم یانگ. خانم یانگ

‫خانم یانگ. خانم یانگ. خانم یانگ!

‫(قسمت هفدهم)

‫چی؟ میخواد جداگونه زندگی کنه؟

‫چه عوضیِ نمک نشناسیه

‫چطور جرات میکنه واسه من زرنگ بازی در بیاره؟ ‫باورم نمیشه

‫وای!

‫خانم یانگ

‫ازتون خواهش میکنم ‫نباید اینطوری برین

‫من از طرف اون عذرخواهی میکنم ‫لطفا ببخشینِش

‫خانم یانگ

‫فردا وسایل دکتر لی رو از خونه ـم میندازم بیرون

‫واقعا زحمت کشیدی که ‫همچین پسر فوق العاده ای رو بزرگ کردی

‫خانم یانگ

‫ای بابا

‫ای خدا! داره دیوونه ـم میکنه

‫میخوام زبون هر کسی که ‫حرف از جداگونه زندگی کردن میزنه رو

‫از حَلقش بیرون بکشم و بندازم تو خیابون

‫باورم نمیشه. وقتی یون جو رو باردار بودم ‫خیلی زجر کشیدم

‫وقتی مادرشوهرِ بدجنسم مُرد،

‫به شوهرم که یه ذره قدرت جنسی نداشت...

‫بهترین داروهای گیاهیِ دنیا ‫و مکمل های سلامتیِ که میتونستم پیدا کنم رو دادم

‫این یه معجزه بود که یون جو رو حامله شدم

‫اما اون میخواد با دخترِ عزیزم ‫تو خونه یِ جداگونه زندگی کنه؟

‫پسره یِ عوضی!

‫چطور جرات میکنه همچین فکری کنه؟ ‫چطور جرات میکنه؟

‫ای خدا، خیلی پست فطرته

‫خانم، لطفا آروم باشین

‫دهنتو ببند ‫چطور میتونم تو این وضعیت آروم باشم

‫ای وای، یون جو!

‫من حسِ پاییز رو خیلی دوست دارم

‫چرا یهویی با خودت گل آوردی؟

‫به تو ربطی نداره ‫میخوام بدمش به کسی

‫به کی؟ نکنه واسه یه پسر گرفتی؟

‫این یه رازه

‫اونجا رو ببين. اون اینجا چیکار میکنه؟ ‫اون که اخراج شده بود

‫اینجا چیکار میکنه؟

‫انقدر ازش متنفر نباش

‫بخاطر اینکه اون بهمون USB رو داد ‫تونستیم بفهمیم جو اِری پشت اين ماجراس

‫هی، واسه همین مشکوک تره

‫با چه هدفی اونُ بهمون داد؟

‫نمیتونم بیخیالِش بشم

‫باید بفهمم چه نقشه ای تو سرشه

‫ولم کن

‫صبر کن! وایسا!

‫کیم سونگ تان، ‫چی شده اومدی اینجا؟

‫مگه تو با سرآشپز نو اخراج نشده بودی؟

‫آره

‫آشپز جونگ ازم حمایت کرد و منو پیشنهاد داد

‫واسه همین تونستم برگردم سَرِ کارم

‫واقعا؟

‫پس از این به بعد دوباره با همدیگه کار می کنیم؟

‫لطفا ازم حمایت کنید

‫آه، باشه

‫بهتره حواست رو جمع کنی

‫هی، عوضی!

‫گُلم رو پس بده

‫دیدی چیکار کرد، رو ری؟ ‫دوباره همون کارو کرد

‫اون همه وسایلم رو برمیداره

‫اون روز، جعبه نوشیدنی رو ازم گرفت

‫حتی بِجام تمیزکاری کرد

‫اون چه دشمنی یی با من داره؟

‫نکنه...

‫نکنه چی؟

‫میخواد کارمو ازم بدزده، نه؟

‫شاید سونگ تان دوستت داره؟

‫چی؟ نه بابا

‫اون حتما معیاراش خیلی بالاس

‫هی، تو هیچ مشکلی نداری

‫به رفتارش نگاه کن ‫اون حتی نمیتونه تو چشمات نگاه کنه

‫اون همه کاراتو میکنه که خسته نشی

‫نه، نه ‫غیر ممکنه

‫هی

‫وقتی اوه موک شین دستِ رد به سینه ـم زد ‫مَردا رو شناختم

‫حالا دیگه جایگاه خودمو میشناسم

‫مَردایی که باهام مهربونن...

‫کسایی هستن که میخوان منو مثل انگشتر یشم بفروشن

انگشتر یشم؟

‫اگه در نظر دارین، ‫جونگ ته یانگ رو به عنوان جانشین ـتون انتخاب کنید

‫ایده خوبیه که کاری کنیم با اِری رابطه داشته باشه

‫میخواستین منو ببینین، رئیس؟

‫خوش اومدی

‫منویِ پیشنهادیت رو دیدم

‫به نظرم استیک گردن خوک خیلی خلاقانه ـس

‫به امتحانش می ارزید

‫ما مدیرایِ هر شعبه را دعوت میکنیم ‫و میذاریم غذا رو امتحان کنن

‫و اگه نظرشون راجبِ غذامون مثبت باشه،

‫منویِ جدید رو به شعبه های دیگه میفرستیم

‫به هر حال، بهت تبریک میگم

‫و از طرف اِری عذرخواهی میکنم

‫رئیس، از کجا فهمیدین چه اتفاقی افتاده؟

‫اینم میدونم که بخاطر من روش سرپوش گذاشتی

‫نمیدونم به چه زبونی ازت تشکر کنم

‫این حرفُ نزنید، رئیس

‫میخوام...

‫یه خواهشِ دیگه ازت کنم

‫لطفا کمک کن که اِریِ من...

‫آدمِ با افتخاری بشه

‫چون خوب بزرگش نکردم ‫همچین آدمی شده

‫لازمه که مهارت های آشپزیش بهتر بشه

‫لطفا استادش شو ‫و به مسیرِ درست هدایتش کن

‫رئیس، من لیاقتشو ندارم

‫این یه خواهشه...

Komentáře

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left