Prvních 168 řádků.
خیلی خوب، اینم از این.
امروز حسابی مشغول کاری، ها؟
اوبی.
اوه.
اوه، لباس درست حسابی پوشیدی.
امروز ارباب مهمون دارن پس باید لباس مرتب بپوشم.
هرچند، تو اینجور لباسها احساس خفگی میکنم.
دنبال کردن قوانین مخصوص قصر خیلی سخته...
با این حال، تصمیم گرفتم این مسیرُ ادامه بدم...
ریو وقتِ رفتنِ!
ریــــوو!
انگار صداتُ نمی شنوه؟
چه مناظری که جلو روی من هستن...
چه مناظری که تا به الان انتظار دیدنشُ نداشتم...
ریو، وقتِ رفتنه!
الان اون با سوتش... صداش زد؟
اینطور بنظر میرسه.
"قسمت 10: قلب بی تجربه، عمیق تر می ره"
اوم، خیلی ممنونم!
که برام ریو رو صدا زدید.
موی قرمز...
عجیبه، اولین بارِ که میبینم!
اینُ زیاد شنیدم.
چه باحال، چطوری می تونی یه پرنده رو با سوتت به پرواز در بیاری!
تو اولین کسی هستی که از ورودم به اینجا باهاش حرف میزنم.
استرسم کمتر شد.
شما...
من یه کاری داشتم... که مخاطبم شاهزاده دوم.
با پرنس زن؟
شما مهمان ارباب هستی؟
من مهمان نیستم.
ها؟
وقت داری، می تونی با من حرف بزنی؟ دلم نمی خواد تنها بمونم.
آخه، من وسطه کارم...
اشکال نداره، دیگه کاری نمونده.
به هرحال دیگه وقتی نمونده، من زودتر بر می گردم.
چشم!
اسمت چیه؟
شیرایوکی ـم.
من یه کارآموز گیاه شناس دربار هستم.
منم کیهال توقرول هستم.
زیاد اهل تشریفات نیستم پس کیهال صدام کن.
اوهوم.
و اینم دوست عزیزم، پوپو.
دوستت...
پرنده ی زیباییِ اولین بارِ که میبینم.
من پوپو رو پرورش دادم، اما تو جزیره ای که زندگی می کردم، یه گله رام نشده زندگی می کنند.
حالا بهش اشاره کردی منم قبلا یه چیزایی در موردش شنیدم.
مردمی که در یکی از جزایر کلارینس با پرندگان زندگی می کنن.
با پرنده ها زندگی می کنی؟
آره.
از زمان پدرِ پدربزرگم.
پرندگان با ما زندگی می کردن همانندِ پوپو
وقتی بال سبز و آبی خودشون باز می کنن،
اونا درست مثلِ دریای شناور زیبا هستن،
پرنده ها شنوایی خیلی خوبی دارن.
اونا با گوش دادن به صدای امواج
می تونند سنگهای معدنی ته دریا رو پیدا کنن
اونا بهمون میگن مقعر ماهی ها کجاست
برای همین وقتی میریم دریا همیشه با هم هستیم!
این یه سنگ معدنی از دریاست سنگ گردو.
وقتی اونُ جلا بدی، براق میشه!
همون سوته ـست!
اما...
هم؟
تا زمانی که بخشی از جزیره جز قلمروی یک نفر میشه
این قضیه مالِ یک و نیم سالِ پیشه.
لُردی که زمینها رو به ارث برده، دوستای نجیب زاده خودش ُ میاورد
شروع به شکار پرندگان میکرد
واقعا؟
آره، دوستاش این کار دوست دارن.
اونا می گفتن، پرنده های خیلی کمیابی هستن می تونیم با قیمت بالایی بفروشیم
حتی با کلماتی ازش تعریف میکردن که متنفرم به زبون بیارم
پوپو هم مورد حمله قرار گرفت و شدیداً مجروح شد.
ما چندبار ازشون خواستیم که بس کنن.
اما بازم گوش نمیدادن...
لُرد گفت : اجازه میدم با پرنس ملاقات کنی بعد می تونی از اون خواهش کنی.
حتی ازون هم بخوام، گوش نمیده.
مطمئنم که فقط بهم می خنده.
اونایی که مقامات بالایی دارن به حرف زیردستاشون گوش نمیدن.
اما من شخصیت پرنس زن طور دیگه ای توصیف میکنم.
چی داری میگی؟ اون اشراف زاده! اونم از خانواده سلطنتی!
معلومه که همونطوری که گفتمه.
کیهال...
ببخشید، با این حال، باز به اینجا اومدم.
چاره دیگه نداشتم.
ببخشید که مزاحم کارت شدم.
اشکالی نداره، هرچند منم باید زود برگردم...
می تونم تا روز ملاقاتم اینجا بمونم؟
حتما.
وضعیت شما رو درک میکنم.
می خواید که شکار پرندگان رو غیرقانونی کنم،
و جزیره یوریز منطقه ی محافظت شده قرار بدم.
بله .
بهش فکر میکنم و تا فردا تصمیمم رو میگیرم
به هر حال، چیزی که من شنیدم،
معتقدم که این بحث باید بین طرفین حل بشه.
لرد بریکر مالک جزیره یوریز و ساکنشِ، کیهال توقرول
اوه، معذرت می خوام.
پرنس زِن، من رو عفو بفرمایید که شما رو به زحمت انداختم تا این موضوع رو حل و فصل کنید
حالا فهمیدی، توقرول؟
کیهال، یه اتاق برای شما آماده کردم.
اینجا رو خونه خودت بدون.
چطور پیش رفت؟
گفت که طرفین باید در مورد موضوع حرف بزنن.
که اینطور...
چیزی نیست که بخوای در مورد نگران شی.
گیاهان به خاطره مفید بودنش نگهداری میشن.
اگه پرندگان هم یه چیز خاص داشتن که بشه ازش استفاده کرد...
حتی اگه پرندگان برای ساکنین جزیره مهم باشن.
برای لُرد مهم نیستن.
اون لذت می بره که با دوستاش در زمین های خودش شکار کنه.
همش همین.
سنگ معدنی از جزیره، سنگِ گردو،
چیزی نیست که بشه با قیمت بالا فروخت.
نمی تونم کاری بکنم.
فقط می تونم بگم حق رو به لُرد میدم.
لُرد برِکر اینُ آورده؟
آره، انگار یه تیر تزئین شده سوغاتی آورده.
اون به باورهای منطقی ذهن خودش ایمان داره و راجبش سوالی نمی پرسه.
در وهله اول چرا بارُن این رو براتون آورده؟
احتمالا دلیلش بارن سابقِ که چندبار ملاقاتش کردم.
این اولین ملاقاتم با بریکر.
هه، حالا می خوای ازش استفاده کنی، زن.
--خفه شو. --خف بگیر
تو دیگه چرا اینُ میگی، کیکی؟
با این حال، ناراحتم از این که نمی تونم به اون دخترِ کمک کنم.
با اجازه!
شیرایوکی؟
زِن، یه چیزی هست که می خواستم در موردش باهات حرف بزنم.
کیهال، این حقیقت داره که با سوت زدن،
می تونی پرنده در حال پرواز صدا بزنی؟
بله، تمام ساکنین جزیره پرنده ها رو به این شکل تعلیم دادن
می تونی پرنده تُ جای دور پرواز بدی؟
بله، اغلب اونا رو با قایقهای ماهیگیری به دریا میفرستیم.
اونا چطوری جای قایقها رو میفهمن؟
اوم، با این.
سوت؟
سوتی که از سنگ گردو ساخته میشه صدای منحصر به فردی داره.
پرنده ها می تونن تفاوت کوچیک بین اونها رو بفهمن.
اگه اونا صدایی که از سوت خارج میشه بشنون،
به مسیری میرن که اون صدا رو شنیدن.
فهمیدم.
در صورت امکان، می خوام به عنوان یه وسیله ارتباطی در کلارینس استفاده کنم.
اما واسه چی...
از یه شخص خاصی شنیدم،
که شاید این کنترل پرندگان بشه برای همچین چیزی استفاده کرد.
فکر کردم اگه برای ارتباطات استفاده شن می تونه برای کشور مفید باشه.
این قطعا ارزشش بیشتر میکنه.
اولین بار می خوام خودم در مسافت طولانی آزمایشش کنم.
اینکار میکنی؟
آزمایش...؟
آره، ببینم می تونیم از همچین چیزی استفاده کنیم.
منظورتون، داخل قلعه ست؟
درسته، فردا عصر.
پس، می تونم خودم بگم کی سوت بزنه؟
مشکلی نیست، اما...
من؟
بله، خواهش میکنم! تو زحمت میندازمت اما هنوزم برای من، قلعه اردوگاه دشمنه.
اردوگاه دشمن...؟
حتی اگه یه پیشنهاد از سلطنت باشه بازم نمی تونم بهشون اعتماد کنم.
اگه تو به پرنس زِن اعتماد داری،
پس می خوام اینکارُ به تو بسپرم تا خیالم راحت شه.
خیلی خوب، سعی ـم میکنم!
خیلی ممنونم!
ممنونم، شیرایوکی!
آزمون به شرح زیر است:
به یک نقطه در 10 کیلومتری قلعه،
No comments yet. Be the first to leave one.