Prvních 95 řádků.
.به کانال تلگرامی بپیوندید
.دنیای انیمه تقدیم میکند
OtaKurd
شهاب الدین محمدی
OtaKurd
از مرزهای مرگ و زندگی عبور کن و به قله آسمانها برس.
از دور دستها به این آسمان سیاه خیره شو.
اشکها بر روی گونهها جاری میشوند.
و در قعر شبانگاه گم میشویم.
روح ما در هم تنیده و نظارگر این خواهد بود.
از گرمای شمع-مانندم محافظت کن.
نسیم شبانگاه، گل آفتابگردان تکان میدهد.
این شب هم در حال گذر میباشد.
بذار تا سحر در آغوشت بگیرم.
شهاب سنگ فانی...
سکوت آسمان را میشکند.
به دنبال نور امید، نام قهرمان فریاد میزنم.
وزش باد شعلهی زندگیم را فروزان میکند.
در افق بیپایان نفوذ کن.
عبور این شب طولانی برای پایانی دیگر است.
سرنوشتت را جستجو کن.
به سمت گوشهی دیگر از آرزوهایم.
قسمت هشتم
مشکل اصلی ما کسیه که رویوئه رو تحریک کرده.
پس میخوای علیه اربابت بشی؟
اینک برخلاف اصول اخلاقیه.
در دنیایی معنوی ما که همه پشت سر همدیگه نقشه توطئه میکشن...
رابطه استاد و شاگردی هیچ معنایی نداره.
تو از کودکی توسط استادت تعلیم دیدی، درسته؟
سالها پیش، من در روستای کوچکی زندگی میکردم.
ماشالله دختر که نیست، رستمه هاهاهاها~
پاپا
بفرما اینم نهارت.
وقتی با دوستات بازی میکنی، حواست باشه کثیف نشی.
نگاه! نگاه! دوباره اون دختر هیولا اومده!
نگاه کن چقدر ترسناکه! من که شاشیدم به خودم!
الکی خودتو خسته نکن...
هیشکی باهات دوست نمیشه!
تحمل کن! تحمل کن! تحمل کن!
دخل همتون رو میارم.
دوستای من مثل شما احمق نیستن!
اون خیلی قویه.
و خیلی هم مهربونه!
فقط وایستا...
پدرم دهنت رو سرویس میکنه.
نسیم شامگاه، میزبان کلمات ماست.
زخمات تقریبا خوب شدن.
بزودی حالت خوب میشه.
در تاریکی شب به خانه باز میگردم.
این دارو رو میدم بهت.
میخواهم بهت گوش بدم، اما نیستی.
وقتی توی جنگل پیدات کردم، فکر کردم که مُردی.
ابرها در هم فشرده میشوند و قطره باران شکل میگیرد.
از مامانم خواستم که برای تو درستش کنه.
خیلی خوشمزست.
صدای دخترک از از جنگل عبور میکند.
اگه خوب غذا بخوری، زود حالت خوب میشه.
با دست شاخه سرنوشت رو میگیرم.
با دستهای خودم اسرار این قفس را فاش میکنم.
کاش میشد بعد اینکه خوب شدی پیش انسانها بیای.
و فریاد آزادی بر بام جهان سر میدهم.
اینجوری میتونستی هر روز با من صحبت کنی.
یکروز میبرمت به دهکده، و به همه میگم که چقدر دوست خوبی هستی.
کاش میشد ماه و ستاره باشم در آسمانت.
و راه شبت را نمایان کنم.
اوم.
اون موقع فکر میکردم، که همیشه دوست خواهیم ماند.
بااینحال...
.نسیم کوهستان، تنهایی این دختر را دور میکند
خیلی عجیب بود، اون حتی میدونست که خوک من قراره زایمان کنه...
حتی گفت یکیشون رنگش با بقیه فرق میکنه.
هرگز شیخی شما ندیده بودم.
درسته، حتی دیروز گفتش که یه لاکپشت داریم بارفیکس میره...
حتی لاکپشت رو هم دیدم.
معجزهانگیز بود.
پیف! حتما یکم پولداره، علم غیب که نداره.
معجزه در کار نیست، همش کار سرنوشت بوده.
اگه سوالی ازم دارید، حتما ازم بپرسید.
خانم کوچولو وایستا.
یا شیخ، پیشنهاد میکنم با اون دختر حرف نزنید.
دختر کوچولو.
درسته، همیشه تنهایی میره کوهستان، خیلی عجیبه.
تو بدن ویژهای داری.
اگه با من قدرتهای معنوی رو تمرین کنی...
چقدر رو مخن، هنوز به لامیا غذا ندادم.
زندگی تو جوریه که همه حسرتش رو میخورن.
یا شیخ، لطفا کصنمک نفرماید.
این دختر با وجود اینکه قدرت زیادی داره، ولی احمقه.
درسته، همیشه قیافش آویزونه و هیچ دوستی نداره.
تصمیمش به خودت بستگی داره، ولی یک چیز دیگه هم میگم...
برات بهتره که از اون هیولا دور باشی.
چی!؟
در غیر اینصورت امشب...
اون هیولا همه چیز رو از تو خواهد گرفت.
همه چیزو ازم میگیره؟ من به این مزخرفات باور ندارم.
No comments yet. Be the first to leave one.