Prvních 200 řádků.
توی کازینز روز چهارم ژوئیه...
همهچیز سنتیه
سوزانا کل خونه رو تزئین میکنه
آخرهفته باباها میان
پسرها صدفها رو آماده میکنن و آتیشبازی راه میندازن
هر سال چهارم ژوئیه من همراه بقیه بودم
ولی امسال دوستهای خودم رو دارم
واسه خودم برنامه دارم
میتونم شیرت رو بخورم؟
بیا - ام... -
هی، من میرم صدفها رو بشورم
فندک رو آماده کردی؟ - اوهوم -
آره، توی ساحل آمادهست
اوم...
نقاشی پرترهت تموم شد؟
آره، واسه امروز کافیه
ولی واقعاً تو پیرهن مردونه خوشتیپ میشی، استیون
که منو یاد این انداخت...
اگه بلی زودتر از کَم...
واسه مراسم رقص درخواست نکنه تو باید همراهیش کنی
عوق، عمراً
نه، نه، نه من قراره با شیلا برم
مراسم رقص پیشنما؟
آره
به عنوان همراه؟
باهاش کنار بیا، مامان. خب؟
امروز شیلا با نیکول و جیجی میان
خودت میبینیش
فوقالعادهست
و یادت نره که اولین جلسهٔ تمرین...
رقص خانم کاوینگتون فردائه خیلی وقت نداری
امروز از کم درخواست میکنم
دیگه بچههام رو نمیشناسم
وایسا ببینم، آرایش کردی؟
آره، آرایش کرده - خدای من، قطعاً آرایش کرده -
اوه... - مامان! -
خب چیه مگه؟ داریم جشن میگیریم
مطمئنم ربطی به جان...
که میاد صدفها رو آماده کنه نداره - بیخیال -
همسرهامون همیشه چهارم ژوئیه میان
اون دیگه همسرت نیست
آخ، آره. همسر سابق
من هنوز هم متوجه نمیشم
دوستدختر بابا رو چرا دعوت کردی؟
اسمش ویکتوریاست
و باباتون میخواست تا همه باهاش آشنا شیم
بلی، میشه تخت اتاق مهمون رو آماده کنی؟
وایسا ببینم، بابا و ویکتوریا اینجا میمونن؟
اونم توی اتاق کناریِ من؟
آره
حرف از باباها شد بابای تو هم زنگ زد
داره یه معاملهای رو جوش میده...
واسه همون نمیتونه بیاد - چی؟ -
گفتی بابا نمیاد؟ - اوهوم -
ولی امسال یه برنامهٔ خفنِ آتیشبازی داشتم
ازش فیلم میگیریم
ولی فیلم با از نزدیک دیدن فرق داره
میدونم
تو واسه چی میخندی؟
هیچی
زیرنویس از «محمدعلی sm و امیر فرحناک» @MoreLikeGod & @mmli_sm
لورل، میشه کمکم کنی میز رو جابهجا کنم؟
الان میام
اگه میخوای گوشهها صاف شه
باید ملحفه پایینی رو با زاویهٔ ۴۵درجه تا کنی
آره، اونجوری نه
خب، کمکم کن
باید اینجا رو پایین بکشی - خب -
اینجوری، بیا اینجا
یعنی این شکلی میشد،
اگه بزرگتر بودیم؟
منو کانرد، باهمدیگه - دیدی؟ -
مرسی
بهنظر عجیب نیست که بابام
میخواد با ویکتوریا اینجا بمونه؟
خب، مطمئنم با صدای بلند سکس نمیکنن
این وضعیت مستهجنه!
هوف...
و اصلاً چرا مامانم اجازه میده
اون دوستدختر عوضیش هم بیاد؟ - هی -
از کجا میدونی که عوضیه؟ اگه یه وقت...
یه آدم خوب و مهربون بود چی؟
اگه یه وقت... فقط گوش بده چی میگم،
یه جنده بود چی؟
بس کن
چیزی نمیشه، خب؟ نگران نباش
متأسفم بابات نمیاد
نباش، من نیستم
بلی!
جنده خانم اومد
بیشتر انتظار یه آدم بیاحساس با لباس لولولمون رو داشتم
همون بحران میانسالیِ همیشگی؟ - آره، خودشه -
کون تو خیلی خوشفرمتره
بالاخره اومدی
آره - سفر چطور بود؟ -
یادم رفته بود نزدیکهای چهارم ژوئیه اینجا چقدر شلوغ میشه
نزدیک بود یکی که بدنش رو رنگ قرمز، سفید و آبی کرده بود
و سوار سِگوِی بود رو بزنیم
اوه، ایشون... - ویکتوریا هستم، سلام -
ممنون که دعوتم کردین من شدیداً طرفدار کارهاتون هستم
ممنون
چه جذابه!
رفیق! - چیه؟ -
من فقط چیزی که بقیه بهش فکر میکنن رو به زبون آوردم
من همچین فکری نکردم
هی، این دختره ممکنه زنبابای آیندهشون بشه
رفیق، چی میگی؟ - هل نده -
بچهها، دارن میان دارن میان
برین، برین، برین، برین
هی
درست رفتار کنین
سلام
به پدر پیرت یه بغل بده ببینم
بابا - هی، بابا -
اوه، خدای من
ایشون ویکتوریاست
سلام، بچهها واقعاً از آشنایی باهاتون خوشبختم -
ازتون فقط تعریف شنیدم
بیا اینها رو بذاریم توی آشپزخونه - باشه -
عمراً اگه ۲۷ سالش باشه
باید کیفش رو برداریم و...
کارت ملیش رو چک کنیم - داره ارشد میخونه، آروم باش -
نمیتونم آروم باشم داکوتا جانسونِ تقلبی...
چنگالهاش رو تو بابامون فرو کرده - آره -
خدای من، این زیباترین آشپزخونهایه که...
توی عمرم دیدم
خواهش میکنم - مرسی -
استیون، میشه لطفاً چمدونهای بابات رو...
ببری طبقهٔ بالا ؟
آره، فقط کلید صندوق عقب رو میخوام
راستش من و ویک تصمیم گرفتیم آخرهفته رو توی شهر بمونیم
گفتیم اینجا باید خیلی شلوغ باشه
خب، این که خوبه - آره... -
مطمئنین؟ - هرجور که راحتین -
خب... من جان رو راضی کردم...
کنار یه میوهفروشی نگهداره
و گفتم شاید بعداً یه...
مارگاریتای انار درست کنم - اوه، ممنون که به فکرمون بودی -
من در رو باز میکنم
من برم... شیلا...
اینجاست
خانمهای پیشنما رسیدن
بعدش هیلی کیوکو رو میذاریم
با آهنگهاش میتونی فاز بگیری عاشقش میشی
عاشقش میشم... سیزا هم گوش میدی؟
با این سؤالت ناراحتم کردی
خیلیخب، البته که گوش میدی دیگه چی داری؟
نمیتونم دست از بو کردنت بردارم
خیلیخب، له لابوئه
خب، منم «له لبش» دارم
تو «له لبش» داری؟
خانوادهٔ منم همین کار رو میکنه
اوه، واقعاً؟ - آره، میدونی قراره چی بشی؟ -
بابای من صندوق پوشش ریسک داره راستش مطمئن نیستم دیگه...
چه کارهایی میکنه
ولی وقتی کوچیک بودم فکر میکردم شمشادها رو کوتاه میکنه
من هنوز هم همین فکر رو میکنم
و مامانت چطور؟
مامان، بسه. انقدر سین جیمش نکن
مشکلی نیست. مامانم تا آخر تابستون...
رفته آریزونا تا توی انزوا به آرامش برسه که در واقع یعنی...
«نیاز دارم یه مدتی رو دور از خانوادهام باشم»
شیلا، این رو باید بخونی، بیا
احضارم کردن
ولی از آشنایی با جفتتون خوشحال شدم
واقعاً پسر فوقالعادهای بزرگ کردین
خیلی پسر محترمیه
لطف داری - میبینمتون -
چه دختر جذابی، استیون
نه، نگو جذاب، بابا
نه، این... حرف رو نزن - نه، من خودم هم جذابم -
من ازش خوشم اومد. دختر مطمئنیه جایگاه خودش رو میشناسه
در تعجبم همچین دختری میخواد پیشنما شه
جایی هست که برای مراسم
برات کت اجاره کنم؟
ام... - استیون، بیا ببینم -
نه، نه، نه، نه خودم ترتیبش رو دادم
دستت درد نکنه
جانم
خب، از این مراسم رقص پیشنماها بهم بگو
آره، خب. ظاهراً واسه دخترهایی مثل منه
دخترهایی که جایگاه خودشون رو نمیدونن
بلی، منظورم این نبود
راستش، دخترخالهام توی این مراسم توی شیکاگو شرکت کرد
و کلی پول واسه مدارس دولتی جمع کردن
عالیه
آره. ام، بلی...
میشه بهم بگی سرویس بهداشتی کجاست؟
حتماً
میدونی که ویکتوریا واقعاً کتابت رو تموم کرد
تعجب کردم وقتی که تموم شد جیغ و داد نزد
من نویسندهٔ رمانم، جان کارم نوشتن داستانه
این رو به ویکتوریا بگو
ولی تا چه ساعتی میتونه بمونه؟
نمیخوام بابا و مامانش ناراحت شن
خب دیگه - به سن قانونی مشروب خوردن رسیده دیگه؟ -
اصلاً دوست ندارم اون انارها...
حروم شن - خیلیخب -
نه، درکت میکنم
خدا، چقدر دلم تنگ شده بود
No comments yet. Be the first to leave one.