Informace o verzi

★ ★ Man Who Sets The Table E15 ★ ★ Man in the Kitchen ★ ★
Komentář od Mehdi_Rain
➤➤➤Translator : Mehdi_Rain ➨ ➨ ➨ Telegram : @Mehdi_Rain

Tagy

TS
Zveřejněno: 2017-10-23
Stažení: 8
Pro sluchově postižené: No

Náhled titulků v jazyce Farsi Persian

Prvních 200 řádků.

‫(قسمت پانزدهم)

‫من میخوام اسمش رو به عنوان دخترم ثبت کنم

‫فقط فکر میکنیم که این یه بچه ناخواسته بوده

‫اگه بتونید اینکارو برامون کنید،

‫راجبِ این قضیه چیزی نمیگم

‫بزرگ کردن هان گیول مشکله،

‫اما اگه مامانم اینو بفهمه، ‫نمیذاره با هم زندگی کنیم

‫خیلی خب. تنها مشکلِ من...

‫بزرگ کردنِ هان گیوله

‫ای خدا، یونگ هه اصلا حاضر نمیشه به حرفم گوش بده

‫باید چطوری قانعش کنم؟

‫هان گیول، بیا صورتت رو بشورم

‫چیه؟ داشتی به چی نگاه میکردی؟

‫اشکالی نداره ‫به من نشون بده

‫دلت واسه بابات تنگ شده؟

‫کِی دوباره می بینمِش؟

‫درسته

‫کی میتونه جلویِ رابطه خونی رو بگیره؟

‫بیا امروز تمومِش کنیم

‫ کمپین به اشتراک گذاشتنِ عشق

‫خانم هونگ، فکر میکردم حالتون خوب نیس ‫مشکلی ندارین؟

‫نه

‫شنیدم یه حراجی راه انداختین،

‫و میخواستم سو وون رو ببینم ‫واسه همین اومدم اینجا

‫خیلی خوشحالم که اینجا می بینمتون

‫شما الان یه دختر دارین

‫با خودتون ببرین بیرون و بِگردونینش

‫اصلا نگران نباشین که مردم چی میگن

‫و هر کی هرچی گفت حالشو بگیرین

‫اصلا لازم نیست خجالت بکشین

‫باید به این فکر کنین "شوهرم هنوز زنده ـس"

‫باید بهش افتخار کنید

‫اوه، خانم کوچولو. سلام

‫لطفا بفرمایین تو ‫دکتر لی همين زوديها میرسه

‫بیا بریم تو

‫واقعا نمیخوای بری؟

‫نمیرم

‫به زودی طلاق میگیرم ‫فکر میکنی وقت دارم به این چیزا فکر کنم؟

‫یون جو، ازت خواهش میکنم

‫بیا منطقی بهش فکر کنیم

‫اون بچه ی منه، ‫پس باید بزرگش کنم

‫خواهش میکنم نذار بخاطر این قضیه ‫بیشتر از این گناه کنم

‫فکر میکنی منطقیه بچه ای که نمیشناسم...

‫و مادرش عشق اولِ شوهرمه ‫رو بزرگ کنم؟

‫به نظرت این خیلی بی رحمانه نیس؟

‫پس ازم میخوای چیکار کنم؟

‫ازم میخوای بی شرم باشم ‫و بچه ـم رو وِل کنم؟

‫من هیچوقت اینو نگفتم!

‫پدر گفت خودش بچه رو بزرگ میکنه

‫به جای داشتن یه نامادری سَر به هوا مثل من،

‫پدر و مادر بخاطر تجربه ـشون، ‫خوب بزرگش میکنن

‫یون جو

‫چرا میخوای بزرگش کنی؟

‫تو واقعا میخوای با همدیگه زندگی کنیم؟

‫اگه به حرف پدر گوش بدیم، ‫برامون هیچ مشکلی پیش نمیاد

‫مامان هم با این موضوع موافقه ‫همه چی درست ميشه

‫پس چرا میخوای خودتُ تو دردسر بندازی ‫و بزرگش کنی؟

‫چند بار باید بهت بگم؟

‫اون بچه ی منه

‫حتی هان گیول میدونه که من باباشم

‫میخوای اینو نادیده بگیرم ‫و مثل برادرش رفتار کنم؟

‫هیچ کس ازش مواظبت نمیکرده. ‫اون زندگیِ بدی داشته

‫ازم میخوای دوباره تَرکش کنم؟

‫نمیدونم چی بگم

‫تو واسه اون دلت میسوزه اما واسه من نه؟

‫بهت احساس بدی دست نمیده که مجبورم میکنی مادرش بشم؟

‫هر وقت بهش نگاه کنی، ‫یادِ عشق اولت میفتی

‫چطور میتونم با این موضوع کنار بیام؟

‫نمیخوام دیگه دست رو دست بذارم

‫امروز وقتی حراجی تموم بشه، به مادر میگم

‫پس منم خودم رو میکُشم!

‫دلت میخواد همینطور بشه؟

‫لطفا رعایت حالمو کن

‫اگه حتی نصف دخترت برات اهمیت دارم، ‫خواهش میکنم...

‫خواهش میکنم، بیخیالِ این قضیه شو

‫مگه من چه اشتباهی کردم؟

‫اگه مامانم از این موضوع باخبر بشه، ‫مجبور میشیم طلاق بگیریم

‫مجبور میشیم طلاق بگیریم ‫ازت خواهش میکنم

‫دنبالِ چیزی میگردین؟

‫بله دنبال یه حلقه میگردم

‫میخواین هدیه بدین؟

‫بله، برای همسرم میخوام

‫کدومش رو پیشنهاد میدین؟

‫بذارین ببینم

‫این پرفروش ترین طرحِ فروشگاه ـمونه

‫خوشکله

‫قیمتش چقدره؟

‫این قیمتِشه؟ ‫بله؟

‫گرونه، اما برای دادن حق السکوت خوبه ‫به نظرم ارزششو داره

‫باشه. همینو می برم

‫لطفا خوب بسته بندیش کنید

‫سایز حلقه خانم ـتون چیه؟

‫سایز حلقه؟

‫اصلا همچین چیزی رو نمیدونستم

‫آه، از کی باید بپرسم؟

‫لطفا یه لحظه صبر کنید

‫مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد

‫لطفا بعدا تماس بگیرید

‫ای خدا. داره چیکار میکنه که گوشیشو برنمیداره؟

‫خانم هونگ ‫نظرتون راجبِ این رنگ چیه؟

‫صورتتون مثل آردِ سفید، روشنه

‫پس حتما این خیلی بهتون میاد

‫نه

‫رنگش خیلی فانتزیه

‫نه، نه، نه ‫ما باید...

‫کاری کنیم که جوون به نظر برسین

‫شما باید تو انجمن اولیا مدرسه دخترتون شرکت کنین

‫مادرای دیگه انقدر جوون هستن ‫که میتونن جای دخترتون باشن

‫باید مثل جوونا لباس بپوشین،

‫اینطوری دیگه پیر به نظر نمیرسین

‫اینو بردارین

‫اینو بردارین ‫به حرفم گوش بدین

‫صبر کن...

‫اون کجا رفت؟ ‫هان گیول

‫لطفا اینو برام نگه دارین ‫باشه

‫هان گیول ‫هان گیول

‫هان گیول

‫خانم کوچولو

‫یه بچه اینجا نیس؟ ‫اونی که چشماش بزرگه؟

‫دنبالش بگردین

‫هان گیول

‫چرا اومدی بیرون؟

‫بهت گفتم که کنار من وایسا

‫اگه گُم بشی، تو دردسر میفتی

‫بیا بریم تو، باشه؟

‫چرا؟ دوست نداری؟

‫نمیخوای بری تو؟

‫چرا نمیخوای؟

‫اشکالی نداره، بهم بگو

‫بابا... بابام

‫کِی میاد؟

‫اومدی اینجا منتظر بابات بمونی؟

‫باشه، بهش زنگ میزنم ‫و ازش می پرسم کِی میاد

‫مامان

‫سو وون

‫اینجا چیکار میکنی؟

‫هان گیول، دلش برات تنگ شده بود

‫واسه همین با خودم آوردمش اینجا

‫چطوری، هان گیول؟

‫تو که گفتی میخوای بابات رو ببینی ‫چرا قایم میشی؟

‫مامان، میای چایی بخوریم؟

‫هان گیول، بیا با هم بریم

‫چیزی نیس، اون باباته

@Mehdi_Rain : کانال تلگرام

‫خوش اومدی، یون جو

‫انگار این وسط آدم بده یِ داستان، منم

‫مادر، ما باید با هم حرف بزنیم

‫چیزی شده که میخوای خصوصی بهم بگی؟

‫راجب هان گیوله، نه؟

‫مادر، شما واقعا همینو میخواین؟

‫منظورت چیه؟

‫واقعا میخواین ما از هم طلاق بگیریم؟

‫یون جو

‫اگه هدف ـتون این نیس، ‫چطور تونستین اون بچه رو بیارین اینجا؟

‫هنوز یه هفته هم نگذشته ‫از وقتی که...

‫فهمیدم سو وون بچه داره

‫میدونم الان چه احساسی داری

‫اون همش سراغ باباش رو میگرفت

‫و شنیدم سو وون امروز تعطیله

‫فقط میخواستم بذارم یه دِیقه باباش رو ببینه

‫اما دلیل نمیشه اونُ همینطوری ‫با خودتون بردارین بیارین اینجا

‫خوب میدونید که...

‫مامانم اگه بفهمه هان گیول دختر سو وونه...

‫کاری میکنه که حتما طلاق بگیریم

‫اما هیچوقت ماه پشت ابر نمی مونه

‫اون هر روز سراغ باباش رو میگیره

‫نمیتونم اونا رو از هم جدا کنم...

‫و یه پدر و دختر رو ‫تبدیل به خواهر و برادر کنم

‫اگه بهترین کار اینه، ‫پس هيچ کاری نميتونم بکنم

‫چاره ديگه ی نداريم

‫پس میخواین بگین که باید بخاطر دخترش ‫ازش طلاق بگیرم؟

‫اين همون چيزیه كه شما ميخواين، مادر؟

‫یون جو

‫حالا که پرسیدی...

‫صادقانه جوابت رو میدم

‫میدونم...

‫خواسته زیادیه و خیلی خجالت میکشم که اینو ازت بخوام

‫اما امیدوارم...

‫بتونی اون بچه رو به عنوان دخترت قبول کنی

‫چی... فکر میکنین با عقل جور در میاد؟

‫حتی شما از حال رفتین ‫و گفتین نمیتونین بزرگش کنین

‫چطور از من توقع دارین اون بچه رو بزرگ کنم؟

‫آها. چون دخترتون نیستم،

‫و اون بچه باهاتون نسبت خونی داره ‫فقط به فکر اونید، نه؟

‫چطور میتونین منو مجبور به انجام کاری کنین...

‫که حتی خودتونم نمیتونین انجامش بدین؟

‫درسته. نمیتونم اینکارو کنم

‫ولی تو میتونی

‫میدونی چرا؟

‫چون تو عاشق سو وونی

‫حتی اگه هان گیول دخترِ من نباشه،

‫تا وقتی که روش تمرکز کنم، میتونم بزرگش کنم

‫اما اگه اینکارو کنم،

‫سو وون تا آخر عمرِش با احساس گناه زندگی میکنه

‫و زندگیِ این دختر بیچاره چی میشه؟

‫سو وون...

‫کسی نیست که بتونه...

‫پس از وِل کردن دخترش، ‫با خوشحالی زندگی کنه

‫اگه اون با احساس گناه زندگی کنه،

‫فکر میکنی بتونین با هم یه خانواده سالم تشکیل بدین؟

Komentáře

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left