Prvních 200 řádků.
رنگین کمان طلایی قسمت سی و دوم
.بک ون من هابین واقعیه
.این آزمایش میگه که یونگ هی و بک ون باهم نسبت خونی دارن
.هدفمون تغییر کرده
.دیگه بک ون نیست ، پدرشه
.کیم هان جو
!بابا !پدر
.دلم می خواست اون عوضی رو دستگیر می کردم و انتقام پدرمُ ازش می گرفتم
.جو کوانگ دو !جو کوانگ دو
.سو جین کی ...پدرت
.ماشینُ دستکاری کرد
.و سعی کرد کیم بک ونُ بکشه
چرا اینکارُ کردی؟ چرا می خواستی بک ونُ بکشی؟
.متأسفم. متأسفم بک ون .نتونستم هیچکاری بکنم
.نتونستم هیچکاری بکنم. ترسیدم از دستت بدم .نمی تونم هیچکاری بکنم
چطور تونستی چاقو رو طرف من بگیری؟
چطور تونستی بهم خیانت کنی؟ .همگی شما، به دقت به حرفام گوش کنین
.این دختری که اینجاست ، جعلیه
.اون جانگ هابین نیست
.نه ...نه مادربزرگ، دروغ میگه . من جانگ هابینم
تا حالا به این فکر کردی که ممکنه جانگ هابین واقعی ممکنه یه جایی زنده باشه؟
این چیه؟
بک ون ، هابین واقعیه؟
.سو دو یونگ رو خیلی دوست دارم باید چیکار کنم، مامان؟
من و دویونگ چیکار کنیم؟
بچه عزیزم,دیگه بخواب
مادربزرگم,دیگه بخواب
. چیپس شاه بلوط
جوجه های تو قفس
...دارن میان که با تو بازی کنن
...زیر قفسه آشپز خونه
برنج برای خوردن هست
بچه عزیزم,دیگه بخواب
.مادربزرگم,دیگه بخواب
.رییس
چرا گریه می کنین؟
این لالایی رو از کجا بلدی؟
.این همون آهنگیه که برای هابین می خوندم
...مادربزرگ
...من
...من هابینم
چی گفتی؟
...نوه ی واقعیتون
...جانگ هابین
منظورت چیه؟ .نوه ی من مرده
.خیلی وقت پیش مرده
.اون نمرده. می دونم باورش سخته ولی من هابین واقعیم
.من هنوز لالایی که برام می خوندینُ یادمه
منظورت چیه؟
.من هابینُ تو پارک تفریحی گم کردم
...تو دریا غرق شد ...هابین
مادربزرگ، حالتون خوبه؟
منُ می شناسین؟ یادتونه تو جلسه چه اتفاقی افتاد؟
.نه نمی تونم. نمی تونم به خاطر بیارم الان من کجام؟
.اینجا رو دوست ندارم .منُ ببر خونه
.اینجا رو دوست ندارم
.از همتون ممنونم
،اولین باری که در اینجا شروع به کار کردم یه کارمند جزء بودم .ولی حالا مسول تمام شرکتم
.احساس مسولیت سنگینی دارم
.مشکلات زیادی سر راه ماست
.دلم می خوام همتون باهم کار کنیم تا بتونیم دوباره یه پرش رو به جلو داشته باشیم
.اول از همه می خوام یه مدیر و معاون جدید رو معرفی کنم
.مدیر جدی آقای اُه کوانگ هیوک خواهد بود
... طبق خواسته ی رییس سابق،کانگ جونگ شیم، معاون رییس هم
.سو ته یونگ خواهد بود
.دراین مدت گذشته که در شرکت نبودم از کارای انجام شده باخبرم
.ولی این برامون یه حرکت رو به جلوست .لطفاً همکاری کنید
.تبریک میگم پدر
.درنهایت موقعیتی رو که مدتها منتظرش بودی بدست آوردی
.ممنون . نسبت بهتون حس حسادت و احترام دارم
.منم یاد گرفتم که یه مرد باید چیکار کنه .هرچند که رسیدن به هدف طولانی بشه
چی می خوای که الان داری پاچه خواریِ منُ می کنی؟
.جدی گفتم
.خب، حالا دیگه آخرش شرکت مال تو شد
درمورد بند کردن دست پسرت تو شرکت هیچ فکری نداری؟
.اگه اینکارُ دوست داری، بهت خوشامد میگم
.ولی اولش مجبوری دادستانی رو ول کنی
.جداً باید اینکارُ بکنم؟ این موقعیت وسوسه انگیزتر از دادستانیه که حقوق و دستمزد کمی داره
.بهت گفته بودم که دوباره سعی نکن منُ بازداشت کنی
.تو به پدرت اعتماد نداری
چطور تونستی همچینکاری بکنی،مامان؟چطور تونستی شوهرتُ به پسرت ترجیح بدی؟
.معلومه، چون شوهرم قبل تو اومده
.ببین خودت تا حالا چیکار کردی
.سرمن داری داد می زنی.نمی دونم اگه تو رو به شوهرم ترجیح می دادم چی میشد
.صدبار بیشتر باید جلو پدرت تعظیم کنی
.اگه من جای اون بودم، سریع اخراجت می کردم
.ولی اون تو رو به عنوان معاون معرفی کرد .هیچکی مثل اون نیست
.تو که هیچی نمی دونی، لطفاً دردسر درست نکن
.رییس خوش اومدین
از اینکه نتونستی موقعیتی رو که می خواستی بگیری ، ناراحتی؟
.نه...اینطور نیست
.می تونستم بخاطر کارای قبلیت اخراجت کنم
.ولی مادربزرگت نمی خواست اخراج شی و مهمتر از همه ، تو پسرمی
.من هیچوقت نسبت بهت تبعیض قایل نشدم
.برای من، تو پسر بزرگمی
...عزیزم .پس، لطفاً باهام همکاری کن
.دلم می خواد بهم کمک کنی تا بتونی اشتباهتُ جبران کنی
...ممنون...پدر
...دلم می خواد برم خونه
.بذار برم خونه
...دلم می خواد برم خونه
.دلم می خواد برم خونه
دویونگ، هنوز اداره ای؟
...حال رییس بدتر شده
.دوست نداره تو بیمارستان بمونه .داش می خواد بره خونه
فکر کنم وضعیتش بدتر شده.فکر نمی کنی بهتر باشه برگرده خونه؟
.لطفاً باهام تماس بگیر
...بعد دیدن سوجین کی
...پدرت .ماشین روشن شده
.همه جور تصادفی هست .این بخاطر بریدن ترمز بوده
.اون همینطور سعی کرده بک ونُ بکشه ...ممکنه بک ون با ماشین تصادف کنه
.جدی می گم. بعد از چرت زدن بهتر شده بود ولی وقتی آرامبخش خورد بدتر شد
.فکر کنم بهتره برگرده خونه
مگه تو دکتری؟
.دکترش گفته باید اینجا بمونه حالا تو میگی چیکار کنیم؟
.رییس خیلی دلش می خواست بره خونه
.لازم نبود بیاد جلسه وقتیبه استراحت بیشتری نیاز داشت
.متأسفم ...نه معاون سو
.فکر نمی کنم این بیمارستان خوبی باشه
.روزای قبل که دیدمش قضیه اینقدر جدی نبود
.اون دیگه الان رییس سویه نه معاون سو
یعنی تو اینقدر احمقی؟
.برای یه بیمار موندن تو بیمارستان بهتر از موندن توی خونه است
.بذار ببینم چطوره. اگر حالش بدتره شده ، آسایشگاه براش بهتره
.فکر خوبیه. راستش بودن یه بیماری که زوال عقل داره تو خونه برامون خوب نیست
رییس شیلات طلایی شده؟
.بله
. و حال مادربزرگ بدتر شده
.اون خیلی مصمم بود و درآخر چیزی رو که می خواست بدست آورد
.الان من نگران مادربزرگم
.اون از موندن توی بیمارستان متنفره ولی خونوادش نمی خوان ببرنش خونه
مامان میشه بیارمش خونه ی تو؟
.مزخرف نگو. بهت گفته بودم که قبلاً که منُ دید تقریباً بیهوش شد
.تنها وضعیتش داره بدتر میشه
.اون مادربزرگمه
.اگه توی خونمون جای بیشتری داشتیم،می بردمش اونجا
به بچه ها چی می خوای بگی؟
.بذار خونوادش خودشون بهش رسیدگی کنن
.بله، جناب وکیل
الان؟ .پس همونجا می بینمتون
.باشه
.وکیل هابینه. می خواد ببینتم
وکیل گرفتین؟ .بله
.از کاری که کرده متنفرم ولی چیکار می تونم بکنم؟تا جایی که ممکنه سعی می کنم سریع آزادش کنم
.سلام. فکر کنم به نام وکیل جانگ بیونگ چول رزرو شده
.از این طرف لطفاً
تو به وکیل گفتی بیام اینجا؟
.اگه من باهات تماس می گرفتم ، امکان نداشت بیای اینجا
دلت می خواد هابین برای همیشه تو زندان بمونه؟
.من گرسنمه. بیا اول غذا بخوریم
برای آزادی هابین می خوای چیکار کنی؟
.سگ پیر دیگه کاملاً عقلشُ ازدست داده
. و من رییس شیلات طلایی شدم
.می خوام از اتهاماتش چشم پوشی کنم
.ولی قصد ندارم جرمهایی رو که مرتکب شده رو پاک کنم
.برای همین باید یه دادخواست ارائه بدیم
اگه قربانی رضایت بده
.تنها آزادی مشروط میگیره
.تو با دارو (رییسُ)مریضش کردی
می دونی الان به چی فکر می کنم؟
.دارم به اخراج وکیلم فکر می کنم
.و می خوام همه چی رو توی دادگاه فاش کنم
.هابین نقشه ی تو رو اجرا می کرد
.می فهمم چرا اینطوری فکر می کنی
.ولی این آخرش نیست
.اتهام دروغ هم به جرمش اضافه میشه
.و حکمش از5 به7 سال تمدید میشه
.خاطرات قدیمی رو به یاد آوردم
.انگار همین دیروز بود
.وقتی توی شیلات طلایی شروع به کار کردم
.و تو هم تو دانشگاه یه سال بالایی بودی
.یکی از دوستات بخاطر زیباییت بهت حسادت می کرد
.برای همینم همه جور زیورآلاتی رو می پوشید
.و تو رو یه یتیم بی خانمان صدا می زد
.خیلی گریه کردی
.احتمالاً هنوز نمی دونی که اون شب تو راه خونش سرشُ خورد کردم
منظورت یو جینه....؟ ...پس اون پرونده ی قتل
کار تو بود؟
.بله
. به خودم گفتم که بهت زیورآلات 10برابر گرون تر از اون میدم
.من کار می کردم و پولمُ پس انداز می کردم و شبا درمرکز تعمیر خودرو کار پاره وقت می کردم
.با پولی که سالها پس انداز کردم ، این جواهراتُ خریدم
.ولی تو رفتی پیش جانگ دونگ سو
.این جواهراتیه که اون زمان خریدم و الان دارم بهت میدم
.بگیر
نمی بینی که من چی تو انگشتم دارم؟
.چیزی که هان جو بهم داده
.بندازش دور. احتمالاً حلقه ای رو هم که جانگ دونگ سو بهت داده رو انداختی دور
.تا وقتی که بمیرم اینُ دور نمیندازم
.پس خواهشاً سرعقل بیا
.متأسفم ، بک ون
برای من موقعیتت مهم نیست
.اگه قراره این اتفاق می افته ، دلم می خواد برم به جهنم
...مثل پدرم
جدی میگی؟ چون ون جعلی بود؟
او، نمی تونم باور کنم!پس میگی که اون نوه ی شیلات طلایی نبود؟
چطور تونست همچینکاری بکنه؟ .حتی مامانم باهش مخالف بود
.مامان باید خیلی حاش بد باشه.باید براش سخت بوده باشه که همه ی اینارو از ما مخفی کرده
خیلی ترسیده.چطور یه زن با احساس قلبی طبیعی می تونه همچین کاری بکنه؟
.از وقتی بچه بود،این هاله ی ترسناک همیشه اطرافش بود
No comments yet. Be the first to leave one.