Prvních 200 řádků.
آنچه در The Flash و Arrow و Legends of Tomorrow گذشت...
از وقتی دربارهشون فهمیدیم،
بهشون میگیم «دامینیتورها». (سلطهگران)
نمیتونی تنهایی انجامش بدی.
همچین برنامهای هم ندارم.
رفقا، ممنون که اومدید.
این «کارا دنورز»ـه ، سوپرگرل.
در زمان به عقب سفر کردم و سیر زمانی رو تغییر دادم.
بهش فلشپوینت گفته میشه،
و حالا اتفاقات و اوضاع اینجا
با چیزی که قبلا بود فرق داره.
تو یه دختر رو از زندگی من پاک کردی؟
اون به خودش اجازه داده که سیر زمانی رو عوض کنه،
و به همین دلیل، برادرم کشته شده.
اونقدر حس بدی ـه که
هیچ وقت نمیتونه جبرانش کنه.
دارم خاطراتی رو از یه غریبه به یاد میارم،
ولی اون واقعا یه غریبه نیست.
چی میشه اگه وقتی در سال 1987 با نسخهی جوونترت برخورد کردیم،
- تو... - به طرز غیر عمدی گذشتهمو تغییر دادم.
تو برگشتی!
خیلی خوشحالم میبینمت.
دوست دارم، پدر.
به لایلا زنگ بزنیم.
بهش بگیم این دامینیتورها قصد صلح ندارن.
شاید به این دلیل ما رو انتخاب کردن چون نمیتونستیم مقابله کنیم،
چون هیچ کدومتون فراانسان نیستید.
نقشهشون چیه؟
اون عبارت به این شکل ترجمه میشه...
" چیزی نمونده که ساخت اسلحه رو تموم کنیم "
تـی وـی ورلـد» با افـتـخـار تـقـدیـم مـیکـنـد»
باورم نمیشه که شما از یه سفینهی فضایی فرار کردید.
کلمات کلیدی: سفینهی فضایی
- من چندتا سوال دارم - بمونه برای بعد
ممنون که کمکم کردید خواهرم رو ببرم خونه.
قابلی نداشت
وضعیت چیه؟
هیچی، از وقتی که دامینیتورها
بهمون سر زدن تا با مخمون ور برن.
چرا باید اینکارو بکنن؟
از کجا معلوم اونا قصد نداشتن ما رو علیه هم به رقابت وا ندارن،
تا بتونن راجع به فراانسانها اطلاعات جمع کنن؟
کاش فقط یه پیام فوری و یه پرسشنامه برامون میفرستادن.
خب، فراانسانها تهدید بزرگی برای حملهشون محسوب میشن.
کاملا منطقیـه که بخوان دشمنشون رو بشناسن.
با دزدیدن مردم
شاید داشتن ذهن شما رو جست و جو میکردن
تا آسیبپذیریهای احتمالی فراانسانها رو پیدا کنن.
فکر کنم وقت باشه که لطفشون رو براشون جبران کنیم.
چیکار میخوای بکنی؟ تو هم یکی از اونا رو بدزدی؟
از وقتی با اون یه سفینه مبارزه کردیم،
یه جورایی منابع و مهماتشون کمتر شده.
راستش، میدونم از کجا باید یکیشون رو پیدا کرد.
این مدت داشتم فیلم قدیمی ارتش رو از
اولین رویارویی با دامینیتورها مرور میکردم،
و فکر کنم محل وقوع جنگشون ...
ردموند، اورگن، سال 1951
داری پیشنهاد میدی که به سال 1951 سفر کنیم،
یه دامینیتور بدزدیم و ازش بازجویی کنیم
تا اهدافشون رو معلوم کنیم؟
اونا ما رو دزدیدن. به نظر عادلانه است.
سفر در زمان. من قطعا پایهام.
باشه، صبر کنید.
پروفسور استاین و کیتلین داشتن درمورد راهی برای
زمینگیر کردن دامینیتورها حرف میزدن.
احتمالا کمک تو به دردشون بخوره.
قبول نمیکنم.
آره، یعنی، منم با اون هستم.
بیشتر به این دلیل که نمیخوام کارت هواداریمو گم کنم،
ولی سفر در زمان!
میتونم آمایا و میک رو با خودم ببرم
- همین کارو بکن - باشه
آره!!
و ... رییسجمهور جدید زنگ زد،
که با شرایط متفاوت جالب هم میشه،
ولی اون میخواد با ما ملاقات کنه. (اشاره به یک زن)
بهتره ری و سارا رو به عنوان نیروی پشتیبانی ببریم.
من چی؟ منم میتونم پشتیبانی باشم.
میشه یه لحظه باهات حرف بزنم؟
نمیدونم.
دلم میخواد دخالتت در این ماجرا رو کمتر کنم.
چرا؟ چون من یه فضایی هستم؟
همچنین من بزرگترین سلاحتون هستم.
تو یه کمیت ناشناختهای و این یه مساله شخصی نیست.
جز اینکه دقیقا حس شخصی بودن میده.
کارا، وقتی من شروع کردم به اینطور زندگی کردن،
فقط خودم بودم.
من علیه تهدیدات انسانی وارد عمل میشدم...
اونایی که میتونستم از پسشون بر بیام.
بعدش فراانسانها بودن، و میتونستم با اون هم کنار بیام.
حالا متوجه شدم که چندین زمین هست...
و وقتی سوار یه سفینهی فضایی بودم شست و شوی مغزی داده شدم...
مطمئنم که این دلسرد کننده بوده، ولی من...
من دلسرد نمیشم.
ولی وقتی علیه یه چیز جدید وارد عمل میشم،
عقب میکشم.
درست یا غلط، این شخصیت من ـه،
و این کاریه که میکنم،
پس یکم فضا میخوام
چون مجبورم یه جایی خط قرمز بکشم.
باید یه مقدار حس عادی بودن رو برگردونم.
لطفا همینجا بمون.
Legends of Tomorrow - S02 E07 95 / 09 / 12 " حمله "
تـرجـمـه از: امـیـر سـتـارزاده H1tman007
این سفینه معرکه است!
از چه نوع نیروی محرکهای استفاده میکنه؟
اصلا نمیدونم
وای خدای من، اون سازهای که جلومونه
یه جورایی مثل یه کُرهی زمان میمونه.
آره، هیچی نمیدونیم.
برای اینکه سفینهای به این اندازه بتونه کار کنه،
باید از سیستم اینترنت پیشرفته استفاده کنه...
وای خدای من، مجبوری ازش مثل یه تراشهی عصبی کوانتومی استفاده کنی...
هی، رفقا رفقا
آمایا و روری توی پل منتظر ما هستن.
میشه فقط به راهمون ادامه بدیم؟
- این سفینه... - خودکار ـه؟
- دیوار صوت رو میشکنه - آدمو هیپنوتیزم میکنه.
خیلی تر و تازه است.
پروفسور؟
خیلی بعیدـه بتونیم اسلحهای بسازیم که نیروی کافی
برای غلبه به دامینیتورها رو داشته باشه.
منم دقیقا داشتم به همین فکر میکردم،
به همین دلیل دعوت کردم از...
پس چی میشه اگه، به جای این کار، سعی کنیم
با یه چیز بینهایت کوچیک بهشون حمله کنیم؟
مطمئنم داستان اون شیری رو شنیدی که
پنجهاش خار رفته بود.
وقتی بچه بودم عادت داشتی همش این داستان رو برام بگی.
سلام
شیری که به پنجهاش خار رفته یه مثال ـه
یه داستان راجع به یه موجود بزرگ و وحشی
که توسط یه چیز کوچیک مغلوب میشه.
خب، در چه موردی به کمک نیاز داری؟
متاسفانه... محرمانه است.
عه؟ چه جـالـب!
مطمئنم یه جور اسلحهی فضایی مخفی برای دولت ـه.
یه چیزی مثل همین، فقط این جور کارها
یه مقدار از حیطهی تخصصی من خارج ـه.
آره، خیلی خوب میشد یکی رو داشتی که دکترای نانو تکنولوژی داشته باشه.
متاسفانه...
ریموند سرش شلوغه و داره اون یکی کارا رو انجام میده.
داشتم خودمو میگفتم.
اون 6 سالی که توی دانشگاه ماساچوست بودم به طرز جادوییای از ذهنت پاک شد؟
البته که نه
خوبه. باشه. بریم سر کار.
موفق شدیم. این دههی 50 ـه. مریض شدم.
پرش زمانی شدید میتونه باعث تهوع و ناشنوایی موقت بشه...
همینطور سردرگمی زبانی.
تو . تمیزش کن
ما هم میریم یه فضایی بدزدیم.
خیلی خب، میدونم فقط به این دلیل در زمان سفر نکردم
که بمونم توی سفینه.
دم اسبی، تو توی سفینه میمونی.
من اینو به عنوان «از حمله به قلعه لذت ببر» در نظر میگیرم.
واقعا؟
داری از دیالوگهای فیلم Princess Bride علیه من استفاده میکنی؟
علیه من!؟
باشه. گرفتمت، دختر
از الان 4ام جولای رو جشن گرفتی؟ (روز استقلال آمریکا)
ری برام درستش کرد.
مثل یه احمق ستارهدار شدی.
باید ارتش رو پیدا کنیم.
فکر کنم پیداشون کردیم.
منتظر چی هستیم؟
بیاید یه فضایی برداریم و از اینجا بریم.
فقط منتظرم یکی که ضعیفترـه پیداش بشه.
فکر نکنم اصلا ضعیف داشته باشن!
نظری داری اون بیرون چه خبره؟
و ما اینجا گیر افتادیم.
باشه
فکر کنم میدونم چه چیزی واقعا آزارت میده.
من بدترین نوع هیجان و اضطراب رو دارم
درحالی که بقیه اون بیرون دارن یه فضایی میدزدن؟
نه
فکر کنم تو از سال 2016 فرار کردی
تا از بری دور بشی
ببخشید
از سال 2016 فرار کردم
تا بتونم بیام ویورایدر رو ببینم
و بتونم در زمان سفر کنم.
و؟
و همچنین، بله
میخواستم از بری دور بشم.
متوجه هستی که این دیوونگی ـه، درسته؟
از بهترین دوستت کینه به دل گرفتی
در حالی که چیزی نمونده دنیا تموم بشه.
ببخشیدا «بهترین دوستم»؟
اون فقط برادرم رو کشت.
- اون نکشتش... - باشه، حق با توـه.
اون دقیقا برادرم رو نکشت.
ولی منظورم این بود که اون مسئولش بود، باشه؟
فقط باید خانوادهشو نجات میداد
با انجام اینکار، زندگی منو خراب کرد.
میدونی، همهی این سفر در زمان و مبارزه با فضاییها
وقتی بچه بودم در مورد همهی اینا خواب میدیدم
آره منم همینطور
ولی حس یه خواب و رویا رو نمیده.
- نه - فقط حس عجیبی داره
خب، دقیقا، و فقط قراره عجیبتر بشه.
No comments yet. Be the first to leave one.