この世の果てで恋を唄う少女YU-NO
Prvních 136 řádků.
.پس شایعهها حقیقت داشت
زندگی خشن سکسی کانا هاناتو
:علت مشکلات خانوادگی
:نام و نامخانوادگی دانش آموز کانا هاتانو
فرم انتقالی
ما میتونیم فرض بر این بذاریم که اون بنا به دلایلی مجبور ،نزدیک کوه سانکاکو بمونه
.و همچین به دلیلی اون مجبوره مدام مدرسه عوض کنه
.بخاطر همینم بود که اون رو به تو سپردم
...متوجهاش نشده بودی که
.اون ارتباطی عمیقی با پدر و مادرت داره
اون رفت خونهاش، فکر کنم دیگه لازم نباشه بهت بگم باید چکار کنی، درست میگم؟
.آره
اون چیزا رو توی تابلوی اعلانات دیدی؟
.آره
خیلی جالبه، نه؟
.شنیدم که اون قرار دوباره منتقل بشه
پس اخراج میشه؟
اخراج؟
...دیگه داره از کنترل خارج میشه
...آریما ـکون
رییس توی این موقعیت کجا ول کرده رفته؟
کانا ـچان اونجایی؟
کانا ـچان؟
AlexFrostwolf :مترجم تقدیم میکند AnimeWorld
قسمت 17: یه عهد بیدوام
چی میخوای؟
وقتی که بچه بودم تو اون دختری بودی که من توی ساحل دیدمش؟
.تو قیافت به 50 سالهها نمیخوره
بخاطر همینم تو مدام از یه مدرسه به یه مدرسه دیگه .توی ساکایماچی میری
.که کسی به سنت شک نکنه
درست میگم؟
همین میخواستی بگی؟
تو اُمدی اینجا که این سوالات رو ازم بپرسی؟
،من نمیخوام درمورد گذشتت بدونم
...چطور بگم
!میخوام همه چیز رو دربارهات بفهمم
.وقتی که با تو هستم حس میکنم کنار یکی از اعضای خانوادم هستم
...درست که عجیبه، اما
خانواده؟
.راجب هر چیزی که میخوای برام بگو
،لازم نیست چیزی که دوست نداری .رو برام بگی
.پس فقط... درمورد خودت بگو
.در مورد احساساتت
،یکی بود یکی نبود ...یه دختری بود
که پدر نداشت و با مادرش که عاشقانه دوستش میداشت ...زندگی میکرد
.اون مادر براش مثه یه خواهر بزرگتر و یه دوست صمیمی بود
هتل
...اما اونا برای یه مدت طولانی نمیتونستن که توی یه محل بمونن
...چراکه اونا مثه آدمای معمولی پیر نمیشدن
.حتی با وجود گذر سالیان متمادی اونا قیافهشون تغییری نمیکرد
.سرانجام مادرش درگذشت
.و دختر گریه کرد
.دختر برای مدت طولانیی گریه کرد
.اون دختر به یتیم خونه هم نرفت
.دخترک تصمیم گرفت که تنهایی زندگی کنه
.برای یه دختر گذروندن زندگی به تنهایی سخته
.اون موقع بود که دخترک فهمید که اون یه زنه
.و بدنها خیلی راحتتر از ذهنها بهم متصل میشن
.بخاطر همینم بود که اون دنبال برقراری ارتباط با افراد مختلف بود
.دخترک احساس ذلت میکرد
.دخترک بیچاره نمیتونست خودش رو ببخشه
.دخترک چندین بار پیش خودش فکر کرد که به مادرش ملحق بشه
...اما مادرش قبل از اینکه فوت کنه گفته بود که
.تا زمانی که زنده ای امید وجود داره
...و تا زمانی که امید وجود داره هر اتفاقی ممکنه
و تا زمانی که هر اتفاقی ممکن باشه، تو باید .به زندگیت ادامه بدی
پس دخترک به حرف مادرش گوش داد .و تمام تلاشش رو برای زنده موند کرد
...و بلاخره یک روز، دخترک
.یه مردی که با لبخندی بر لب و رفتار گرم و صمیمی ملاقات کرد
.که همراه با اون یک زن زیبا و نجیب بودش
.اون دو نفر مثه زن و شوهر بودن
.اونا گفتن که از دخترک مواظبت میکنن
.و به دخترک عشق چون والدین حقیقیش رو ابراز خواهند کرد
.پس بلاخره اون پیر به دردنخور، به یه دردی خورد
.اما اونا دیگه رفتن
.و دوباره دخترک تنها شده
...و دیگه هیچ کاری از دستش برنمیاُمد بجز اینکه
،با حس بیچارگی دوباره هر روزش رو مثه گذشتش .سر کنه
!این حرف رو نزن
.من و یوکی و میو دوستتیم
!تو تنها نیستی، ما هم پیش توییم
.لطفاً بس کن
.میدونم که دلت به حالم میسوزه
!نه اشتباه میکنی
...پس
میتونی الان بهم نگاه کنی؟
میتونی دست منو بگیری؟
بفرمایید؟
.من اونکار رو کردم که دیگه نتونی بری مدرسه
حالا شاید برم سراغ پسر آریما کودای .و بکشمش
.ساعت 9 شب دم فواره پارک میونجی باش
.از دستم نمیتونی فرار کنی
هوجو بودش؟
.منو تنهام بذار
...نمیتونم اینکار رو
...لطفاً برو
.من نمیتونم پیش تو بمونم
!رییس اینو جا گذشته بودی
.آهان، دمت گرم
.خداحافظ
میگم، تو پیش کانا ـچان بودی؟
جداً میخواد از مدرسه بره؟
.بنظر توی تصمیمش مصممه
.گفتش که داره خونش رو هم عوض میکنه
...بلاخره داشتیم باهاش دوست میشدیم
و تو هم همینطوری ولش کردی؟
.اون گفتش که نمیتونه پیشم بمونه
.خیلی هم رک و راست گفتش
.کاری از دستم برنمیاُمد
.تو اینطوری نبودی آریما ـکون
...تو هیچوقت به این راحتی تسلیم نمیشدی
،ندونسته حرفی رو نزن .تو که اونجا نبودی ببینی چی شد
.آره اونجا نبودم و ندیدم
...حق باتوه، ولی بنظرم تو اینطوری نیستی که
.یه دوست رو بدون اینکه کاری براش بکنی ولش کنی
.اون روزی رو که ما توی ساحل کنار هم گذروندیم رو هیچوقت یادم نمیره
.نمیدونستم که کاناـچان میتونه اونطوری لبخند بزنه
.من نمیدونم که دلیلش چیه، اما اون دختر عجیبیه
،بعضی وقتا بعضی آدما واقعاً تو رو دوست دارن .ولی بنا به دلیلی باهات سرد برخورد میکنن
!الان وقته اینکه خودت بری بفهمی
.میو ازت ممنونم
...شیمازو ـسان
...یوکی کون شرمنده
.میشه چند لحظه تنهام بذاری
!کانا ـچان
میونجی پارک ساعت 9 کنار فواره
،من متاسفم که اون داره مدرسه رو ترک میکنه .ولی این تصمیمی که خودش گرفته
.کاری نمیتونیم راجبش انجام بدیم
...خودم میدونم، اما
.هاتانو ـسان دوستمه
،ما خیلی وقت نیست که هم رو میشناسیم .ولی اون برام خیلی عزیزه
.نمیدونم که توی چه شرایطی ـه ولی دلم میخواد کمکش کنم
.و تازه راجب اون یارو هم خیلی نگرانم
اون یارو؟
.یکی هاتانو ـسان رو تعقیب میکنه
کجاست؟
No comments yet. Be the first to leave one.