Prvních 200 řádků.
ترجمه و زیرنویس از مهراد MehRaDedSec
عصر بخیر قربان. دقیقاً مشکل چیه؟
مشکل؟
همین الان که پشت سرت بودم، زدی کنار.
شاید موتور ماشینت مشکل پیدا کرده. همینه؟
نه.
خستهام.
گفتم یه کم استراحت کنم.
چی باعث شده بیای «کولبی»؟
فقط دارم رد میشم.
البته. بسیار خب.
میخوام یه نگاهی به گواهینامه و کارت ماشینت بندازم.
باید پیداشون کنم.
من همینجا منتظرم.
کجا میری، خانوم؟
خونه. تو چی؟
خب، مادرم همیشه میگفت
نباید یه کتاب رو از روی جلدش قضاوت کنی،
ولی حدس میزنم تا حدود سه دقیقه دیگه
این آقا رو به جرم حمل مواد مخدر بازداشت کنم.
میخوای همینجا بمونم؟
نه، خودم ردیفش میکنم.
برام رولت گوشت درست کن. نظرت چیه؟
شرمنده عزیزم،
ولی تا تو برسی، من خوابیدم.
پلاک رو استعلام کردی؟
داشتم همین کار رو میکردم، اگه بذاری به کارم برسم.
- دوستت دارم. - دوستت دارم.
بهت گفتم که باید گواهینامه و کارت ماشینت رو ببینم.
گوشت سنگینه؟
مرکز، ماشین ۱۴ صحبت میکنه.
- اصلاً گواهینامه داری؟ - بگو ۱۴، بشنوم.
من با ۴۸ سر اون کد ۱۰-۸۱ هستم.
میتونی آخرین گزارش
قتلهای بزرگراهی رو برام بیاری بالا؟
مگه «دنور» لیست پلاکهای سرقتی رو نفرستاده بود از...
نه!
وای خدای من.
مایک. مایک.
وای خدای من. مایک. باشه.
کد ۱۰-۴۹. کد ۱۰-۴۹.
تیراندازی شده. مأمور افتاده زمین.
تیرانداز داره به سمت شرق، به سمت شرقِ ۲۸ میره.
مایلِ ۷۹.
آمبولانس بفرستید. مایکلـه.
باشه.
عزیزم. عزیزم، جینم.
همهچیز درست میشه. باشه؟
همهچیز درست میشه. درست میشه. این...
اونا... اونا تو راهن. دارن میان.
همین الان دارن میان.
مایکل.
مایکل، خواهش میکنم، لطفاً دووم بیار. لطفاً این کار رو نکن.
نه، خواهش میکنم الان تنهام نذار.
خواهش میکنم. دارن میان.
دارن میان. دارن میان. فقط...
خواهش میکنم.
بابا.
اون... اون تموم کرد.
پنج روز از شروع موجی از وحشت
و خشونتهای ناگهانی و غیرمنتظره میگذره
که رسماً ترس رو به دل مردم آمریکا انداخته.
در شش ایالت، حداقل ۱۵ قربانی
به دست قاتل
خونخواری به کام مرگ کشیده شدن
که خیلیا بهش میگن «سلاخ شیطانی».
کالیفرنیا، نوادا، یوتا و آریزونا،
همچنین نیومکزیکو و کلرادو
شاهد ردپایی از جنازهها،
تکهتکه کردن، بریدن سر و مثله کردن بدنها بودن.
پلیس حالا تأیید میکنه که نمادهای شیطانی و توهینهای صریح
در صحنههای جرم به جا مونده،
که اغلب با خون قربانیها نوشته شدن.
در ساعت آینده، شما رو به درون ذهن قاتل خواهیم برد
و با روانپزشکی گفتگو میکنیم
که متخصص روانشناسی قاتلان دستهجمعیه.
آره؟ میخوای جابهجا کنیم؟
فردا تو خونه انجامش میدم.
باشه، فردا. بسیار خب.
- باشه، خداحافظ. - شب بخیر.
- به سلامت برسی خونه. - تو هم همینطور.
خبری شد؟
به سمت جنوب به طرف «داج سیتی» رفته
و ماشین سواریش رو رها کرده.
یه قربانی دیگه پیدا کردیم.
یه زن.
مدارک شناسایی و همهچیزش رو برده،
برای همین... هنوز هیچ راهی برای شناسایی هویتش نیست.
معلوم نیست الان سوار چه ماشینی شده.
یه زمینهی عاطفی پنهان اینجا وجود داره
که هنوز بهش نپرداختیم،
و اون، احساس گناهِ بازمانده است.
به عنوان یه زن در محیطی که اکثراً مردونهست،
حرفهای که در اون مردانگی مفرط و هیکل ترسناک،
و حتی رفتار تهاجمی، میتونه نوعی مزیت به حساب بیاد،
شاید از قبل هم
احساس ناتوانی و بیکفایتیِ مقطعی رو تجربه میکردی،
چه خودت متوجهش شده باشی و چه نه.
که این میتونه بار احساسیِ سنگینتری به دوشت بذاره،
باری که از شاهدِ مرگ همسرت بودن به دوش میکشی.
مرگی که به نظر میرسه به غلط خودت رو براش مقصر میدونی،
حداقل تا حدودی.
واقعیتِ ماجرا اینه،
چیزی که امیدوارم بهت کمک کنم باهاش کنار بیای اینه که،
مهم نیست چند بار
اتفاقی که افتاده رو توی ذهنت مرور کنی،
نتیجه تغییرناپذیره.
باید راهی پیدا کنی تا بتونی این رو بپذیری.
کارمون اینجا تمومه؟
- تمومه، نه؟ - افسر آرچر...
بهت گفتم، من فقط به خاطر اینکه اجباریه اینجام.
یک ساعتت پر شد.
یک ساعت تازه اولشه.
هنوز حتی ۴۸ ساعت هم از خاکسپاری شوهرت نگذشته.
بدون شک،
من جلسات رواندرمانی بیشتری رو توصیه خواهم کرد و...
نمیدونم بدون اون باید چیکار کنم.
بفرما.
حالا دیگه میدونی.
بهم بگن باید باز بیام اینجا، میام،
در غیر این صورت، وقتت تمومه.
ممنون. خداحافظ.
...اجساد مثلهشده
در صد مایلیِ شرق «کانزاس سیتی» کشف شدن.
فقط تو ایالت ایلینوی، هفت نفر کشته شدن.
بسیاری بر این باورند که سلاخ
داره به سمت شمال به طرف مرز کانادا حرکت میکنه.
مقامات به ساکنین غرب میانهی شمالی هشدار میدن
که ممکنه سلاخ تا الان وارد «ویسکانسین» یا «میشیگان» شده باشه.
هر وقت اون یونیفرم رو میپوشی،
انگار تبدیل به یه آدم دیگه میشی.
قلب و روحت متعلق به پلیس راه کانزاسه.
این خودِ واقعیته، جین.
کسی که همیشه بودی.
ببین کی داره حرف میزنه.
آره خب، حداقل میدونی که دارم از روی تجربه حرف میزنم.
یه چیزی هست به اسم
غرق شدن در اون یونیفرم،
یا اینکه فکر کنی اون یونیفرم مثل یه زره جنگیه،
در حالی که اینطور نیست.
زود برمیگردم، قول میدم.
مرخصی موقت گرفتم، دو هفته.
مرگ مایک تقصیر تو نبود.
به من گوش کن.
هیچ کاری نبود
که بتونی انجام بدی تا چیزی عوض شه،
هیچ کار متفاوتی
که بتونه اونو نجات بده.
آره، میدونم.
خب... پس چیه؟
منظورم اینه که، ببین، خودت میفهمی کاری که داری میکنی دیوونگیه؟
اون کسی نیست که دارم سعی میکنم نجاتش بدم، باشه؟
از... ...چهار روز پیش،
چهار روزی که برام به اندازهی یه عمر گذشته،
فقط به یه چیز فکر کردم.
به اون شلیک.
فرصت شلیکی که داشتم...
و حاضر بودم هر چی دارم بدم تا اون فرصت برگرده.
چون حق با توئه،
هیچچیزی مایک رو برنمیگردونه.
پس دیگه چی باقی میمونه؟
یه شلیک دیگه... یه شانس دیگه.
فقط یه گلوله میتونه جون خیلی از آدما رو نجات بده،
و اینطوری مایک هم در آرامش میخوابه.
و نمیدونم، شاید خودمم شبها بتونم راحت بخوابم.
ببین.
- هیچوقت پیداش نمیکنی. - نیازی نیست پیداش کنم.
دیر یا زود، شانسش ته میکشه و گیر میافته.
و وقتی این اتفاق بیفته، تنها چیزی که میخوام یه فرصت دیگهست.
- هی، جین، فقط گوش کن... - بابا، من دیگه حرفی ندارم.
تو منو میشناسی.
بازم بهم بگو نرو، فکر میکنی جلوی منو میگیره؟
اسلحه و نشانت رو همیشه همراهت داشته باش.
هرچند کاری که میکنی بیفایدهست...
اعتراف میکنم،
اگه منم جای تو بودم،
فکر کنم باید خودم این رو میفهمیدم.
الان وقت کشف کردن
انحرافات گناهآلود زندگیه.
متجاوزان به سیاره درست فهمیدن.
زمین ساخته شده تا نطفهی ما روش ریخته بشه،
و لگدمال و غارت بشه.
با زور بهش تجاوز بشه و با ولع بلعیده بشه.
من از پادشاه دوزخی سپاسگزارم
و همینطور از امپراتوری داروسازیش
به خاطر ساختن مسکنها
و قرصهای نعوظ همهکارهاشون.
چرا که هیچ پیشگویی بزرگتری وجود نداره
که نشون بده بشریت داره در مسیر درست حرکت میکنه.
به من ملحق شید، چون ما بپا خواهیم خاست.
مؤمنان پاکباخته میتونن ما رو
در بخش نیازمندیهای «نشنال تریبون» پیدا کنن،
البته اگه اراده و وفاداریش رو داشته باشید.
بسیار خب، ممنون، آقای پندلتون.
همیشه شنیدن حرفهاتون روشنگره...
نه. نه.
نـ...
چارلی؟
کمک! کمکم کنید!
کمک! خواهش میکنم!
No comments yet. Be the first to leave one.