Prvních 200 řádků.
!ارتش بو، گوش به فرمان باشید
امروز هیچکس حق نداره از این نیزه !جلوتر بیاد
هر کس نافرمانی کنه خودم !میکشمش
!اطاعت
!کماندارها، آماده
تیرهای آغشته به گل استخوان گرگ رو !به سمت لرد بو هدف بگیرید
!اطاعت
برو پیش مو شیائو
،قربان
!جلوتر نرید
میخوای تنهایی چیکار کنی؟
ون یان، چرا انقدر دیر اومدی؟
یه مشکلی برای فرمانده پیش اومده
من از طرف فرمانده یک دستور مخفی گرفتم
تا
.تمام مامورای داخل شهر رو جمع کنم
بجنب بهشون یه علامت بده
تا همراه ما از هر دو طرف بهشون .حمله کنن
،طبق دستور فرمانده
من همه ی مامورای داخل بوشیانگ رو
.به عقب برگردوندم
به عقب برگردوندی؟
.ده هزار سرباز چیز ساده ای نیست
اون دقیقا قصد داره چیکار کنه؟
برادر سوم تمام زندگیش رو
.با حس گناه به مرگ برادر ارشد گذرونده
اون در تمام زندگیش، خودش رو مدیون .برادر ارشد میدونست
اون از هویت خودش به عنوان لرد بو بهره میبرد
برای اینکه بتونه پنهانی جلوی تو رو از انجام کارای شیطانی بگیره، تا مردم
.از ظلم و ستم تو در امان باشن
اون روز وقتی برادر سوم به ملاقاتم ،اومد
من زمانی که کسی اونجا نبود هر چی که
تو توی معبد نیاکان امپراتوری گفته .بودی رو بهش گفتم
برادر سوم بالاخره فهمید که خود تو برادر !ارشد رو کشتی
و مرگ برادر ارشد هیچ ربطی به اون !نداشته
فهمید که به هیچکس مدیون نیست
.و اینکه دیگه بهت مقید نیست
اون بالاخره میتونه کاریو که میخواد .انجام بده
!رها کنید
!قربان
برادر سوم خیلی به آبجی جایشینگ .مدیونه
اون هیچوقت نمیخواست
شمشیرش رو بالا ببره و با جایشینگ .بجنگه
،اون میخواد شمشیرش رو غلاف کنه
و برای شکستش در نجات عمارت ما
و هرچیزی که به آبجی جایشینگ .بدهکاره رو جبران کنه
یعنی لرد بو داره
برای جبران خطاهاش
جونش رو به جایشینگ میده؟
،پدر
بالاخره یه چیزیو تو زندگیت درست !فهمیدی
تو باید برای جنگ فردا
.با بوشیانگ آماده باشی
برادر، تو از ون یان خواستی
تا جاسوس دشمن رو آزاد کنه
تا آبجی جایشینگ بفهمه که
گل استخوان گرگ میتونه بهت آسیب .برسونه
برادر، تو چرا انقدر احمقی؟
واقعا میخوای آبجی جایشینگ تو رو بکشه؟
،من خیلی چیزا از زندگی اون گرفتم
ولی نمیتونم حق مسلم اونو برای .انتقام جویی بگیرم
،چند روز پیش هم
از قصد جنگ رو شروع نکردم
تا اون بتونه گل استخوان گرگ رو آماده کنه
.و انتقام خودش رو بگیره
آبجی جایشینگ از پروانه ها به عنوان بهانه .استفاده کرد تا بتونه جنگ رو به تاخیر بندازه
هیچوقت به این فکر نکردی که اون ممکنه
هنوزم حسی نسبت بهت داشته باشه؟
وقتی که اون از رابطه ی گذشتمون بر ،علیه من استفاده میکنه
این یعنی که اون الان دیگه حسی .بهم نداره
برادر، من میرم به دیدن آبجی جایشینگ
!من... من جلوش زانو میزنم
!التماسش میکنم
حتی اگر بهش زانو بزنیم و ،التماسش کنیم
چطور ممکنه که اون
از فکر انتقام بیرون بیاد؟
تنها کاری که میتونم بکنم
اینه که جایشینگ رو به این باور برسونم
که اون انتقامش رو گرفته
و کسی رو که پدرش رو به قتل رسونده .کشته
،اونوقت
اون بالاخره میتونه
از این گرداب خونین کینه و نفرت .خارج بشه
،هرچند، از حالا به بعد
،توی قلب آبجی جایشینگ
تو یک جنایتکار ستمگر باقی !میمونی
.من بهش خیلی مدیونم
باید با جونم بدهیم رو بهش پرداخت .کنم
،از اونجایی که میخوام تقاص پس بدم
چرا باید بذارم اون حقیقت رو بفهمه؟
من حرفامو به ون یان زدم
فردا، بعد از اینکه من
زیر باران تیرهای دشمن کشته شدم
،ون یان مهر فرماندهی رو برمیداره
. به ارتش دستور عقب نشینی میده
از این به بعد، این تویی که باید رهبری . ارتش بو رو به عهده بگیری
،اینطور در نظر بگیر
که منم رفتم تا به برادر ارشد .بپیوندم
.اون خیلی وقته که تنهاست
.دلم براش تنگ شده
!من هیچوقت موافق اینکار نیستم
،یو جن
یادت میاد که چرا برادر ارشد
اونموقع حاضر شد جون خودش رو فدا کنه؟
برادر ارشد
اینکارو برای نجات جون من .انجام داد
منم حاضر با جونم بدهیم رو بپردازم
چون دلم میخواد جایشینگ زندگی خوبی .داشته باشه
،اگر من نمیرم
این یعنی دشمنی که تمام خانوادش رو .کشته هنوز زندس
و این هر روز جایشینگ رو
.شکنجه میده
پس وقت این رسیده که جایشینگ رو .از هر عذابی رها کنم
،در تمام زندگیم
هیچوقت نتونستم برای خودم تصمیم .بگیرم که چطوری زندگی کنم
حتی نتونستم مثل یک انسان زندگی .کنم
.تحت فرمان خودم نبودم
،این شاید به نظر خودکشی بیاد
ولی در واقع
بالاخره میتونم برای خودم زندگی .کنم
،اینبار
.میتونم واسه خودم باشم
اون واقعا خود لرد بو عه؟
چرا جاخالی نداد؟
بعد از برخورد تیرها بهش، به نظر میرسه اون داره
!لبخند میزنه؟
اولیاحضرت، به نظر من، گل استخوان گرگ که
سربازامون سوزوندن روی لرد بو .تاثیر گذاشته
حدس میزنم لرد بو حتی نمیدونه الان .کجاست
!عالیه
!تیرها رو رها کنید! ادامه بدید
!به پرتاب تیرها ادامه بدید
!رهاشون کنین
،شینگئر
من بالاخره تونستم
.بدهیمو بهت پرداخت کنم
،پس
.زندگی همچین حسی داره
روزی نبوده که
به خاطراتمون در کوه شکارگاه گرگ .فکر نکنم
،ولی متاسفانه
،وقتی چشمام رو باز میکنم
.هیچکدومو نمیبینم
امروز، حاضرم بدهیمو با جونم بپردازم
!قربان
،اگر زندگی دومی هم باشه
!میخوام دوباره برادرم باشی
!مو شیائو
!مو شیائو
!مو شیائو
همتون میخواین با مو شیائو همراه !بشید
از دستورم سرپیچی میکنین؟
من موشیائو رو کشتم
چون جرئت کرد خلاف دستور من عمل !کنه
اگر کس دیگه ای هم مثل اون ، عمل کنه
!از جونش نمیگذرم
،ون یان
دستورمو فراموش کردی؟
میدونم
،این کار سختیه
.برای همینم تو رو انتخاب کردم
.ناامیدم نکن
فهمیدی؟
!بله
،مهم نیست چی پیش میاد
من وضعیت رو برای فرمانده سخت !نمیکنم
اون فرد
واقعا لرد بو عه؟
،نمیدونم چرا
.حس عجیبی به کاراش دارم
.ما موفق شدیم
!تیرها رو دوباره رها کنید
!ون یان! مو شیائو
!فرمانده رو نجات بدید
!فرمانده رو نجات بدید
!آماده
!پرتاب کنید
!مارکیز وانگ، یا الان یا هیچوقت
کاملا مشخصه گل استخوان گرگ موثر بوده
.و لرد بو عقلش رو از دست داده
اونا الان هیچ رهبری ندارن، بیاید .حمله رو شروع کنیم
البته
!دستورم رو ابلاغ کنید !سریعا وارد میدون جنگ بشید
اینبار دیگه باید لرد بو رو بکشم و .انتقام حاکم قبلی قلعه رو بگیرم
!صبر کن
!لرد بو مال منه
،به غیر از من
!هیچکس حق نداره اونو بکشه
،امروز
،انتقام مرگ پدرم رو میگیرم
!تا روح هر دو پدرم به آرامش برسه
اعلیحضرت دستور دادن همگی عازم بوشیانگ بشیم
.و به ارتش لرد بو ملحق شیم
،برادرا
.وقتش شده که رو به جلو بتازیم
.علامت رو بفرست
!حمله
!از اعلیحضرت محافظت کنین
!از امپراتور محافطت کنین
!بکشید
No comments yet. Be the first to leave one.