Informace o verzi

★ ★ Man Who Sets The Table E46 ★ ★ Man in the Kitchen ★ ★
Komentář od Mehdi_Rain
➤➤➤Translator : Mehdi_Rain ➨ ➨ ➨ Telegram : @Mehdi_Rain

Tagy

TS
Zveřejněno: 2018-03-06
Stažení: 13
Pro sluchově postižené: No

Náhled titulků v jazyce Farsi Persian

Prvních 200 řádků.

‫اگه نمیتونی منو ببخشی،

‫پیش خودت فکر کن که اون یه یتیم بیچاره ـس ‫که حتی نمیتونه مادرشو بشناسه

‫بعدش میتونی بدونِ هیچ مشکلی، ‫بزرگش کنی

‫از اونجایی که الان مادرِ هان گیولی، ‫اینکارو کن

‫فهمیدی؟

‫پس جوابتُ مثبت فرض ميکنم و میرم

‫صبر کن

‫ما نمیتونیم اینکارو کنیم

‫نمیتونی قبولش کنی؟

‫منظورت چیه؟

‫نمیخوای به فرزندخوندگی قبولش کنی؟

‫ما میتونیم اینکارو کنیم

‫با اینکه دلمون برای بچه میسوزه،

‫اگه بخوای همینطوری ‫از خودت رفتار غیرانسانی نشون بدی...

‫مجبور میشیم نظرمونُ عوض کنیم

‫سو وون

‫من قبلا عاشقت بودم

‫همیشه دلم برات می سوخت ‫و طبقِ گفته خودت فکر میکردم...

‫بخاطرِ من زندگیِ فلاکت باری داری

‫و تا همین الان خودم رو نسبت به هان گیول ‫گناهکار میدونستم

‫آره، حقیقت همینه

‫چیزی عوض نشده

‫چرا یهویی میگی که نمیتونی بزرگش کنی؟

‫"چیزی عوض نشده"؟

‫هی، جونگ سو می

‫اگه انسانیت سَرِت میشه ‫باید اَزمون معذرت خواهی کنی

‫نه، اول باید از زنم معذرت خواهی کنی

‫یه بار دیگه بهت میگم

‫میدونی بخاطرِ حقه بازیت ‫اون چقدر سختی کشیده؟

‫تقصیر منه که یه زمانی با تو آشنا شدم، ‫اما اون هیچ اشتباهی نکرده

‫بخاطرِ طلاقِ ناخواسته ـمون ‫قُرصای خواب آور میخورد

‫هنوز هم هست

‫اون بچه یِ کَسی که باعثِ طلاقش شده بود رو ‫به فرزندی گرفت...

‫و با جون و دل بزرگش کرد

‫اگه حتی یه کم بهش فکر کنی،

‫نمیتونی انقدر بی شرم باشی

‫عزیزم. بسه ‫دیگه همه چی تموم شده

‫همونطور که اون زن گفت،

‫از وقتی هان گیول به دنیا اومده ‫اصلا مهر مادری نداشته

‫فایده نداره این حرفا رو بهش بگی

‫بهتره بذاریم بره

‫ما قبلا قول دادیم

‫ما همه چی رو فراموش می کنیم ‫و هان گیول رو بزرگ می کنیم

‫چرا باید همه چی رو فراموش کنیم ‫و بزرگش کنیم؟

‫من نمیتونم ببخشمش

‫اون فریبمون داده، تهدیدمون کرده ‫و بارها بهمون دروغ گفته

‫تو فریبِ ـمون دادی که بچه ـتُ بزرگ کنیم

‫حتی خواهرتُ مجبور کردی که اَزمون پول اخاذی کنه

‫هنوزم هست

‫به خانواده یِ شوهرِ آینده خواهرم، ‫اطلاعاتِ دروغ دادی،

‫و آبرویِ پدر مادرمُ بردی

‫تو یه بیمارِ روحی-روانی هستی...

‫که انسانیتت رو از دست دادی ‫و دیگران رو نادیده میگیری

‫آره، تو درست میگی

‫من دیوونه ام و عقلمُ از دست دادم

‫اما اون سختی هایی که من کشیدم ‫شما تجربه ـشون کردین؟

‫مثل من صدمه دیدین؟

‫مثل من تا این حد تو فلاکت افتادین؟

‫زندگی کردن مثل یه انسان که عذاب وجدان داشته،

‫فقط برای آدمایی مثل شماس که زندگی لوکسی دارین

‫فقط زمانی ممکنه که آدم یه چیزی داشته باشه

‫شما برای من،

‫مثلِ کاهی بودن که وقتی میخواستم ‫غرق بشم، گرفتمش. فهمیدین؟

‫به خودت بیا

‫بخاطرِ خودت...

‫زندگیت به فلاکت افتاده

‫هیچ کس دیگه ای مقصر نیس

‫آه، بس کنین

‫جونگ سو می

‫ما میخوایم بچه ـت رو بزرگ کنیم، نه تو

‫اگه ما رو از همدیگه متنفر کنی، ‫اصلا برای هان گیول خوب نمیشه

‫همونطور که خودت گفتی، ‫ما کاملا مادرشُ فراموش می کنیم...

‫و به عنوان بچه خودمون بزرگش می کنیم

‫پس دیگه برو

‫و دیگه اسم هان گیول رو به زبون نیار

‫اگه یه بار دیگه ببینیمت،

‫دیگه کوتاه نمیام و نمی بخشمت ‫فهمیدی؟

‫(قسمت چهل و ششم)

‫باشه. انگار بالاخره با هم به توافق رسیدیم

‫اما من به تو هیچی بدهکار نیستم

‫صبر کن. این صدایِ عفریته ای رو چند بار شنیدم

‫سختی هایی که کشیدی؟

‫چرا باید تقصیرِ من باشه؟

‫اگه خیلی همدیگه رو دوست داشتین،

‫حتی اگه مشکلی بدتر از ‫پیدا شدنِ یه بچه پیش میومد...

‫از هم طلاق نمیگرفتین

‫این عفریته چی میگه؟

‫حتی اگه بچه یِ سو وون نباشه، ‫تصمیم گرفتی بزرگش کنی؟

‫نباید ازم ممنون باشی؟

‫وقتی نازا بودی، ‫هان گیول باعث شد مادر بشی

‫این چه مزخرفیه؟ ‫داره راجب چی حرف میزنه؟

‫چیزی که گفتی رو دوباره بگو

‫چی گفتی؟

‫هان گیول بچه یِ دکتر لی نیس

‫حقیقت داره؟

‫راستشو بهم بگو

‫دوباره بگو

‫مامان، بیا بریم بیرون ‫ارزش نداره به حرفش گوش کنی

‫صبر کن، صبر کن ‫باید اینو بدونم

‫دکتر لی

‫این حقیقت داره؟

‫معذرت میخوام ‫حتی خودمم دیروز اینو فهمیدم

‫پس...

‫این عفریته تا الان گولِ ـمون زده...

‫و خانواده ـمون رو از هم پاشونده؟

‫آره

‫مگه چه اشکالی داره؟

‫مهم نیست هان گیول بچه یِ اون باشه یا نه

‫وقتی نمیتونه بچه بیاره و من نجاتش دادم ‫نباید ازم ممنون باشه؟

‫خفه شو، عفریته

‫مادر

‫مامان، خواهش میکنم بس کن

‫داری چیکار می کنی؟ ‫مگه اشتباه میگم؟

‫تمومِ دنیا میدونن که دخترت ناباروره

‫باشه. پس توئه عفریته داری میگی که...

‫چون دخترم ناباروره باید هان گیول رو بزرگ کنه؟

‫پس بذار یه چیزی ازت بپرسم؟

‫اگه دخترم نابارور نباشه چی؟

‫بعدش میتونه هان گیول رو بزرگ نکنه؟

‫مامان، داری چیکار می کنی؟

‫تو دنیا ناباروری جرم نیست

‫اگه منظورت اینه، ‫پس ما مجبور نیستیم هان گیولُ بزرگ کنیم

‫ما دلمون برای هان گیول میسوزه،

‫اما خودت باید بچه ـتُ بزرگ کنی ‫بیا ببرش. ببرش

‫اینو بگیر و با چِشمای خودت ببینِش!

‫نمیتونی باور کنی؟ ‫نمیتونی باور کنی؟

‫درسته، بعضی وقتا،

‫چیزای خوب تو زندگی اتفاق میفته

‫دخترم بخاطرِ تو کُلی سختی کشید

‫فکر کنم بخاطر همین خدا دلش به رحم اومد ‫و بهش اجازه داد که حالا بچه داره بشه

‫پس بیا بچه ـت، هان گیول رو ببر ‫دیگه مجبورم نیستیم بزرگش کنیم

‫همین الان بچه ـتُ ببر، عوضی ‫همین الان ببرش

‫مامان

‫دو یون، امروز بِهمون خوش گذشت، نه؟

‫فردا هم باهام بازی میکنی ‫و بیشتر خوش میگذرونیم؟

‫نمیخوام خدافظی کنم

‫میخوای با هم رامیون بخوریم ‫و تو خونه ـم بازی کنیم؟

‫رامیون خیلی تُنده

‫میتونی دفعه بعد برام کتلت خوک آماده کنی؟

‫باشه

‫هان گیول

‫آجوشی

‫فردا می بینمت، دو یون

‫باشه

‫آجوشی، مامانم کجاس؟

‫اون تو فروشگاه منتظرته ‫زود باش بیا بریم

‫چرا هنوز اینجایی، عفریته؟ ها؟

‫مامان، بیخیالش شو. بسه دیگه ‫حق با اونه، مادر. آروم باشین

‫چرا باید آروم باشم؟

‫حالا توئه عفریته و هان گیول ‫هر دوتون برام غریبه این

‫و دیگه برام مهم نیس

‫ما دیگه مجبور نیستم هان گیول رو بزرگ کنیم

‫بیا بریم. دخترتُ بهت میدم ‫بیا بریم

‫بیا بریم. بیا بیرون ‫صبر...

‫صبر کنین ‫چی شده؟

‫نگران وسایلشی؟

‫ما کتاب، لباس، اسباب بازی هاش ‫و همه چیزش رو برات می فرستیم

‫برو. برو دیگه ‫چندش آور!

‫لطفا صبر کنین

‫خدای من ‫خدای من

‫هی، داری مثل خواهرت رفتار میکنی؟

‫بهت گفتم برو ‫چرا یهویی زانو زدی؟

‫معذرت میخوام

‫همش تقصیر منه

‫لطفا همین یه بار منو ببخشین

‫هی، جونگ سو می

‫جدی میگم

‫من از اولش نمیخواستم فریبِتون بدم

‫وقتی رفتم زندان، دادمش دستِ خواهرم

‫اما خواهرم اشتباه فهمیده بود ‫و تحویلش داده بود به سو وون

‫اون موقع، خیلی از سو وون بدم میومد،

‫واسه همین برای اینکه بِِکشمش پایین ‫نقش بازی کردم

‫پس بعد از اینکه اومدی بیرون ‫باید راستشو میگفتی

‫واقعا سعی کردم اینکارو کنم

‫ولی...

‫یه اتفاقی افتاد

‫منظورت از "یه اتفاقی افتاد" اینه که...

‫میخواستی بری خارج و تنها زندگی کنی؟

‫التماستون میکنم

‫فکر کردم اگه جوری وِلش کنم ‫که انگار برام ارزشی نداره،

‫شما از رویِ ترحم بزرگش میکنین

‫خواهش میکنم. التماستون میکنم

‫من اصلا قصد نداشتم دوباره بیام دنبالش

‫به هر حال حقِ اینکارو ندارم

‫اگه با من به عنوان مادرش زندگی کنه،

‫ممکنه زندگی رقت انگیزی داشته باشه

‫اما بازم... ‫جدی میگم

‫هان گیول منو یادش نمیاد

‫چطور میتونه اینطوری باشه؟ ‫من تا چهار سالگی بزرگش کردم

‫لطفا فقط فکر کنین اون یه یتیمه...

‫که به ترحمِ ـتون نیاز داره ‫و ازش مواظبت کنین

‫ازتون خواهش میکنم. خواهش میکنم ‫التماستون میکنم

‫خواهش میکنم

‫عوضی

‫بلند شو. بلند شو ‫نمیخوام

‫تا وقتی قبول نکنین بلند نمیشم

‫بلند شو. گفتم بلند شو

‫تو حق نداری از ما بخوای...

‫که هان گیول رو قبول کنیم و بزرگش کنیم

‫هی، فکر میکنی هان گیول توله سگه؟

Komentáře

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left