Prvních 200 řádků.
مترجم: «تارخ علیخانی» تلگرام: aManOfWar@
ببین، سربازها!
بیا بریم.
بیا زود بریم تفنگهاشون رو ببینیم.
از پشت هل بدین به چپ.
به چپ.
همونجا.
برو عقب، عقب!
جلو!
خیلیخب، بسه.
میشه ما هم بخوریم؟
شاید بعدتر.
اگه واسه همه کافی باشه.
مهمات هم دارین؟
آره، ولی کار من آماده کردن غذاست.
- بعدا نگاه میکنم ببینم هست یا نه. - سوپ خوبه؟
- شام چیه؟ - سوپ. ممکن بود بدتر باشه.
تمیز میشه.
- یکم میخوای؟ - توی سوپ؟
مال بچگیته؟
قشنگن.
کی گرفتیشون؟
عکس داری بهم نشون بدی؟
مرسی.
دخترته؟ بامزهست.
این هم زنمه.
خوشگلن.
- شنا بلدی؟ - نه.
خیلی نزدیک نشو. زمین سفت نیست.
- اینطوری که مو براش نمیمونه. - معلومه که میمونه.
خوبی بچه؟
- سوغاتی چیزی نداری؟ - من چیزی ندارم ولی اون فشنگ داره.
- بهم فشنگ میده. - جدی؟
لطفا. فشنگ دوست دارم.
میشل زود بیا. بهم فشنگ داد.
یه چیزی بهت نشون میدم، بیا.
به نوشته روی عصا نگاه کن.
ببین. کارت پستال یه آلمانیه که کشتیمش.
- پیش معشوقشه. - با سرنیزه کشتیش؟
- اسمش رو بلدی؟ - کردی توی شکمش؟
- آره. کردم توی شکم آلمانیه. - مراقب باش.
گروهبان، غیرنظامیهای اردوگاه زیاد شده.
اینها مال خودت.
بیا.
برو خونه.
مامانت منتظره.
- اسمت چیه؟ - هروی.
هروی چی؟ هروی خالی؟
چرا ناراحتی؟ واسه چی گریه میکنی؟
بابام رفته جنگ. میمیره.
من هم توی جنگم و بچه دارم.
همه بچه دارن.
اونها هم مدتی طولانی بچهشون رو نمیبینن.
دخترها، کباب مرغ چی شد؟
- ایست! - فقط اومدم برادرم رو ببینم.
- زود باش. - پاسکال!
- واسمون تخممرغ بفرست. - واسه املت!
ژان کلاود، زود بیا اینجا.
برو خونه ببینم بچه.
- بمب! - زود!
بمبارانشون کن!
کمک.
به پیش!
حالتون چطوره خانم لمار؟
خوبم.
هروی، میشه اینها رو ببری واسه خانم مورل؟
- کی هست؟ - خانمی که توی میدانه.
هفته پیش اومده. واسش پرده دوختم.
خوب رفتار کن. برو.
- کیکها رو بیار هروی. - خفه شو!
بیا داخل.
سلام.
- چیه؟ - از طرف مارگارته.
ممنون.
بوی خوبی میاد.
برهست. داره میسوزه. صبر کن.
- میخوای آهنگ بشنوی؟ - آره.
- کدوم یکی؟ - این.
- آهنگ دوست داری؟ - بله خانم.
بیا.
وقتی بچه بودم مامانم یکی از اینها داشت.
همینشکلی بود ولی کار نمیکرد.
- قدیمی بود؟ - آره. با رول کار میکرد.
اینها خیلی قدیمین.
اینجا خیلی خوبه.
- خوشت اومده؟ - خیلی.
الان بهتر شده.
- مارگارت بهتون کمک کرد؟ - توی همه کارها کمک کرد.
- قشنگه؟ - خیلی قشنگه.
- چیز دیگهای میخوای؟ - نه ممنون.
میخوای با من ناهار بخوری؟
باید برم خونه. منتظرمن.
- برمیگردی؟ - قول میدم.
پس خداحافظ.
میبینمت.
ولش کن خانم پیکارد. من سیبها رو ریز میکنم.
اگه دوست داری کمک کنی جلوت رو نمیگیرم.
سبد رو بذار این بالا.
- برشها رو هم اینجا. - کدومها؟
وقتی برششون دادی بذارشون روی میز.
بچهها خیلی شیاطانن.
معلومه که هستن.
وقتی صداشون نمیاد شک ندارم مشغول خرابکارین.
یعنی اصلا آرام و قرار ندارم.
- خمیر چطوره؟ - خیلی خوب.
پسر من خوبه دیگه، مگه نه؟
آلبرت شما از بچههای مودبه.
- ولی دوست داره که بهش قلدری کنن. - یعنی چی؟
انقدر حساسه که بقیه اذیتش میکنن.
- بچه من چی؟ - بچه شما؟
خوبه، ولی داره بزرگ میشه.
- خیلی شیرینی دوست داره. - امیدوارم به اندازه کافی بخوره.
نگران نباش. از بقیه بچهها میدزده.
واسه همین گفتم از پاریس شیرینی بیارید.
توی پاریس هم اوضاع داره سخت میشه.
همینطوره.
جوش شیرین حاضره؟
- برم فر رو چک کنم؟ - برو.
گند زدم.
واسه امرار و معاش...
یکی دو تا ساکن دیگه لازم دارم.
تخت مارسل خالی شده. میشه ازش استفاده کرد.
اگه سرکار خبری شد...
خبر میدم. زنهای زیادی هستن که کار میکنن و نمیدونن بچهها رو چیکار کنن.
اینجا مثل شاهزادهان. توی جنگل دور میزنن.
مثل پاریس نیست.
اگه برتاهای بزرگ یا گوتاها نباشن، زپلینها هستن.
اون شب یک زپلین گنده رو کنار برج ایفل دیدم...
حتی زنگ خطری هم نبود.
- داری از خودت در میاری. - سه روزه نخوابیدم.
ما توی زیرزمین بریج بازی میکردیم.
خب من انقدر از ترس میلرزم که نمیتونم برم توی زیرزمین.
حتی نمیتونم جورابم رو بپوشم.
ایمان داشته باش. جنگ بالاخره تموم میشه.
یه سری دوست دارن که ادامه داشته باشه.
توی پاریس یه سری کلی پول در میارن.
اینجا هم در میارن.
حتی پول کثیف.
گریه و زاری کسب و کار خوبیه، مگه نه خانم؟
بیا دم مغازه بهت تخفیف میدم.
رفتارمون زشت بود. ببخشید خانم پیکارد.
از مارسل خبری نشد؟
خوبه.
فکر نمیکردم هیچوقت بره خط مقدم.
فکر میکردم قبلش جنگ تموم میشه.
و بعد رفت.
خبری هم نمیاد.
چه ناراحتکننده.
اون فقط یه بچهست.
نمیتونم تصور کنم که توی سنگر باشه.
انگار همین دیروز بود که...
همسن بچههای شما بود.
اومدن.
بچهها؟
- میشه اسکیتها رو ببرم؟ - ببر.
دعوا نکنین.
- غذا کی آماده میشه؟ - زود.
مواظب باش لباست رو خراب نکنی.
کیکش خیلی بزرگ نیست.
- فرار کرد! - چرا مراسم شلوغی بود.
ببین، لباسم پاره شد.
نگران نباش. میدوزیمش.
- لاغر شدی مارگارت. - نگرانم.
دو ماه شده که از نامزدم خبری نشده.
حاضر بودم من به جای مارسل برم.
- بچهها چی؟ - مارگارت مواظبشون بود.
بچههای شمام که شما رو دارن.
فقط میمونه هروی...
- از والدینش خبری نشد؟ - پدرش نامه نوشته.
میشه واسم آب بیاری؟
همون روزی که نامه شما نرسید نامه پدرش رسیده بود.
اون روز رو فراموش نمیکنم.
میخواد به محض طلاقش دوباره ازدواج کنه.
- تا وقتی که زندست مشکلی نداره. - اگه مُرده باشه چی؟
قضاوت نکن. ما همهی داستان رو نمیدونیم.
آرد رو بده لطفا.
ولی... بهت پول میده؟
خب، هر چی که میخواین رو باور کنین.
- ولی من از سال 1915 پول نگرفتم. - حالا فکر کن ما پول نمیدادیم.
- پدرش چی؟ - مگه چقدر در میاره؟
بیچاره هروی. یا باید پیش من بمونه یا باید ببرنش مرکز.
بذار ما کمکت کنیم.
من سیزده امتیاز دارم.
نه، دوازده امتیاز داری. نُه امتیاز بگیرم میرسم.
خیال کردی زرنگی؟
- بردم! - خنگه دیگه.
حالا باید از اول بچینیمشون.
وقتی هست نمیتونیم بازی کنیم.
نمیایستن.
اینطوری، ببین.
حالا شد.
مراقب باش. این یکی الان میافته.
خیلیخب، بیا بازی کنیم.
ببین اگه ازت جلو نزدم!
صاف بشین آلبرت. قوز نکن.
غذا میخوری عزیزم؟
هروی، بیا با ما شام بخور. هر یکشنبه همینی.
- قبل اینکه سرد بشه بخور. - رانه؟
No comments yet. Be the first to leave one.