Prvních 200 řádků.
خانمها و آقایون،
خیالبافها و رویاپردازهای این دنیا و اون دنیا،
الکلیهای قهاری که دنبال تخفیف آبجوئین،
طرفدارای مبلنشین ورزشی که روحتونم خبر نداره بازی «هبز» رو پخش نمیکنیم،
و همش نگران بودین که تلویزیون صفحهبزرگ کجاست؟
زنهای خانهداری که دنبال هیجانین،
و از فر جهنمی و بوی شیشهپاککن فرار کردین،
پلیسهای مخفی که اومدین تحقیق کنین،
که ببینین آیا «شعر» اسم رمز یه مشت قاچاقچیه یا نه،
مالیاتدهندههایی که اومدین ببینین مالیاتهای لعنتیتون کجا میره،
دیوونههای زنجیری که دارین نقشه یه حمله تروریستی رو میکشین،
فضانوردهای هر جنسیت فرامادی،
و تو، آره خود تو، عشق من،
که برنامه داشتی با نتفلیکس لم بدی،
و با کلودیو، سرآشپز محبوبمون، یه غذا درست کنی، آمین!
امیدوارم خوب خوابیده باشی، چون امشب قراره تا دیروقت بیدار بمونیم
تازه اگه اصلاً رنگ تختخواب رو ببینیم
برای شروع این برنامه فوقالعاده،
لطفاً به این آدم بزرگ خوشآمد بگین،
سیاهترین روح جمع،
ایو بوآورت!
درش بیار!
من کاری به چیزی که مینویسم ندارم، تازه بد هم مینویسم
میتوانستم یک قاضی شوم
توی مدرسه نمرههایم خوب بود
نمرههای خوب برای قاضی شدن کافیست؛ پیششرط است، یک معیار
قاعدهاش همین است
من هرگز یک راکِر نبودهام
آنچه را دیگران میگویند مینویسم
خبرچینهایی هستند که از همهچیز راپورت میدهند
بیخبرچینها، شعری هم در کار نبود
سالها روی صندلیهایی نشستم که همه رویشان نشستهاند
من دور بودم، در مه، گمشده
در حالی که بقیه سهمشان را از زندگی میگرفتند
من موتور ماشینها را روغن میزدم، وقتی همه در تعطیلات بودند
من هرگز یک راکِر نبودهام
یک روز شق میکردم
روزِ بعد، دیگر نمیتوانستم
همین کافیست تا از یک مرد بسازد:
کُنجی خالی، جایی که دیگران در آن عرض اندام کنند
شعر باز خواهد گشت
بارِ دیگری هم خواهد بود
دیگه بسه این دنیایی که گول کیفیت زندگی رو خورده
و با نصف زندگی رد صلاحیت شده
من اینو نمیخوام و هیچوقتم نخواستم
ذهنیت کاربردیِ متولیهای راه شیری و بلعندههای مترو
همیشه رو اعصابم میره
تا مغز استخونم
تا گردنم
آقای بوآورت؟
سلام، سیلوان.
آقای بوآورت بهزودی اسبابکشی میکنه.
راستی در این مورد، میخواستم بپرسم...
بله، حتماً.
اگه دنبالم بیاین،
منظره فوقالعاده رو از روی تراس پشتبوم تماشا میکنیم.
«منظره رو تماشا میکنیم!»
احمقِ عوضی.
برای آنهایی که نوشتههای من را نمیخوانند مترجم: اشکان هیدی
خب، رفیق؟
کی اثر بعدیت درمیاد؟
تو راهه.
قبلاً مثل ساعت منظم منتشر میکردی.
شک ندارم اون ۱۲۱۴ تا خوانندهام از انتظار خسته شدن.
تو واقعاً داری روی چیزی کار میکنی؟
من همیشه دارم کار میکنم.
میتونی بهم بگی موضوعش چیه؟
مردم شاویه (ساکنان کوه اوراس در الجزایر)
مردم شاویه
حاشیهنشینها، ولگردهایی که جامعهی پاچهخوار ما رو پس میزنن.
چرک و کثیفه، بوی شاش میده.
ولی با خودت فکر میکنی، این جاش توی موزهست!
باشه، فهمیدم. پس یه اثر درباره زندگی خودته؟
میتونم چند شب پیشت تلپ شم؟
جدی؟
توی زیرزمینت خیلی خوب میخوابم.
ردیفه، داداش.
- دفعهی قبل... - منو نمیبینی.
دفعهی قبل... دفعهی قبل مستِ مست بودم.
ماری هنوزم سر اون قضیه بهم غر میزنه.
راستش رو بخوای، بدجوری تو دردسر افتادم.
ببخشید که سفت و سخت وایسادم، ولی نه یعنی نه.
نه یعنی نه؟
شرمنده، ولی آره. نه یعنی نه.
نه یعنی نه!
باید کل این خرابشده رو آتیش بزنیم.
۶، ۷، ۸، ۹، ۱۰...
۱، ۲، ۳...
تو میدونی؟
راستش، بیرون گودم.
روزنامهنگاری؟
شاعرم.
واسه زندگی چیکار میکنی؟
شعر میگم.
ببخشید، یهو بهم الهام شد.
دیان، جلدش معرکهست.
ربطی به من نداره. عکسش عالیه.
توی فروشگاههامون حسابی تو چشم میاد. در حدِ واو!
خیلی به کلکسیون ما میاد.
- ما خوشحالیم. - ممنون!
نه، خیلی خیلی خیلی خوشحالیم.
این خانم طراحیش کرده؟ ناز شصتش!
میتونم فقط جلدشو بخرم؟
چی؟
رنگش به ظرف و ظروفم میاد.
باید کتابو بخونی.
من موقع ریدن، جدول حل میکنم.
این آقا واقعاً بامزهست.
ازم خواستن اینو بدم بهت.
ممنون!
ببخشید، جفتش مال شماست.
بهم اینطوری دستور داده بودن.
از طرف یه طرفدار مخفیه.
امشب اینجاست؟
خیلی احتمالش هست.
کالین بروبه، ناشر، ورتیکال مدیا، شعبه کبک.
ایو بوآورت، شاعر، ایو بوآورت اینترنشنال، شعبه سنگاپور.
خوشبختم!
خوش به حالت.
باید به خاطر جنایت علیه بشریت محاکمه بشه.
کالین پسر خوبیه. داره کارشو میکنه.
توی آشویتس هم همینو میگفتن.
دارم کارمو میکنم!
آره، همون داستانه.
دقیقاً لنگه همون.
فرقی نداره.
آدمای تحصیلکردهای که افکار احمقانه رو ترویج میدن.
مغزمون رو پر میکنن از بیوگرافی سلبریتیها، راهنمای ماشین و کتابای آشپزی
تا کتابایی رو نخونیم که ممکنه ازمون آدمای بهتری بسازه.
راست میگی. باید تو لاهه محاکمهشون کنن.
گل گفتی!
بدون دادگاه، بکشینشون بالای دار.
میخوای به نمایش مسخرهبازیت ادامه بدی یا میخوای بوسم کنی؟
آخه مسئله اینه که...
دو ساعت دیگه باید روی صحنه باشم.
دو ساعت؟ عمراً راه داشته باشه.
اگه تا ۳۰ ثانیه دیگه تموم نشه، من میرم.
این واقعاً گند میزنه به همهچی.
- نه! - هی؟
چرا، مگه قلقلکی هستی؟
متأسفانه آره.
اینقدر زیاد؟
حتی ممکنه دست به یقه هم بشم.
صبر کن...
بله؟
اوه، به زور... به زور ۵۰ تا.
آره.
آره، افتضاحه.
افتضاح.
ولی ممنون، خیلی لطف داری. خداحافظ.
چطور تونستم همچین کاری کنم؟
فامیل بیچارهت، موقع دلفینسواری صاعقه بهش زد. چه فاجعهای!
میتونستم بهونه مریضی بیارم.
نه، قرارمون یا فامیلِ مُرده بود یا اسهال مهارنشدنی.
خبر خوب اینه که فرصتهای واقعاً جالبی رو فراهم کرده.
واقعاً؟
امروز با چاپ سهبعدی، کارهای فوقالعادهای میشه با ارتودنسی انجام داد.
میتونی با ۴۰ دلار از اینترنت بخریشون.
ساخت چین.
ولی اگه اتفاقی بیفته
و تحت نظر یه متخصص نباشی...
برو و باهاش خوش باش.
آدامسم رو بهم بده، تو داشبورده.
عمراً!
بازش کن.
نمیتونستم تولدت رو فراموش کنم.
واقعاً؟
حتماً از گوشی قدیمی مامانت خسته شدی.
مرسی بابا.
حتماً من رو بذار تو لیست علاقهمندیهات.
جدی؟
هی، بچه.
مارک؟
پیش بابات نیستی؟
برات یه پیام گذاشته.
آره؟
من... من چک نکردم.
این ایوه.
یه دوست خوبه.
یه دوست خوب؟
همهی تکالیفت رو انجام دادی؟
من تو اتاقمم.
عالیه، عزیز دلم.
آسمان بر آیینهها لغزید...
بر آبهای آیینههای خردشده...
آسمان لغزید بر
آبهای آیینههای شکسته
و لاشههای شبحوار
آسمان بر آبها لغزید
آیینههای شکسته و لاشههای شبحوار
آسمان بر آبهای آیینههای شکسته و لاشههای شبحوار لغزید
خون...
خونی کورشده از خون
صخره و گودالی که پدید میآورد
گوشه و خُمره در این کُنج
یکبهیک، کمرگاهها
تا پشتِ گردنش بالا میآیند
رازی میدانم به بزرگیِ دستم
و در دیوارِ پژواک
سری که در این تلنبار پرورده شد
No comments yet. Be the first to leave one.