Prvních 200 řádků.
!توجه تماشای این سریال به همراه خانواده توصیه نمیشود
آنچه گذشت...
این بطری برای تو راهه
چطوری صبح بیدار میشی و میری سر کار؟
یه پرستار...
با یه اتاق و تزریق سرم حالمو خوب میکنه.
45 دقیقه بعدش میشم مثل یه بچه دبستانی
می فرستمت به جا
مرکز درمانی نه
نه
به کمک نیاز دارم
مرکز شهر «سندیکات» آماده توسعه است
چرا باید پولم رو
در شهر شما سرمایه گزاری کنم؟
انتظار ندارم که اینکارو به عنوان لطف به عموم انجام بدید
انتظار دارم اینکار به خاطر کازینو انجام بدید
ببینید، فکر نمیکنم بتونم
برای گرفتن بوید کمکتون کنم. دلم میخواد ولی...
باید به من میکروفون وصل کنید؟
آقای مککنن، شما یک قهرمان خواهید بود
استیون برچ؟
یا اون باید قربانی بشه یا تو
این مبادله رو کالبدشکافی کن
تا یه جایزه «پولیتزر» از لاشهاش برای خودت پیدا کنی
طبق قوانین دولت فدرال
شما 11 سال در زندان سپری خواهید کرد
نمیخوام برم زندان
تصمیم عاقلانهای بود، آقای برچ
میخوام هرچه سریع تر از شرش خلاص بشم
پس واسه الان چی میتونی در اختیارم بذاری؟
چندتا افراد میان رده هستن...
اگه اونا رو قربانی کنم چی؟
یه منبع دیگه هم دارم که صحتش رو بررسی کنم
محتاط خواهم بود
بهتره باشی
ولی همه اون بیرون وحشی نیستن
رودز چشمشو به کلیات ماجرا باز کرد
از ایده اینکه بوید غرق بشه خوشم نمیاد
بهم نمیچسبه
تو هیچوقت نقشههاتو به هیچکس نمیدی
مهم نیست چقدر برات مهم باشه که برنده بشه.
ترجمه و زیرنویس از: امـیـر سـتـارزاده Am1Я H1tmaN
فصل دو قسمت پنجم: ارز 98/01/31
من ماشین رو براتون جا به جا میکنم، آقای وگنر
دست بهش نمی زنی
کارم زیاد طول نمی کشه
نگاه کنید، وگز ـه
- هی وگز - وگز ـه
وگز، کدوم گوری بودی؟
وگز، تمام مدت داشتم بهت زنگ میزدم
بعدا بهت زنگ میزنم
این مدت مشروب نخوردی
چشمات زلال هستن
بذار ببینم
نمی لرزه
میخوام یه چیزی بهت بگم
وقتی اینجا کارمو شروع کردم
یه قولی بهت دادم، توام یه قولی به من دادی
مهم نبود چه اتفاقی بیوفته، ما سر قولمون موندیم
خب، با پایانی مثل این،
مطمئنم حرفی که میخوای بزنی خیلی مهمه
هست
حتی گفتنش واجب ـه
آره
مساله اینه که نوبت تو نیست حرف بزنی
چرا؟
چون وقتی تو داشتی اون بیرون تذهیب نفس می کردی
یا داشتی مثل قبایل شمال مکزیک می دویدی،
من اینجا داشتم در نبرد
«ترموپیل» می جنگیدم! (نام یک جنگ میان ایران و یونان در زمان هخامنشیان)
48 ساعت قبل
کارت حرف نداشت، سانگ
شرکت نظرش این بود که هیچ وقت نمی تونیم
ساعت هوشمندی به این نازکی تولید و عرضه کنیم.
من هم متعجب بودم، بهشون گفتم: "شما سانگ رو نمیشناسید"
اکس، به گا رفتیم!
گوردی، به آقای «پاولوفسکی» سلام کن
گور بابای فامیلی... اسمم «نیکی»ـه پسر
- نیکی - سلام
میدونی، من همه چیزمو مدیون توام
میدونستی؟
این بیرون وضعیت خوبی نداشتیم، نمیتونستیم یه قرون پول در بیاریم
بعدش پدرت راهی پیدا کرد که از هر
مسابقه سه گانه 50هزار دلار نصیبمون بشه
- ببین یعنی... - خیلی خب، خیلی خب
یه وقت دیگه کامل براش تعریف میکنی
مهم ترین بخشش رو از قبل میدونه
چه طور آدمی وقتی از شرایط خبر نداشته باشه شرط می بنده؟
بازنده ها
برو چندتا عکس بگیر
باتری گوشیم تموم شده
بیا بگیرش
نیومدی اینجا درمورد مسابقه حرف بزنی
چیزی درمورد یه کازینوی جدید
در شمال ایالت نیویورک شنیدی؟
زمزمه هاش هست... منم شنیدم
خیلی برام مهمه که از جزئیاتش خبردار بشم
وضعیت شهر مشخص نیست
ولی شنیدم این یارو کازینو دار کله گنده
«دونالد تِیِر»، داره آماده میشه
که شمال ایالت ساختمان سازی کنه
«تـِیـِر» رو میشناسم.
البته که میشناسی
پدر، تلفنت داره منفجر میشه
جدی؟
زنگ زدی بگی شرکت «سانسومیک» به گا رفته؟
خبرش الان بهم رسید
آره. دیگه نمیتونن اون 400هزار
تلفن هوشمند رو به راحتی تحویل بدن.
شرکتی که صفحات شیشه ای تلفن رو با لایه فوق نازک می سازه
موقع چسبوندن صفحه به موبایل، توسط حرارت ترک برداشتن
یکی تو کره، همه رو مورد تمسخر قرار داده
ولی این فقط نصف دلیل زنگ زدنم بود
چیه؟
«سم برنت»... برنامهی تلوزیونی «استریت اسکوپ»
دنبال سوژه است
اون میدونه که به خاطر اتفاقات اخیر
داره ارزش سهام شرکتت میاد پایین
میخواد تو برنامهاش به عنوان مهمان حضور داشته باشی
لعنتی! می تونی بپیچونیش؟
نه، ولی اگه بهشون بگی میری
میتونی 3 روز آخر ماه رو برای خودت بخری
خیلی خب، انجامش میدم
ممنون که خبرشو زودتر دادی
لعنتی
خب، هنوز داریم درموردش حرف میزنیم؟
همینطوره
از شان ما پایین تره
محقر ـه
بیا اینطور قضاوتش نکنیم
ویندی
ازش خواستم برای شام لباس رسمی نپوشه
هشت نفر توی ایوان...
گفت اینکارو نمیکنه، ولی بازم با همون لباس...
اومد سر شام.
داشتم از دفتر میومدم
خونه اریکا 3 تا خیابون با ما فاصله داره
باشه
خب، دلم میخواست لباسو بپوشم
میدونی، ما که درحال قایق سواری
در آب های کلورادو نبودیم
محض رضای خدا داشتیم سوپ می خوردیم
اونم توی ایوان یه پنت هاوس 7 میلیون دلاری
ویندی...
میتونی به چاک بگی که چرا پوشیدن اون لباس
اونقدر اذیتت کرد؟
آره
اون حتی برای یک ثانیه نمیتونه اجازه بده بقیه
یادشون بره که ایشون «دادستان ایالات متحده بخش جنوبی» هستن
پس، اون لباس...
واسش کافی نیست که به عنوان شغلش بهش نگاه کنه
درحالی که بقیه هم شغل خودشونو دارن.
همیشه میخواد ثابت کنه...
فکر میکنی نمی فهمم مردم چطور نگاهمون می کنن؟
فکر میکنی نمیدونم تو بهتر از من هستی؟
شاید بخوام چیزی بپوشم
که باعث نشه بهمون نگاه کنن و واسشون سوال بشه:
"یا خدا، این زن داره با این مرد چیکار میکنه؟"
اصلا نمیدونستم این حس رو داری
اگه بازه خرید و فروش سهام امروز تموم میشد،
مثل فیلم Crimson Tide می رفتیم زیر آب
سانسومیک ارزش سهام ما رو 2.3 درصد آورد پایین
ولی ما سه روز وقت داریم که این وضع رو تغییر بدیم
پس، چی برام دارید؟
من دارم روی شرکت «تریتوری پترولیوم» کار میکنم
اعداد و ارقام خوبی دارن
اگر به نتیجه برسه، سود خوبی خواهد داشت...
خیلی دیره
تا وقتی نتایج اونا بیرون بیاد ما نابود شدیم
قرار نبود بری روی معامله بازسازی سندیکات کار کنی؟
چرا اصلا اینجایی؟
فکر کردم این وضعیت شامل همه میشه و اضطراری ـه
بله هست
ولی بهترین ها هرگز مهم رو فدای اضطراری نمیکنن
مشکل فوری رو برطرف میکنن
و با اینحال چشمشون به آینده هم هست
فرگوسن؟
بعضی از سهام های غیرنفتیمون رو بفروشیم
چندتا موقعیت توی دفترچه ام دارم
که آماده مبادله هستن.
و تازه میتونیم چندتا اسم باکلاس بدیم به سرمایه گزارها...
این موقعیت لحظه ای ـه
گرف؟
میریم سراغ کیفیت
سهام های ایمن و کم درصد رو بفروشیم
شاید سریع نباشه
ولی حداقل میتونیم به سرمایه گزارانمون نشون بدیم...
فکر میکنید متوجه نیستم چه اتفاقی داره میوفته؟
همگی دارید سهام کم خطر مبادله میکنید
تا آخر فصل خرید و فروش سهام سود بیشتری گیرتون بیاد
همهتون یه مشت خودخواه مادرسگ هستید!
سعی دارید ضررتون رو کم کنید
تا از پاداشتون حفاظت کنید
تنها اعتباری که این شرکت داره...
تنها اعتباری که همه شرکت ها این روزا دارن
نمودار برد و سود متوالی ـه
ضدگلوله ای به اسم «دانستن جواب»
از پس این بر بیاید، از پس همه چیز برمیاید
No comments yet. Be the first to leave one.