Prvních 200 řádků.
میخواهم پیش از آنکه از خانه ام بروم انتقامم را گرفته باشم
ای خدایان ای کاش آنکه چنین خیانتی کرده پدرم نبود
یا کاش من نبودم که خیانتش را کشف میکردم
تو پدر عزیزتری پیدا خواهی کرد
همان که ترا کنت ِ گلاوستر کرده است
این کار به دست با درایت شما انجام شده
جستجو کن ببین پدرت کجاست
تا آماده ی بازخواست ما باشد
کرجی اش سوراخ شده
و او نباید بگوید که چرا
جرات نمیکند بپرد و نزدت بیاید
بیچاره تام که دیو پلید مزاحمش شده هی چهچه بلبلی میزند
برای دوتا شاه ماهی سفید چه فریادها که در شکم ِ تام بلند است
قار و قور نکن فرشته ی تاریکی چیزی ندارم برای خوردن به تو بدهم
در چه حالید سرورم؟
اینجور بهت زده نایستید
دوست دارید دراز بکشید و استراحت کنید؟
اول باید محاکمه شان را ببینم
گواهانشان را بیاورید
تو قاضی ِ رداپوش برجای خودت بنشین
و تو دستیار ِ قاضی کنارش روی نیمکت بنشین
شما هم که عضو این هیات هستید بنشینید
بیایید کارمان را بدرستی شروع کنیم
چوپان ِ شوخ و شنگ خوابی یا بیدار؟
گوسفند تو به گندمزار زده اما با یک بوسه بر دهان کوچک قشنگت
به گوسفندت آزاری نخواهد رسید
خر خر خر ، گربه خکستری رنگ است
اول او را احضار کنید گونریل را
من اینجا در این محضر محترم سوگند میخورم که او پدر بی نوایش ، شاه را با تیپا بیرون انداخته است
بیا اینجا خانم آیا نام شما گونریل است؟
البته که هست . نمیتواند منکر شود
بخشش بطلبید شما را به سه پایه خواهم بست
و آن یکی که قیافه ی درهمش
خود میگوید که قلبش از چه ماده ای ساخته شده
آهای بگیریدش ! سلاح بردارید سلاح ، شمشیر ، آتش
رشوه و فساد ، آنهم اینجا؟ هی دادرس حقه باز برای چه گذاشتی فرار کند؟
وای بر من سرورم ! کجا رفت آن شکیبایی تان که آنقدر به آن می بالیدید؟
سگ های کوچک و همه ی آنهای دیگر میبینی چگونه به من پارس میکنند؟
تام کله ی خودش را برای شاه می اندازد بروید گم شوید ولگردها
با پرتاب کردن کله ام به سویشان
سگ ها میجهند و در میروند
سِسا
تام ِ بیچاره ، پیاله ات خشک مانده
پس بگذار ریگان را تشریح کنند
ببینید قلبش از چه درست شده؟
آیا در طبیعت برای پدید آمدن چنین قلب های سختی ، علتی هست؟
خوب سرور مهربانم همینجا دراز بکشید و کمی استراحت بفرمایید
شما را آقا به عنوان یکی از صد سوار همراهم به خدمت میگیرم
فقط چیزی که هست از لباس تان خوشم نمی آید
ممکن است بگویید این یک نمونه لباس ایرانی است
هرچه هست عوضش کنید
جان ِ آزرده ات به خواب رفت
رو به دوور رهسپار شو
برای کشتن او توطئه ای در کار است
نیروهای فرانسوی در بهترین بندرگاه ما پهلو گرفته اند
آنجا هم از تو استقبال خواهند کرد و هم از تو پشتیبانی خواهند کرد
دوستان خوب خودم
در مورد من کار اشتباهی مرتکب نشوید دوستان
سپاهیان فرانسه در خاک ما پیاده شده اند هرچه سریعتر این نامه را به شوهرتان برسانید
بو دوک سفارش کنید هرچه سریعتر آماده ی جنگ شوند خود ما هم موظف به همین کاریم
ادموند شما خواهرمان را همراهی کنید
هان چه خبر؟ گلاوستر خائن کجاست؟
مثل یک دزد طناب پیچش کنید بیاریدش پیش من
سریعا دارش بزنید چشمهایش را درآورید
او را به خشمی که در من میجوشد بسپارید
بدرود کنت گلاوستر
انتقامی که شایسته است از پدر خیانت کارت بگیریم
روا نیست که تو شاهدش باشی
بدرود خواهر عزیزم
روباه ِ ناسپاس
خائن ِ پلید
حضرات عالی منظورشان چیست؟
دوستان خوبم در نظر داشته باشید که شما مهمان من هستید
ببندیدش به این صندلی
من میزبان شما هستم
چکار میکنید؟
خب آقا این اواخر چه نامه هایی از فرانسه داشته اید؟
شاه ِ عقل باخته را به دست چه کسی سپردید؟
بگویید
ساده و پوست کنده جواب بدهید ما حقیقت را میدانیم
شاه را کجا فرستاده ای؟
به دووِر
چرا به دوور؟ خطرش را به حساب نیاوردی؟
برای چی دوور؟
بگذار به این سوال پاسخ دهد
چرا به دوور؟
برای اینکه نمیخواستم ببینم ناخن های بی رحم تو چشمان پیرمرد بی نوا را در می آورد
دیگر هرگز نخواهی دید
یک طرف صورتش به آن دیگری خنده میزند آن یکی چشمش را هم درآورید
بیا بیرون پیه ِ گندیده
سرورم من از بچگی در خدمت شما بوده ام اما حالا میگویم طاقت بیاورید
همه چیز تاریک و دل آزار شده
ادموند
کسی را به یاری میخوانی که از تو نفرت دارد
او بود که خیانت های ترا بر ما فاش کرد
او وفادارتر از آنست که برای تو دلسوزی کند
ریگان
بازویت را به من بده
خونریزی دارم
پرتش کنید روی توده ی تاپاله ها
ای دنیا دنیا دنیا
با آنکه تغییرات شگفتت ما را از تو بیزار میکند
باز زندگی مان نمیخواهد تن به پیری دهد
تام سردش است
همان مرد برهنه ای؟
بله سرورم بیایید اینجا
راه دووِر را میشناسی؟ بله سرورم
کار ما با خدایان مانند داستان مگس است که بچه های بازیگوش
از روی سرگرمی ما را میکشند
چیزی نگویید . سرتان را پایین بیاورید
این بوسه اگر سخن میگفت
جان ترا در هوا پرواز میداد
تا پای مرگ جان نثارتان هستم
گلاوستر بسیار عزیزم
از یک مرد تا مردی دیگر چقدر تفاوت هست
مردی مانند تو شایسته ی پرستاری های یک زن است
شوهر احمقم به غصب در رختخوابم راه دارد
من ارزش یک سوت زدن که داشتم
اوه گونریل
تو ارزش گرد و خاکی که باد به صورتت مینشاند را هم نداری
من از خصلت های تو میترسم
بس کن گفتن ِ این اراجیف را
چه کرده اید
شما ببرها نمیگویم دخترها
چه ستمی روا داشتید
از همه وحشی تر و تباه تر
یک پدر را دیوانه کردید
یک مرد سالخورده ی مهربان را
آدمیان هریک دیگری را طعمه ی خود کنند
همانگونه که هیولاهای قعر دریا میکنند
مردک بزدل صدای طبلت کجاست؟
فرانسه پرچم هایش را در سرزمین ما گسترده
و تو دیوانه ی اخلاق گرا
نشسته ای و فریاد میزنی افسوس این دیگر چیست؟ او چه میکند؟
خودت را ببین ای شیطان
ای احمق مغرور
اگر بزرگمنشی ام نبود که اجازه نمیدهد دست هایم از خون فرمان ببرند
این دستها به قدر کافی زور دارند که گوشت و استخوانت را از هم جدا کنند
بنازم به مردانگی ات
میو
خدایان منصفند
و گناهان خودمان را اسباب ِ بلا و مصیبتمان میکنند
مکان تاریکی
که او به دست می آورد
چشم هایش بهایش را میدهد
سرو صدا نکن . سرو صدا نکن
پرده ها را بکش خب خب
صبح میرویم شام بخوریم
من هم سر ظهر میروم بخوابم
یک تخته سنگ بلند آنجاست که به نحوی ترسناک رو به اعماق آبها خم شده
مرا درست کنار ِ آن ببر
بعد از آن نیازی به راهنمایی نخواهم داشت
بیایید قربان
کی میرسیم بالای همان تپه که گفتم؟
همین الان دارید از تپه بالا میروید ببینید به چه زحمتی راه میرویم
فکر میکنم که زمین هموار است
پرتگاه مهیبی ست
بیایید قربان
همینجاست
بی حرکت بمانید
چشم دوختن به آن پایین بسیار ترسناک و سرگیجه آور است
کلاغ هایی که در نیمه راهش بال میزنند
به زحمت اندازه ی یک سوسک به نظر میرسند
ماهیگیرانی که کنار دریا گام برمیدارند مانند موش دیده میشوند
و آن کشتی دراز که آنجا لنگر انداخته
به اندازه ی قایقش کوچک شده
خیزاب ِ زمزمه گر که تنش را به انبوه ریگ ها می ساید
از این بلندی صدایش به گوش نمیرسد
دیگر نگاه نمیکنم
مبادا سرم گیج برود و آشفتگی ِ دید مرا با سر به پایین بیاندازد
مرا ببر همانجا که ایستاده ای
دست تان را به من بدهید
اکنون شما در یک قدمی لبه ی پرتگاه هستید
همه ی آنچه زیر ماه است را هم که به من بدهند باز حاضر نیستم از اینجا شیرجه بروم
دستم را ول کن
به من بدرود بگو
و چنان برو که صدای پای ترا بشنوم
خب بدرود سرور مهربان
بدرود از ته دل
اینک ای مرد خدانگهدار
ای خدایان توانا
من از این جهان چشم میپوشم
و در برابر چشمان شما
مصیبت بزرگم را با شکیبایی از خود بدور می اندازم
اگر میتوانستم کمی بیشتر آن را تحمل کنم
و به روزی نیفتم که بخواهم با تقدیر مقاومت ناپذیر شما به ستیز برخیزم
شمع زندگی ام این سهم نفرت بارم از طبیعت
میتوانست کامل بسوزد
اگر ادگار زنده است شما برکتش دهید
هی شما سرورما دوستم
میشنوید سرورم؟
چیزی بگویید چگونه اید سرورم؟
دور شو بگذار بمیرم
مگر آنکه جز تار عنکبوت ، پر ِ مرغ یا هوا چیز دیگری نبوده باشی
وگرنه باید مانند تخم مرغ هزار تکه شده باشی
اما تو نفس میکشی ، خونی از تو نمیرود حرف میزنی ، سالمی
زنده بودنت یک معجزه است پس باز حرف بزن
ولی آیا من افتادم یا نه؟
بله از بلندای ترسناک ِ همین تپه ی گچی
آن بالا ! نگاه کن
No comments yet. Be the first to leave one.