Prvních 200 řádků.
من تو کارم حرف اول رو میزنم، sub by amirslip
پس با منی که تهِ این حرفهام درنیفت.
توی فیلدی که انتخاب کردم استادم،
شکی هم توش نیست.
یه حرفهی کاملاً جدی.
یه حرفهی کاملاً جدی.
خودخواه، از خود راضی،
بیملاحظه،
بداخلاق و پرتوقع.
اینا تازه مالِ وقتیه که رو فرمم. بچه داری؟
آره، گرث.
بدجور تو کَفِ بچه بودم. ساعتِ بدنم...
انقدر تیکتیکاش بلند بود که...
دکتر زنانم دیگه شروع کرده به...
گذاشتنِ گوشگیر.
اون همیشه سرش زیادی شلوغه،
درگیرِ رستورانه.
هنوز با هم رابطه دارین؟
اوه، آره. خواب تا دلت بخواد، ولی رابطهی جنسی تعطیل.
خوابِ فراوون. مرسی که انقدر...
رُک و بیپردهای.
خب، اِم، آقای بلک...
استاک.
خیلی...
شرمنده. اون قول داده بود...
اون همینجا میبود.
خب،
نظرت در مورد نقشههای من واسه
بهتر کردن «لو شاتو آنگله» چیه؟
اوکی، میتونیم
روش مانور بدیم. قربان،
چیزی که خودش در حد کماله رو
نمیشه بهتر کرد. سقفِ
کلیسای سیستین نیازی به یه دست
رنگِ اضافه نداره. مونا لیزا هم
با کلاه خوشگلتر نمیشه.
مجسمه داوودِ میکلآنژ هم نیازی به
یه رفیقِ کوچولو به اسم کوین نداره. اما
رستوران مشتریِ بیشتری لازم داره،
گارت. — گِرِث هستم!
و «لو شاتو آنگله» جای هر
مشتریِ زپرتیای نیست. ما واسه آدمهای خاص
غذا میپزیم. خب،
ظاهراً تعدادشون اونقدری نیست که کفاف بده.
واسه همینه که کارت به گدایی کشید و مجبور شدی
رستوران رو به من بفروشی،
یادت که نرفته؟
مگه میشه
یادم بره؟
پس حالا دیگه وقتِ تغییره. ردیفش کن...
منوها، بخشِ بار رو راه بنداز،
یه دستی به سر و روی دیوارها بکشیم،
شاید حتی چند تا مزهی باکلاسِ مخصوصِ بار
ردیف کنیم. آره،
میتونیم همهمون کلاههای مسخره سرمون بذاریم و
یه تابلوی گنده بیرون بزنیم که روش نوشته:
به «مکشاتو» خوش اومدین.
نه بابا.
من بیشتر تو فکرِ یه
بساطِ خفن واسه افتتاحیه بودم.
میتونیم ستارههای تئاتر،
سینما و زمینِ فوتبال رو دعوت کنیم. اوه،
خیلی باکلاسه،
مثلاً. سیریل،
من مستندهایی دربارهی حیوونهای خونگیِ هالیوود
دیدم که از تو یکی باکلاسترن.
اینو شیرفهم شو. «شاتو آنگلی»
زندگیِ منه،
عشقمه. طوری با احترام باهاش رفتار میکنم که
انگار یه زنِ خوشگله. تروخشکش میکنم،
روی چشام میذارمش،
ناز و نوازشش میکنم. براش شکلات بلژیکی میخرم.
روزِ تولدش،
لباسهای ابریشمی و زیرِ گرونقیمت
میذارم زیرِ بالشش. کاری که من نمیکنم اینه که
از بالای ساختمونها براش سوت بزنی.
تو پروژههای ساختمونی، جوری که چاکِ باسنم از
پشتِ شلوار جینم بزنه بیرون.
همینه که تو رو برام جذاب میکنه،
گرت، منظورم طبعِ هنریته.
همه شما تیپهای خلاق همینجوری هستین.
موتزارت رو نگاه کن. گوشِ خودشو برید.
خب،
بهش بگو با یه آژانس بفرستتش اینجا.
میتونیم به عنوان مزه بدیمش دستِ ملت.
داریم درباره مزههای
بار حرف میزنیم، جنیس.
منظورم اینه که،
این یه سراشیبیِ خطرناکه. منظورم اینه که،
تا چشمت رو به هم بزنی،
آشپزخونه رو تخته میکنه و
یه دیسکوی لعنتیِ اسکیتبازی راه میندازه. این
یارو یه آدمِ کاملاً بیفرهنگ و بیذوقه. تنها چیزی که
براش مهمه پول درآوردنه. نه اینکه
پول درآوردن ایرادی داشته باشه،
میدونی که،
ولی... جنیس،
داری میری بیرون؟
نمیشه چیزی رو از چشمِ تو
پنهون کرد، مگه نه؟
گرث؟
کجا داری میری؟
هر گوری. دارم...
ولِت میکنم.
چی؟
به همین سادگی؟
اولش به سرم زده بود که
یه بلای وحشتناکی سرت بیارم،
ولی راستشو بخوای،
هیچجایِ اون بدنِت رو
لایقِ کُند کردنِ یه تیغهیِ درست و حسابی
ندیدم.
از دستم شاکی هستی،
مگه نه؟
تو یه حرومزادهای،
گرث. من تمامِ زندگیمو بهخاطرت گذاشتم کنار.
دوستام،
کارم، تشکیل خونواده. آخ،
قضیهی خونواده. میخواستم یه فکری به حالش بکنم و
بهت خبر بدم. خب،
دیگه حالم از این که همه چی رو به امونِ خدا ول کردی به هم میخوره.
آخه چطور من،
که فقط یه زنم،
میتونم اصلاً با اون رقابت کنم؟
نه، مسئله اینه که
عشقِ واقعیِ زندگیت. امیدوارم ما
دوتاییمون کنار هم خیلی خوشبخت بشیم. جنیس،
فکر کنم باید دربارۀ این موضوع حرف بزنیم.
راننده، برو. راننده،
بمون. گفتم برو. جنیس،
داری غیرمنطقی رفتار میکنی.
احتمالاً همهش تقصیرِ اعصابخردیهای ماهانهست.
بازم بهت میگم.
جنیس، جدی میگم.
جنیس؟
داری به چی
زل میزنی؟
اون عالی به نظر میاد،
ساوانا. اوه،
مرسی، اورتون.
تا حالا برات گفتم اون موقعی که تو ال.
اِی. بودم و یه غذای مخصوص واسه
رابین ویلیامز درست کردم؟
رابین گفت که طعمش معرکهست.
اون موقع که تو بیرونبَرِ خالهم
پایینِ خیابونِ اَرو کار میکردم،
یه بار واسه یه یارویی پیراشکی بردم که
پسرخالهش با رفیقاش بود...
نباید بذاری اینجور چیزا بره تو
مخت. میفهمی چی میگم؟ اوه تو...
عاشق لوسآنجلسم اورتون. خورشید همیشه
میتابه. اوه،
رستورانهاشم خیلی مدرنن. آره،
خب،
با این همه شورش و زلزله،
مجبورم هر سه سال یه بار
از نو بسازمشون.
سلام، من گـ...
ـرتم، گرث بلکاستوک.
زیاد غافلگیر نشدی،
نه؟
تو یکی از قدیمیترین
و نزدیکترین رفقای مایی.
نه سال شده؟
خب، خودت که میدونی زندگی چطوریه. راستی،
اوم...
لورا چطوره؟
لورای عزیز و قدیمی.
اون... مرده. خب،
زندگی
ادامه داره دیگه، میدونی که. بگذریم،
راب، اصلاً خبری از جنیس داری؟
زنم، جنیس؟
سیاهپوست، قد ۱۶۵،
خوشبر و رو،
یه زن؟
نه؟
بسیار
خب، حله.
در تماس باش،
رفیق. میتونم برات بگم
از اون موقعی که استیو مارتین و مری
لو هنور اومدن توی آشپزخونه تا
شخصاً بابت غذایی که
براشون پخته بودم ازم تشکر کنن؟
نه.
کِی؟
خب، استیو مارتین و مری
لو هنور اومدن توی آشپزخونه تا
شخصاً بابت غذایی که
براشون پخته بودم ازم تشکر کنن.
اوه، ایول.
معرکه بود. شک ندارم
نشئه بودن، همهشون اونجا همینطورن.
دمت گرم.
دارم یه کم بوی
خصومت حس میکنم؟
آفرین، زدی تو خال،
ساوانا.
اینا همهش به خاطر اینه که من آمریکاییام،
No comments yet. Be the first to leave one.