Prvních 200 řádků.
.ساعت 2 بعدازظهره و اوه داخل اتاق پذیراییه
.قاتل توی لباس مبدل به عمارت نفوذ میکنه
.سلاحی رو داخل جیبش مخفی کرده
...بذار فکر کنم
.با حیوونای سارا برای سلاح گرم چکش میکنم
.چیزی رو نداره که بوی باروت بده
.قاتل جلو میره
لیلی و سیبیلا رو توی چپ و راست مستقر میکنم .تا نگهبان بشن
.قاتل میره یه گوشه و وارد نقطهی کورشون میشه
.یکی از خدمتکارای نزدیکشو میکشه
.مهرهت رو اونجا از دست میدی
.بد نبود
بیا دوباره
میای؟
بله، البته
...راستی، یه سوال دارم
.لباس زیری که امروز پوشیدم سفیده
.این سوالی نبود که میخواستم بپرسم
لباس زیری که امروز پوشیدم سفیده
.نیازی نبود اون جمله رو تموم کنی
.همونطور که انتظار داشتم
.درواقع میخواستم چیز جدیتری بپرسم
جدی؟
چا قادر به استفاده از تواناییهات توی آکادمی نبودی؟
.من نتیجه امتحان همه و ارزیابیشون رو دارم
.بقیه همه دلیل منطقی برای اینکه مردودی باشن داشتن
با این حال، تو کسی هستی که دلیلی براش ندارم
چه اتفاقی افتاده؟
.شک دارم که وقتی بگم بهم باور کنی
.قول میدم هرچی بهم بگی رو قبول کنم
.واقعاً از این بابت ممنونم
واقعیت اینه که
من با مردا کنار نمیام
رئیس؟
معذرت، درست نفهمیدم
.اطراف مردا بودن باعث میشه شکمم درد بگیره
.ولی جلوی من که مشکلی نداری
.تو استثنایی رئیس
.خوب، این به طرز فجیعی راحت بود
.ولی مشکلی نیست
.قول دادم توضخت رو قبول کنم
.عشق تو یه چیز مرموزه
اینطوریاست؟
.در این صورت منم یه سوال ازت دارم
اون زخم روی دستت برای چیه؟
بعدازظهر امروز یه ماموریت اضطراری داشتم
.و به طور خجالت آوری، به یه چیزی گیر کردم
.خستگی داره بهت آسیب میزنه
.لطفاً، تو باید بری بخوابی
در این مورد نگران نباش
.به علاوه، کلی گزارش دارم که باید بنویسم
تا وقتی که یکم نخوابی این خودنویس رو پس نمیدم
باشکوهه
خیلی خوب، میرم بخوابم
میتونی بری و
.البته، باهاتون تا تخت میام و لالایی میخونم
.برو بیرون
تو هم باید خسته باشی
،من زود خوابم میبره -پس لطفاً سر راهت چراغارو روشن
سریع بود
گاردتو پایین آوردی چون من پیشت بودم؟
،شده تا حالا که بخوای بهت محبت کنم
حتی یه ذره؟
.خیال ندارم که عشقم به تو ثمر بده
،اما با این حال
،وقتی که ماموریت رو تکمیل کنم و تورو مفتخر کنم
طمعکارانهست که انتظار یه درصد از توجهت رو داشته باشم؟
کلاس جاسوسی
:مترجم
Kara
آیوفیلم تقدیم میکند
عوارض دردو قبول کن
زخمایی که هیچ وقت کمرنگ نمیشن
اون روز، طرح اولیه عالیرو برد
بیا، با ترست روبرو شو
روی پاهات با روز و آسمان ناشناخته مواجه شو
و به طلوع سلام کن
بدشانسی تبدیل به خوشحالی شده
در پایان ناامیدی، راهنما را دیدی
و الان، با یه شعله روشن شده
گذشتهای که گرفتارش شدی رو ول کن
هر لحظه رو زندگی کن
و تا جایی که بتونی صعود کنی بجنگ
هر لحظه رو زندگی کن
،فردا دم غروب
توی عمارت قراره یه مهمونی شام برپا بشه
،مهمونا فقط سیاستمدارا
.و بقیه سیاستمدارای برجسته هستن که با اوه هم نظرن
.باید برای هر اتفاقی که ممکنه بیافته آماده باشیم
.سارا، ازت میخوام که امشب گشت بزنی
.چشم
حالا، چی میتونی در مورد اتفاق اون شب بگی؟
متاسفانه توی تلههایی که گذاشتیم مدرکی نبود
این آقا کوچولو هم نتونست بوی آدم بده رو پیدا کنه
.پس باید با آمادگی اومده باشه
.فهمیدم
،ر-راستی
فکر میکنی ممکنه قاتل دباره فردا برگرده؟
،احتمالش هست .به همین خاطره که باید آماده باشیم
...د-درسته
.نگران نباش، من مشکلی ندارم
.آمادهم بهترین تلاشم رو بکنم
.از شنیدنش خوشحالم
:دستوراتی از طرف رئیس دارم
"طوری آقای اوه رو بتراشید که سنگی رو در اعماق دریا میتراشید"
به زبون آدما چی میشه؟
بر این باورم که میخواد اطلاعاتی از مهمونای
.فردا از زیر زبون اوه بکشی بیرون
.حله
چخبرا اوه؟
دیگه باید کم کم بریم بیرون، نه؟
یه ساعت زودتر از معموله
آره، اما هوا همینطوری خوب نمیمونه
به علاوه اگه زود به اونجا برسیم
میتونی در مورد افرادی که قراره فردا بیان بهم بگی
منم میکروفونهای بیشتری رو اطراف عمارت کار میذارم
لیلی، میتونی حواس بقیه رو وقتی این کارو میکنم، پرت کنی؟
!بسپارش به خودم
حدس میزدم که ازم بخوای برای همین یه سطل برداشتم و تالار پایینی رو خیس کردم
فک کنم یه استعداد پیشگویی دارم
لعنتی! فک نمیکردم انقد زود بفهمه
!کی این کارو کرده؟! آب همهجا ریخته
حرکات جلو چشم لیلی خیلی خوب حواس پرتی میکنن
همه چی بی عیب داره پیش میره
.مزاحمی نیست
جیب همه کسایی که مشکوک بودن رو گشم
.اما هیچکدومشون سلاحی نداشت
.سارا هم چیز غیر معمولی ندیده
و لیلی هم جهت تفاوت، هیچ گندی به کارش نزده
شاید چون آموزشات خیلی خوب بودن
.اوه، نه این طور نیست
اگه چیزیم باشه، این منم که باید ازت تعریف کنم
.من تموم مهمنی رو اون پشت قایم شده بودم
راستی گرته
گفتی که توی یه خونواده سیاستمدار بزرگ شدی، نه؟
درسته، چی شده؟
زمان زیادی رو توی از این جر مجلسا گذرونی؟
یه جورایی حسودیم میشه
خیلی شیک و مجلسیه
نه درواقع
من هیچ وثت نتونستم توی دنیا جایی برای خودم پیدا کنم
اینطوریاست؟
!گرته
میشه باهات صحبت کنم؟
چرا همه مهمونی رو توی آشپزخونه بودی؟
.ازت خواستم که با مهمونا سر و کله بزنی
.معذرت میخوام
،حالم خوب نبود
.اما گفتم حداقل با تمیز کردن شسن ظرفا کمک کنم
دنیای سیاست، توی دست مرداست، میدونی که
داشتن چندتا خدمتکار ناز جوون با لبخند کنارشون
کمک میکنه، مهمونیا راحت تر پیش برن
فهمیدم
پس، چته؟
احساس ضعف میکنی؟
،اگه بهش بگم که با سر و کله زدن با مردا مشکل دارم
،منو یه خدمتکار نامناسب میبینه و حتی ممکنه اخراجم کنه
همچنین، هرچی که بیشتر دروغ بگم، داستانم بدتر و بدتر میشه
گرته؟
،ح-حقیقتاً .یکی هست که دوسش دارم
پس نزدیک شدن به مردای دیگه
!این همه چیزو تغییر میده
!خودتو خالی کن دخر
.اگه میخوای باشه
.میشه گفت دیوونهشم
وقتی بهش فکر میکنم، باعث میشه .نخوام با بقیه مردا صحبت کنم
اوه، اون مرده اون روزه؟
دیدم که بعد از حمله قاتل سیبیلا .و بقیه داشتن باهاش صحبت میکردن
!مرد لاغر با موهای بلند
نه، یکی دیگهست
.اون مرد فقط معلم مدرسهمونه
.فک کنم بنا به وظیفهش باید برسیمون میکرد
اون مرده نیست، ها؟
پس میشه برای من باشه؟
خا؟
یعنی، یه معلم مدرسه مثل اون؟
.احتمالا یه جورایی کوفتهست
تنها کای که باید بکنم اینه که مشروب بهش بدم بعد بگم مستم و سینهم رو بهش فشار بدم
بعد میبرمش رو تخت و بذار طبیعت بقیه کارا رو بکنه
چی شده؟
پس میتونی همچین قیافهایم بگیری
شوخی کردم، شوخی کردم
ببین،من مشکلی با اینکه دیوونهش شدی ندارم
.فقط مطمئن شو که مانع کارت نشه
به علاوه مردا دور دخترای خوشگلی مثل ما جمع میشن
نباید زندگی ر انقدر جدی بگیری
.به زنای آویزون کسی محبت نمیکنه
از این طرز فکر متنفرم
نمیتونم تحمل کنم که آدمایی که تلاشی نمیکنن
سزاوار دوست داشته شدن باشن
ببخشید؟
به همین دلیل نیست که کسی دوست نداره؟
اوه درست گفتم
کارمون تمومه
اتاق حس تارکی میده وقتی تو اینجایی
،اگه به نظر بیاد که داری تموم مدت رو ریاکارانه میجنگی
.مود همهی مهمونیا رو بد میکنی
با اجازه
.توی گالگارد درست شده
سنجاق سینه قشنگیه
No comments yet. Be the first to leave one.