Prvních 200 řádků.
- ناینیو کجاست؟ - وارد منحنی شد،
اما بیرون نیومد.
مامان، این دیگه چیه؟
بیا عزیزدلم، باید بریم!
وقتی یه محافظ آی سدایش رو از دست میده
تقریباً انگار مرگش رو بلعیده.
- من همچنان نگهبان توئم - نه، تو نا اُمیدم کردی.
آلانا تا برج همراهیت میکنه.
واقعاً دلت نمیخواد بدونی وقتی بهت نگاه میکنم
- چی میبینم؟ - معلومه که نه!
مـت هم باهام میاد.
مسیر رو بلدی؟
نا اُمیدم نکن!
بانو آنوره؛ دوست ندارید بدونید
چرا میخواست با شما صحبت کنه؟
برای چی کمکم میکنی؟
تو کمکم میکنی یادم بمونه.
و منم کمکت میکنم فراموش کنی.
بریم.
فرار کن! اون نشونت میده کجا بری.
وقتی قمر رو پیدا کردن یه شعر دورش رو پوشونده بود
شعری به زبان باستانی.
ما ارباب تاریکی رو شکست ندادیم
بلکه قویترین معاونش رو آزاد کردیم
اشامیل میخواد بقیه طرد شدگان رو بیدار کنه
تـرجمه از «آیــدا و محمدعلی sm» :::. mmli.sm & Ayda.NDR .:::
خـون از خـون تغذیه میکند.
خون، خون میطلبد.
خون حرف اول را میزند،
خون همیشه حرف اول را میزده،
و همیشه هم خواهد زد.
«چـــرخ زمـــان» " فصل دوم - قسمت چهارم "
جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت دیجی موویز را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید @DigiMoviez
بانوی من، شخصی...
.اومده به دیدنتون
برای ملاقاتی که خیلی زوده.
کیه؟
خــ....
یعنی...
خواهر بزرگترتون.
بفرمایید بانوی من
بفرمایید از این سمت.
لپهات گُل انداخته، خواهر کوچولو.
همچنین.
بیا بشین.
- خبر نداشتیم... - زیاد مزاحم نمیشم.
اسبام رو بردم اسطبل،
و اگه اتاقام هنوز سرجاشه میخوام اونجا بمونم.
فقط نمیخوام کسی توی شهر از اومدن من خبردار بشه.
حتماً؛ ما...
یوناس، میشه از انبار شراب قرمز
- بیاری برام؟ - چشم بانوی من.
و یه لباس هم میخوام که...
سالهاست هم رو ندیدیم مورین!
بیا بشین.
چایای چیزی بخور.
موقع ناهار هم رو میبینیم.
باید فوراً برم ملاقات یکی.
اگه مسافرخونهام رو بازسازی کنی که دیگه نمیتونم
بهای تخت و اتاق رو ازت بگیرم.
كمترین كاریـه كه ازم بر میاد.
واقعاً شرمندهام.
تقصیر تو نبود.
یادم رفت قبل از اینکه میریم روی تخت شمعها رو خاموش کنم
اصلاً بهتر که اینطوری شد.
چند نفر رو
برای بازسازی این طبقه استخدام کردم؛ اما یه هفته طول میکشه.
که این یعنی بلاخره بعد مدتها
میتونم یکم از کار دور باشم.
کجا میری؟
خانوادهام نزدیک «کیناسلیر داگر» یه کلبه دارن.
وقتی کوچیک بودم همیشه میرفتیم اونجا.
اما بعد از اینکه مسافرخونه رو راه انداختم...
دوست نداری بیای؟
نمیتونم سلین.
ببخشید.
اگه یه بار دیگه بگی ببخشید کلاهمون میره تو هم.
من با این وضعیت اصلاً مهمون خوبی نیستم.
برای هیچکس.
خب راستش آتیش همه رو از اینجا فرار داد.
تک و تنها میمونی.
اگه واقعاً میخوای تنها باشی،
الان بهترین موقعست.
بیا عزیزدلم، باید بریم.
میترسم!
بـرات کیک عسلی آوردم.
ممنون.
چهخبر؟
اصلاً نخوابیدم.
منم تقریباً.
چه حسی داره...
باید بـرم.
باشه، من...
وقتت رو نمیگیرم.
اگه کمک لازم داشتی بدون من هستم.
خیلی خوشحالم که برگشتی.
الان دیگه همه چی روبراهه.
واقعی نبود.
هرچی که دیدی واقعی نبودن.
واقعاً دلم میخواد، اما اول باید
آیوان رو راضی کنید.
توروخدا؟ توروخدا؟ توروخدا؟
بعد از اینکه غذا خوردم حتماً.
اگه کسی بگه نمکش کمه یا زیاده آتیشش میزنم.
- ممنون، کافیه. - مگه نشنیدی چی گفتم؟
صبحونه زیاد خوردم گرسنهام نیست.
از صبحونه دو ساعت میگذره.
به چی میخندین شما دوتا؟
خیلی وقت بود کسی رو با خودت نیاورده بودی،
فکر میکردیم حالا که سنت رفته بالا شاید دیگه بازنشسته شدی.
حالا چیزی هم واسه نفر سوم میمونه اصلاً؟
آیوان و ماکسیم سرشون شلوغه نه؟
یکیشون همیشه میاد حالم رو میپرسه.
یعنی چطوری؟
با خنده و شوخی سر بحث رو باز میکنن.
ماکسیم سنام رو مسخره میکنه.
آیوان موهام رو.
بعدش...
خاطره تعریف میکنن.
تجربیات و راهنماییهاشون.
و خب این...
بیا خلاصهش کنیم.
بدون اون هیچیات نمیشه.
پیوند شما قطع نشده بود.
خودش از بین بردش.
تصمیم گرفتی بلاخره میخوای چیکار کنی؟
زیادی اینجا موندم؟
تصمیم داریم فردا به «برج سفید» برگردیم.
تو هم میای؟
نمیدونم.
ناینیو میخواد وارد منحنیها بشه.
بعد از «کدسوین سـدای» هیچکس اینقدر زود برای آزمون منحنی اقدام نکرده.
حس میکنم بعد از آزمون دیر یا زود
جستوجوش به دنبال محافظ رو آغاز کنه.
دوست ندارم شکستهـام رو تکرار کنم.
ای کاش خیلی زودتر با مورین آشنا میشدی.
یعنی چی خیلی زودتر؟
یه اتفاقی براش میافته.
الان دیگه بیست سالی میشه.
یکی دوسال قبل از اینکه تو رو به عنوان محافظش انتخاب کنه.
یه روز کاملاً...
تغییر کرد.
مثل آبی که به یخ تبدیل میشه،
جوری که با خودت میگی این تکه یخ قبلاً چطوری «آب» بوده؟
قبل از اون اتفاق حوشحالتر بود؟
نمیدونم.
اصلاً نمیدونم تا حالا خوشحال بوده یا نه.
پس اون پسر مو قرمز هر روز میاد اینجا؟
- رند؟ - آره.
امروز که نیومد.
نمیدونی کجا زندگی میکنه؟
مشکلی پیش اومده بانوی من؟
میخوام مهمان اختصاصیتون رو ملاقات کنم.
میدونی کی رو میگم.
باید بیام همونجایی که وایستادی بکشمت.
قبلاً تلاشت رو کردی.
در چه حالی؟
مثل پروانهای که بالهاش رو ازش گرفتن.
حال روحی روانیات چی؟
دلیل اینکه من بهجای سلولهای «برج سفید» اینجام تویی!
خواهران زردپوشام میخواستن تو رو مورد مطالعه قرار بدن.
همینطور خواهران قهویای پوشم. بعید میدونم زیاد از این اوضاع خوشحال باشی.
منم بعید میدونم خوشحالی من برای تو ارزشی داشته باشه.
آموزشهاش رو شروع کردی؟
رند الثور رو میگم.
تو فرستاده بودیش نه؟
کجا زندگی میکنه؟
تو همهچیزم رو ازم گرفتی.
همهچی.
فکرکردی با یه شیشه شراب...
به هر سازی بگی میرقصم؟
نه.
من خواسته واقعیات رو میدونم.
بزرگترین آرزویی که هرکسی که قدرت واحد ازش گرفته شده داره.
تو به من کمک میکنی،
منم به تو.
کجا زندگی میکنه؟
تو یه مسافرخونه میمونه.
توی «فورگیت»، مسافرخونه «کریسنت»
و...؟
اون به اندازه من قدرت مندـه.
اما از قدرتش میترسه.
ازش متنفرـه، برای همین نمیتونه کنترلش کنه.
باید هرچیزی درمورد احضار کردن قدرت بلدی رو بهش یاد بدی.
هرچیزی.
مهم نیست چقدر طول میکشه.
و در آخر، وقتی که پیشرفتش مورد تائیدم بود،
این خنجر رو بهت میدم.
از وقتی برگشته یهچیزی بینمون سر جاش نیست.
هرچی نباشه الان یه پذیرفتهشدهـست.
موضوع این نیست.
شاید هم یکم بابت همین باشه.
مهم نیست چقدر برای مفید بودن و کمک کردن تلاش میکنم،
هیچوقت کار درست رو انجام نمیدم.
پس دست از تلاش کردن بردار.
تو حتی نمیدونی اون تو چه بلایی سرش اومده.
چرا حس میکنی این وظیفه توئه که حالش رو خوب کنی؟
چون من دوستشم.
اون پارسال کنارم بود وقتی...
یکی که از همهچیز برام مهمتر بود رو از دست دادم.
No comments yet. Be the first to leave one.