Prvních 200 řádků.
...من می خوام اون آدم
.تنبیه بشه
.منم همین حسُ دارم مونه
.مطمئن می شم که اون آدم تنبیه شه
.فقط یه کم دیگه منتظر بمون
...فقط یه چیز دیگه
.فقط یه چیز دیگه باید پیدا کنم تا این کارُ بکنم
.هی شریک
...وای حتی توی جای به این بزرگی
.هی به هم برمی خوریم
حتما به این معنیه که تقدیرمونه اینه، اینطور نیست؟
اینطوره؟
.رومان لی
.جوهان
.لی جوهان
...تو
...به هر حال
...تو هم می خواستی بکشیش...
.اما فقط نتونستی...
...مادامی که اون زنده باشه
.تو و مادر نمی تونید زندگی کنید...
...پس لطفا
.وانمود کن چیزی ندیدی و از اینجا برو...
آخه چرا این کارُ کردی؟
می دونی چه حسی داره به عنوان یه قاتل زندگی کنی؟
.نه
.هیچ وقت نمی فهمی
.فقط برو
.امروز اینجا هیچ اتفاقی نیوفتاده
.تو هرگز امروز اینجا نیومدی و هرگز اونُ ندیدی
.زود باش برو
داری چی کار می کنی داداش؟
.درسته
.من داداش (بزرگتر)تم
...اگه واقعا منُ داداش بزرگتر خودت می دونی
.پس کاری که میگمُ بکن...
قسمت سی و یکم
!عالیه عالیه
!تو دیوونه ی سرعتی
حالا که چی؟
.همیشه وقتی حرف عشق بشه به آقای "بی" می بازم
.لعنتی. بگیرش
...زخم عشق
.بذار با الکل درمونش کنم
راستی مدیر ارشد امروز خیلی باحال نبود؟
.به هر حال به خاطر عشقش خودش رو لو داد
.به نظر من آه بوک سون به خاطر وفاداریش به عشقش باحالتر بود
...به هر حال اون مجرمیه
.که به این هتل اومد تا بدزدتش...
.شما همیشه درست می گید مدیر جانگ
.خانم گفتن می بخشنش
.واسه همین فکر می کنم اونم عجیبه
.اون مردیه که مسئول مرگ پدرشه
.دخترها همیشه دردسرن
.نه عشق دردسره
.عشق باید از این دنیا محو بشه
.این یه جرمه
الان دیگه به هیچ کدوم از حرف های .مدیر ارشد نمی تونم اعتماد کنم
.خانم
.فقط داشتم رد می شدم
.من می رم
کجا می ری؟
چقدر شنید؟
دارید فرار می کنید؟
.به هر حال داشتم می رفتم مامانُ ببینم
.مدیر ارشد احتمالا انتظار این برخوردُ از بقیه داشته
...می دونم
.اما هنوزم نگرانم که ناراحت بشه...
...پس هر چه زودتر رییس بشید
...و از مدیر ارشد مراقبت کنید...
.تا هیچ کس نتونه در موردش بد بگه...
.منم می خوام دوست رییس باشم
اون...مرده؟
...اگه زخمش یک سانت عمیق تر بود
.در معرض خطر پارگی طهال قرار می گرفت
با اینکه خون زیادی از دست داده ...فعلا شرایط بحرانی رو رد کرده
.پس بذارید روند بهبودش رو ببینیم...
چه خبره؟
.ارشد فهمید چرا لی کیم برگشته سیل
...نمی دونم چطور این اتفاق افتاد اما
.اون سهام مادر شما رو بالا کشیده
...مراحل انتقال هنوز کامل نشده
.اما به نظر می رسه لی کیم رو با اونها متقاعد کرده
...تو مادرمُ با به خطر انداختن من تهدید کردی
و بالاخره تونستی سهامشُ بدزدی؟...
...از اول تا آخر
.واقعا حیرت آوری. هیچ وقت عوض نمی شی
!آقای لی جونگ گو
فعلا منُ به عنوان نماینده ی ...قانونی موقت بک می نیو ثبت کن
.و جلوی انتقال سهامُ بگیر...
.وکیل کانگ باید خیلی سریع تر از اونها حرکت کنی
مرده؟
.نه
.فکرکردم درست بهش ضربه زدم
.دارم قدرتمُ از دست می دم
.ربطی به قدرتت نداره
.تو فقط ترسیده بودی
...می دونستی که
...اگه یه کم عمیقتر بهش ضربه بزنی...
.میمیره...
.آره حرفت درسته
...مردی که من زدم حتی آدم هم نبود
...اما وقتی خون گرمشُ حس کردم...
.یه دفعه ای ترسیدم...
.هرچه زودتر برگرد آمریکا
.لی جونگ گو می دونه من این کارُ کردم
.اگه اینطوری برم، به جای من، تو رو اذیت می کنه
.به حرفم گوش کن
...اگه اینجا بمونی
.اون آدمیه که با این موضوع تهدیدت می کنه
.متاسفم
.نمی دونستم اینطوری می شه
.جوهان
می دونی چیه؟
...وقتی دکتر گفت که اون نجات پیدا کرده
.راستشُ بگم ناامید شدم...
...شاید
.من بیشتر از تو میخواستم بکشمش...
...اما اگه این کارُ می کردم
...این فقط منُ شبیه اون می کرد...
.و ثابت می کرد که ما یه خون مشترک داریم...
.این چیزیه که بیشتر از همه ازش می ترسم
.نگران نباش
.من هیچ وقت نمی بخشمش
.مطمئن می شم که تنبیه بشه
...مادر و مونه
.و تو...
.میخوام از همتون مراقبت کنم
.الان نمیتونم به هیچ کدوم از حرف های مدیر ارشد اعتماد کنم
...پس هرچه زودتر دوباره رییس شید...
...و از مدیر ارشد مراقبت کنید...
...اگه دوباره خودتون بودید
بهم می گفتید چی کار کنم؟...
.جالبه
.همین الان داشتم فکر میکردم که دلم برات تنگ شده
...اگه دلت برام تنگ شده بود چرا حتی یه پیامک هم به ندادی
تا بیام و ببینمت؟...
...مامان بهم گفت که
نیومده بودی خونه. جایی رفته بودی؟...
.با جوهان نوشیدنی خوردیم
پس چرا شبیه کسایی که با داداش کوچیکه اشون خوش گذروندن نیستی؟
جوهان کاری کرده؟
میخوای به جات دعواش کنم؟
.مونه
...سهامی که مادرم ازت دزدیده
.به زودی بهت برگردونده می شه
.بهت گفتم عجله نکن
...خیلی طول کشید
.اما مالک اونها تویی
...به علاوه ی سهام جوهان
.بیشتر از 40% سهام بهت می ده
حالا بقیه ی سهامدارها نمی تونن .به این راحتی باهات مخالفت کنن
.پس آماده باش...
مالک این جایگاه واقعا منم؟
...نمی خوام دوباره فقط چون دختر بابامم
.این جایگاهُ به دست بیارم...
...وقتی به عنوان خدمتکار برگشتی
...بهم گفتی که...
.این شغلیه که بهت اجازه می ده بهتر سیلُ ببینی
.خیلی عجله نکن
.فقط سیلُ از نزدیک ببین و حسش کن
.کافیه
بهم کمک می کنی مگه نه؟
من نیستم که باید ازت بخوام مراقبم باشی؟
.درسته
پس چرا چاپلوسیمُ نمی کنی؟
همش همین؟
!مونه
.بله مامان
.من اینجام
.مونه
!مادر
...مادر شما نمی تونی مدام درگیر رسوایی نشی
.حتی وقتی توی حومه هستی...
...من بازجویی دادستانی رو متوقف کردم
...چون این مایه ی شرم خانواده امونه...
اما فکر می کنی من نمی دونم که داری این کارها رو می کنی تا از عشق اولت مدیر ارشد چا جه وان
حمایت کنی؟...
...به نظر می رسه در موردم تحقیق کردی
.اما یه چیزی هست که تو نمی دونی پسرم
.منم همونقدر که تو بهم علاقه مندی، بهت علافه دارم
.توی چونگدام دونگ برای مدل ها مونی یه بوتیک باز کردی
اون همسن دخترت نیست؟
...همینطور هم ماه پیش خارج از کشور غیر قانونی قمار کردی
اما کارمندهات بهش رسیدگی کردن اینطور نیست؟
چطور جرات می کنی منُ تهدید کنی؟
.مراقب حرف زدنت باش
...من هنوز قانونا مادرتم
.و برام مثل آب خوردنه که نابودت کنم...
...اگه توی جلسه ی عمومی ماه آینده به برادر کوچیکترت رای بدم
چه اتفاقی برات می افته؟...
.ما...مادر
فکر می کنی رییس از روی عشق همه ی سهامشُ بهم داد؟
.نه
می دونست اگه سهامشُ به پسراش بده با دعواهاشون
.توی سه سال تجارتشُ نابود می کنن
.پیغامم رو درست به برادرهات برسون
.مادر به زودی بر می گرده، پس بی سر و صدا منتظرم باشید
.اگه درست حرفامُ فهمیدی، گمشو
از دیدن من لذت بردی؟
No comments yet. Be the first to leave one.