Prvních 200 řádků.
خب، بزن بریم
یادتونه که جین با مایکل نامزد بود
و رافائل با پترا ازدواج کرده بود
اما بعد جین به صورت تصادفی
با اسپرم رافائل حامله شد و دکتری که این کارو کرد
خب، خواهر رافائل، لوئیسا بود
اما جنبهی مثبتش این بود که جین و رافائل عاشق همدیگه شدن
و مایکل دلشکسته رها شد
همینطور پترا
اما همه چیز بین رافائل و جین عالی بود
تا اینکه دیگه عالی نبود
میدونین، پدر رافائل مرد
و هتلش داشت ورشکست میشد
پس رافائل قاطی کرد
و با جین بهم زد
و تک و تنها ولش کرد
یه دلشکستهی دیگه هم داریم... مادر جین
میدونین اون با پدر گمشدهی جین دوست شد
بازیگر سریالهای لاتین روهلیو دلاوگا
روهلیو اون رو به برنامهی یک شب در لاس وگاس برد
مشکل این بود که.... زو یه جورایی دوستپسر قبلیشو بوسیده بود
پس روهلیو باهاش بهم زد و حالا قراره که اون دوتا
فقط با هم دوست باشن
در همین اثنا، جین داشت سعی میکرد که
روی چیزی که به صلاح بچهاس تمرکز کنه و میدونین چی به صلاحش نبود؟
پترا و مادر منحرفش مگدا
همونطور که یادتونه، مگدا، مادربزرگ جین رو
از پلهها هل داد
و پترا برای لاپوشونی، دروغ گفت
این موضوع باعث ایجاد تنش بین جین و رافائل شد
پس جین از شغلش استعفا داد و تصمیم گرفت
یه پرونده برای حضانت کامل داشته باشه
...اما رافائل هنوز خبر نداشت
پنج سال پیش با شناخت خوبی که الان از جین دارین
حتماً تعجب نمیکنین اگه بفهمین
که حتی توی دبیرستان، اون یه آدم برنامهریز بوده
چی؟
نمایشگاه مشاغل تابستونی: سه تا 6 بعدازظهر
این دیگه...؟
از بد شانسی جین جوان
یکی توی دبیرستان، خوب میشناختش
اوه، نمایشگاهو از دست دادی؟
عذابدهندهی شخصی اون
استفانی کواکویچ پدرش با مادر جین قرار میذاشت
دوستیشون خوب پیش نرفت
میدونی، واقعاً نباید
دفتر برنامهریزیت رو جایی بذاری
که بقیه بتونن ببینن
هرچند میگن بهترین انتقام اینه که بتونی خوب زندگی کنی
و بعد از دبیرستان، جین خیلی خوب زندگی میکرد
یک سال قبل در حالی که باتوجه به شایعات، استفانی -
از دانشگاه انصراف داده بود
میتونیم جین رو به خاطر اشتیاقش برای
حرکت دخترونهاش، سرزنش کنیم؟
چه باورتون بشه چه نشه، فارغالتحصیلان سنت کالن برای برنامهریزی جشن 5 سالگی تجدید دیدار، دیر نیست
نهم می، توی تقویمت بنویس
خب، تو تقویم منی
فقط بهم بگو کی و کجا بیام
جدی میگی؟ - مینویسمش -
توی دفترچه سررسیدی که بهت دادم
توی دفترچه سررسیدی که تو بهم دادی
اما حالا، یه سال گذشته و این دو از هم جدا شدن
زمان حال
و با حاملگی تصادفیای که پیش اومده
جین دیگه زیاد مشتاق نیست تا خودنمایی کنه
اوه علامت پستش کن رو برگردون
من نمیرم - تجدید دیدار پنج ساله، ایدهی خودت بود -
تو توی کمیتهی برنامهریزی بودی
واسه وقتی بود که حامله نشده بودم
قبل از بدنیا اومدن بچه باید برنامهریزی کنم
و الان هم سر کار نمیرم
پس باید بیشتر کارامو انجام بدم
میتونی یه شب به خودت استراحت بدی - واقعاً نمیتونم -
باید سر وقت همه کارامو بکنم... ده صفحه در روز
میشه بهش بگی که باید بیاد؟
به مراسم تجدید دیدار؟
سعیمو کردم... زیادی روی برنامهریزیاش حساس شده
قرار بود سخنرانی کنی، جین
کاملاً مطمئنم که فارغالتحصیلای سال 2010 بدون سخنرانی من توانایی ادامهی زندگی رو دارن
یالا
الکس مندز گفته که میاد
خب که چی؟
خــب قبلاً شدیداً عاشقش بودی
یادمه شما دو تا توی جشن فارغالتحصیلی
یه علامتایی بهم میدادین
علامت میدادین؟
بهم نگفته بودی
آره چون هیچ اتفاقی نیافتاده بود
منم دقیقاً دنبال کسی نیستم
هرچند اون موقع بهم علامت میدادیم
اسمت جنت بود، درسته؟
"جنت"
همین الان جنت صدات کرد؟
خیلی خندهداره
استفانی کواکویچ، یه دلیل دیگه واسه اینکه نباید برم
شوخی میکنی؟
پارسال از اینستاگرام رفت
معنیش اینه که اوضاعش افتضاحه
معنیش اینه که دیدن اون
باعث میشه حالت بهتر بشه
درست مثل دیدن تمام معلمایی که
تو رو میپرستیدن
آه، مستر برد
جین، بیصبرانه منتظرم بشنوم چیکارا میکردی
ببینید این دقیقاً
اون بازگشت پیروزمندانهای که امیدوار بودم داشته باشم، نیست، میفهمید؟
من مجرد، بیکار و حاملم
به هیچ موفقیتی دست پیدا نکرد
باشه، اول از همه
تو بهترین داستان رو توی اونجا دارید
و خیلی هم موفق شدی
از دانشگاه فارغالتحصیل شدی
یه قسمت از یه سریال لاتین رو نوشتی
و بهت یه شغل معلمی پیشنهاد شد
که به خاطر نوشتن رمانت، ردش کردی
یالا، چقدر این حرکتت شجاعانه بود؟
یه دلیلی وجود داره که توی کمیتهی برنامهریزی بودی
چون دلت میخواست به این مراسم بری
پس به جایی که هستی افتخار کن
میدونم که من افتخار میکنم
شماها خیلی داغونین
خفه شو لینا، چیزی که میخوای رو به دست آوردی
شماها راست میگین
من زیادی داشتم بهش فکر میکردم
خوش میگذره
باشه، خانم شجاع... میخوای چه تیپی بیای؟
من که میگم مثل بوهمیاییهای خیلی سکسی ظاهر شو
اون که نه اما میشه برام برق لب بخری؟
باشه
ممنونم
وکیل حضانتته
فقط میخواد بدونه که به رافائل گفتم
که میخوام حضانت کامل بگیرم
خب، چرا نگفتی؟
...فقط
گفتنش انقدرا ساده نیست
میدونم که ناراحت میشه
اما این کارو میکنم... امروز
با رافائل حرف بزن میبینی؟
خب.. وضعیت اینطوریه
هیئتمدیرهی ماراکی قراره توی مادرید رأی بدن
گروه ماراکی = سرشاخهی هتلها ساخته شده توسط امیلیو سولانو
پدر رافائل و لوئیسا زیر سیمان خاک شده
بعد از زیر سیمان بیرون آورده شد
در نهایت به صورت زیبایی به خاک سپرده شد
روی فروختن اموال فشار هست
تا قرضا رو پس بدیم و شرکت رو منحل کنیم
به نظر منطقی میاد
اصلاً هم منطقی نیست، لوئیسا
میرم اونجا تا نظرشونو عوض کن
بابا توی این سالها چندین پیشنهاد داشت
و همشون رو رد کرده بود
نمیخواست شرکتشو بفروشه... این میراثش بود
...آره
تصمیم سختیه
جوسی جوردن قهرمان وزن دوی کشتی کج زنان آمریکا
دوست دختر لوئیسا
اینطور فکر میکنی؟ واقعاً؟
چون از نظر من اصلاً نیازی به فکر کردن نیست
پولو برمیداریم و تقسیم میکنیم
توام ماربلا رو نگه میداری این هتل بیرون از گروه ماراکی هس
بابا همچین چیزی رو نمیخواد
راف، بابا مرده
باید رو به جلو قدم برداریم
...با تمام احترام
میخوام بذارم خودتون این مسئله رو حل کنید
عزیزم، خدافظ
خدافظ به تو
ممم، خدافظ به خودت
جین ویلنووا
میدونید، رافائل هم تقویم داره
و میدونست که دو هفته از استعفای جین گذشته
هی، میشه حرف بزنیم؟ میتونم بیام پیشت
دو هفته است که ندیدتش
آره حتماً ساعت سه خوبه؟
راف
ببخشید
ببین دربارهی حرفی که زدی فکر کردم
دربارهی فروش؟ - نه، درباره جین -
اینکه چه اون باشه چه نباشه
باید توی دراز مدت خوشبخت باشم
اما نمیشم
یعنی الانم نیستم
...لوئیسا
فکر میکنم اشتباه کردم
نباید رابطمو با جین بهم میزدم
الان میرم با رافائل همه چیزو حل کنم
بهش میگم این کار به خاطر امنیت بچه هست
بابا اینجاس. خوبه
حالت خوبه، مامان؟
برای دیدنش آمادهای؟
اوه، آره. من خوبم
نگران نباش. من بیخیالش شدم
روهلیو و زو سعی میکنن با هم رابطهی دوستانه داشته باشن
یادتون که میاد... فقط هنوز این کارو شروع نکردم
!جین - !هی -
دلم برات تنگ شده بود - !اوه.. باشه -
مواظب باش. یه بچه اونجاست - آره -
اوه، آره. ببخشید. آره
پلایا دل کارمن چطور بود؟ - فوقالعاده بود -
No comments yet. Be the first to leave one.