Prvních 200 řádků.
زیرنویس از مهدی shine021
بر اساس یک داستان واقعی
فکر کنم ردیف ششم، کمی به سمت چپِ وسط.
خیلی خب، آمادهام.
لطفاً کلارک رو از بخش امنیت صدا کنین.
اون یه کلاهگیس خیلی بلند روی سرش گذاشته بود.
واقعاً خیلی بزرگ بود!
خودتون میدونید کدوم مدل رو میگم.
و بعدش یه پالتو هم پوشیده بود...
که براش خیلی گشاد بود،
با اینکه دمای داخل اتاق نزدیک به سیودو درجه بود.
توسط نیروهای امنیتی متوقف و بازرسی شد.
و داخل کلاهگیسش یه میکروفون مخفی کرده بود.
بله، میکروفون!
و بعد، زیر پالتوش، یه دستگاه ضبط بود.
این واقعاً اتفاق افتاد!
دیوونهکنندهست، فوقالعادهست!
برای همینه که ضبط کردن رو ممنوع میکنم،
چون به نظر من تنها راه برای لذت بردن واقعی از موسیقی، اجرای زندهست،
داخل سالن کنسرت.
نه از طریق ضبط.
حتماً، مایسترو!
مردم در سراسر ژاپن خیلی مشتاقن...
برای تور شما به همراه ارکستر فیلارمونیک مونیخ.
ممنون! آخرین سفرم به ژاپن واقعاً چشمانم رو باز کرد.
آه راستی، ممنون که قبل از همدیگر رو ببینیم قرارداد رو فرستادید.
اون هم خیلی چشمگیر بود.
البته که همینطوره، مایسترو!
مطمئنم که تمام شرایطی که درخواست کردید توش در نظر گرفته شده.
ده جلسه تمرین برای هر برنامه.
بله، اما انگار توی این زندگی همیشه یه بند هشتم وجود داره،
آقای تاناکا.
که درباره بهرهبرداری دیجیتال از کنسرت صحبت میکنه.
اون دو سال بعد از اتمام تور هست، مایسترو.
در اون زمان، فناوری ما میتونه نسخهای کامل از تجربه تماشای زنده بسازه.
نه، در واقع اینطور نخواهد شد، به هر حال، شما نکته مهم رو نادیده میگیرید.
مایسترو...
اون تکنولوژی شما...
فقط ما رو از صدای اصلی دورتر میکنه...
کسی پولنتا میخواد؟
و از تماشاگری که تجربه رو مستقیم توی سالن کنسرت حس میکنه.
بنابراین، هیچ ضبطی توی کار نخواهد بود.
مایسترو، تکنولوژی دیجیتال...
سعی نکن با من بازی کلمات کنی! برام مهم نیست.
شرایط اقتصادی کسبوکار ما داره تغییر میکنه.
اقتصاد؟!
لعنتیها!
شما هستید که چنین سیستم اقتصادیای ساختید!
آدمهایی مثل شما هستن که موسیقی کلاسیک رو میکشن!
بیتسی!
مردم حتی حس و حال تماشای زنده کنسرت رو از دست دادن!
قاتلها!
باید خجالت بکشید!
شما موسیقی کلاسیک رو کشتید!
موسیقی به خاطر شما و آدمهای مثل شما مرده!
موسیقی مرده و شما مقصرید!
شما مقصرید!
باید خجالت بکشید، با تمام اون میکروفونهای دیجیتالتون!
قاتلهای لعنتی!
امروز، شهر فوقالعاده یاش...
گرد هم اومده تا از یکی از شجاعترین شخصیتها...
و فداکارترین خادمان کشورمون تجلیل کنه.
به پاس خدمات شایان به میهن، سرهنگ دموستن چلیبیداکه، شما رو اعلام میکنم...
به عنوان شهروند افتخاری شهر یاش...
و به شما نشان صلیب یادبود اعطا میکنم.
وقت غذاست!
وقت غذاست!
سرجیو، این سومین باره!
غذا بخور!
بعد از مراسم کجا رفتی؟
غیبت تو توی مهمونی واقعاً یه توهین بود...
و همه متوجه شدن.
پدرت تکرار میکنه: کجا رفتی؟
با من بیا، سرجیو!
بچهها،
بیایید غذا بخوریم!
چرا نمیتونی ارزشهای خانواده رو درک کنی؟
جواب بده!
جواب پدرت رو بده!
جواب بده!
تو باید موضوع جذابتری برای ضبط کردن پیدا کنی.
باید دیروز ضبط میکردم...
با تاناکا؟ نه...
اون موضوع خیلی قدیمی شده.
تو به چیزی جدید، چیزی اصیل نیاز داری.
چیزی که معنا داشته باشه.
به نظر من همین هم به اندازه کافی بامعنا بود.
همونطور که میدونیم، من اصلاً از دروغهایی اینچنینی خوشم نمیآد.
هر فیلمی که میخوای بسازی، میکی، اون رو صادقانه بساز.
بله، من هم همین رو میخوام.
باید چیزهایی رو که تا الان ضبط کردم ببینی.
- همهشون خوبن. واقعاً. - مطمئنم.
اما همیشه باید صادق باشه. زیبایی فقط یه طعمهست.
پیداش کردی؟
چی رو؟
صداقت.
شاید گاهی اوقات،
وقتی توی یه کنسرت همه چیز یکی میشه...
و تمام عناصر به هم متصل میشن...
ما ممکنه، تقریباً ممکنه، بتونیم از خودِ اون زیبایی فراتر بریم.
بعد در مورد آهنگسازی خودت چی؟
من هنوز دارم میگردم...
بسیار عالی، پسرم!
رتبه اول در تمام دروس...
...همونطور که انتظار میرفت.
کمک!
نمراتش در زبانهای آلمانی و انگلیسی فوقالعادهست.
یک روز تمام اینها مال تو خواهد بود، سرجیو.
تو راه پدرت رو ادامه خواهی داد، به کشورت خدمت میکنی،
تا مدال خودت رو به دست بیاری.
اما توی امتحان نهایی، ۱۹ از ۲۰ گرفتی.
این کافی نیست، سرجیو.
پس چرا توی علوم اجتماعی نمره ۱۰ گرفتی؟
معلمش مطالبی خارج از برنامه درسی میگفت.
فکر کنم هیچکس نمره ۱۰ نگرفت.
تو «هیچکس» نیستی.
تو یک چلیبیداکه هستی.
و برای اینکه این رو بهت یادآوری کنم، پدر چیزی برات داره.
- میشه...؟ - بفرما.
پدر این رو برات خرید وقتی به دنیا اومدی.
روزی آفتابی و گرم بود، هنوز یادم هست.
روزی فراموشنشدنی. اولین پسر من.
وارث دودمان چلیبیداکه.
- دوستش داری؟ - البته که دارم، پدر.
- خیلی دوستش دارم. - خوبه.
کراواتی برای نخستوزیر آینده رومانی!
ممنون پدر!
تیم مهمان - تیم میزبان ۰ - ۲
سرجیو!
جینل!
گل عالی بود، سرجیو!
الان نمیتونی این کار رو بکنی!
بازی تو برای امروز همینجا کافیه.
- چرا؟ جینل! - وقت سرد کردن بدنت هست. یه نگاه به وضعیتت بنداز!
چشم، کاپیتان!
به این میگن فداکاری برای تیم.
- جینل بود که همه کار رو کرد. - آره، اون مثل روباه خیلی فرز هست.
بیا ببینم آرنجت رو.
- چیزی نیست. - بذار من تصمیم بگیرم.
جالب هست.
چی؟
تو برنده میشی.
آره. ما سه گل جلو هستیم و ده دقیقه بیشتر نمونده.
تو برنده میشی، سرجیو.
تو پادشاه خواهی شد.
پادشاهی بدون تاج.
شالوم، سرجیو.
شالوم، گولدا.
پس... تو با گولدا؟
جالب هست.
دیدم داشتید حرف میزدید... دستت رو گرفته بود.
وقتی دستم رو گرفت، داشت درباره تو صحبت میکرد.
ایول سرجیو! خیلی حرفهای بود. ول کن، خالیبندی نکن.
قسم میخورم، داداش!
تلاش خوبی بود!
تازه، جواب هم نمیده.
من و گولدا به هم... نمیخوریم.
منظورم اینه... که نمیشه، نه؟
معلومه که نه.
پدر توی اتاق کارش هست.
بیا تو!
سه نخستوزیر آخر رومانی...
...فارغالتحصیل مؤسسه پلیتکنیک بخارست بودن.
این نامه پذیرش...
...میتونه بلیت تو برای رهبری این کشور باشه.
رومانی باید حکومت بشه، نه رهبری.
من موافق نیستم، اما بعداً متوجه خواهی شد.
در واقع، مردم ما به یک رهبر قوی نیاز دارن.
اون شخص من نیستم، پدر.
بعد از جنگ بزرگ، پدر ماهها رو توی بیمارستان گذروند،
با زخمهای تاولزده در سراسر بدنش به خاطر گازهای سمی.
پدر دعا میکرد خوب بشم تا بتونم به خدمت به کشور ادامه بدم.
پدر هیچوقت به کسی، جز مادرت، نگفت که چقدر درد داشتم.
اما پدر آروم بودم چون میدونستم تو به جایی میرسی که من نتونستم برسم.
پدر...
من به مسئولین پلیتکنیک اطلاع دادم که پاییز امسال وارد نمیشم.
یا اصلاً هیچوقت.
چی گفتی؟ تو چیکار کردی؟
من عاشق موسیقی هستم. میخوام آهنگساز بشم.
چرندیات! چقدر نادانی، سرجیو!
موسیقی رو دوست داری، خب داشته باش، اما...
مسئله این نیست که چی رو دوست دارم، بلکه مسئله اینه که من کی هستم.
نه! تو فقط خودت رو گول میزنی، سرجیو.
تو نمیخوای آهنگساز بشی.
پدر به مؤسسه نامه مینویسم و میگم که اشتباه کردی.
- من تصمیمم رو گرفتم. نمیتونم بدون... زندگی کنم. - موسیقی؟!
اون کار کولیهاست.
تو باید حافظ آبروی خانواده باشی، سرجیو!
اگر پدر یک بار دیگه این ایده احمقانه رو بشنوم، بهشدت مجازات خواهی شد.
دوران مجازات کردن پدر گذشته.
تا زمانی که زیر این سقف زندگی میکنی،
باید از پدر اطاعت کنی!
اگر این راه رو انتخاب کنی، هیچ حمایتی از خانواده دریافت نخواهی کرد.
نه از پدر، نه از مادرت.
باید خودت گلیمت رو از آب بیرون بکشی.
پس من فردا صبح میرم.
فراموش نکن اون کراوات زرد رو پس بدی!
اون هدیه پدر هست.
چون تصمیم گرفتی مثل کولیها زندگی کنی، دیگه به اون نیاز نخواهی داشت.
تو فقط توی بار کثیف سر در میآری، که دورت رو دائمالخمرها و فاحشهها گرفتهن.
No comments yet. Be the first to leave one.