Prvních 200 řádků.
تــــــرجــــمــــــه و زيــــــرنويـــــــس
MAZDOSHT / مزدُشت
و چیز دیگری که باید به تو کاترینا ماتوی یِونای عزیزم بگویم این است که
تو مثل پاکترین قو بر من ظاهر گشتی
قویی که انگار به هر جا که بخواهی بروی یا کارهایت را انجام دهی ، شنا می کنی
زیبایی تو نفس مرا بند می آورد و بسیار احساس شعف می کنم
با دیدن تو انگار گلوله ی مستقیم یک توپ به من شلیک شده
تو باید بدانی کاترینا ماتوی یِونای عزیزترینم
که تا این تاریخ کلا تمام برنامه های جنگی ام تمام شده
و روز نجات جهانی در راه است
به همین خاطر الان زمان آن ست تا من به خانه برگردم
و زندگی جدیدی بسازم
در سرزمین بومی خودم که در قلبم بسیارعزیز ست
ساعت دو
خیلی وقته اینجایی؟
اینم شانس منه
وقتی برگشتم بیمارستان پیش خودم قسم خوردم به محض اینکه مرخص بشم
یه راست میرم خونه و سمت هیچ خرابکاری ای نمی رم
دو نفرو عین تو از خاک کشیدم بیرون ...و هیچ اتفاقی خاصی نیفتاد
...اما نفر سوم
همین که کشیدمش بیرون ، گلومو گرفت طرف ، راهزن بود
قضیه ش اینجوری شد . بدست خودش دفن شد من با هزار بدبختی جلوشو گرفتم
حالام ترو درمیارم و خداحافظ
خورشید داشت پایین می رفت
دستا پایین
یه جونور واقعیه اون عبدالله سیاه
به هیشکی رحم نداره
اگه یه ذره دیرتر رسیده بودیم اینجا همه شونو کشته بود
چرا این کارو کرد تاواریش فرمانده؟ برای چی؟
اون یه راهزنه
ما که بالاخره پامون رسید به این منطقه عبدالله تصمیم گرفت از کشور بزنه بیرون
و حرمسراشو رها کنه واسه همین اون زن ها متعلق به هیچ مردی نیستن
نه ، با زنها نمیشه ، نمیتونیم به پای عبدالله برسیم
واسه همین میخواست اون زنا رو بکشه چون دست و پاگیرش میشدن
ولی نمی تونیم ما هم ولشون کنیم به امان خدا
بگیر یه کم نون خشک و جو برای سفرت
داره دیرم میشه . شش ماه پیش ترخیص شدم هنوز تو این شن ها دربدرم
سالهاست که خونه نبودم
بگیر ! با این یه مدتی دووم میاری
برسی شهر پدژن یه چیزی دستتو میگیره ولی من دیگه نمی تونم چیزی بهت بدم شرمنده
من یه راه انحرافی زدم حالا تصمیم دارم مستقیم به اون سمت برم
همینکه از ولگا دور بشم ساماره به اندازه ی یه سنگ انداز فاصله داره
تا مادامیکه جاودیت زنده ست من آرامش ندارم چرا منو بیرون آوردی؟
مسلما یه مرد مرده نگرانی ِ هیچ چیو نداره
ولی این خیلی کسل کننده ست
قضیه ی بین تو و اون یارو جاودیت چیه؟
اون پدرمو کشت
منو چال کرد
چهار تا گوسفندمو برد
که همه ی دار و ندارم بود
اون یارو ... اسمش چی بود ... جاودیت
اون با عبدالله سیاهه؟
اونا از همدیگه متنفرن جاودیت یه بزدله
عبدالله ، جنگیه
خب سعید به امید دیدار
ببینید فرمانده
تو قلعه ی قدیمی باید از راه دودکش می گرفتیش
از راه دود کش؟
سوکف یه کمکی به ما بکن با هم کارشو تو یه لحظه می سازیم
تو اگه نه به اندازه ی یه گروهان ولی به اندازه ی یه گروه ارزش داری
شرق ، موضوع حساسیه
چطور اومدی اینجا؟ - داشتن شلیک می کردن -
!ببین ! لااقل زنها رو ببر
آخه فکرشو بکن من سه روزه بدون اینکه بخوابم نشستم کنار قلعه قدیمی
منتظر عبدالله بودم از حرمسراش برگرده اون زنها دست و پامو میبندن
رحیمف
من دارم میرم خونه - تو اونا رو ببر ما هم عبدالله رو خواهیم گرفت -
اون الان سر ِ چشمه خشکه ست
تو فقط ببرشون تا پدژن اونجا بیشتر امنیت دارن
منم یکی از افرادو میدم در خدمتت با یه اسب و مقداری غذا
چی میگی سوکف؟
سوکف
آره ، حدسم اینه هیچ کدوم از افرادمون الان نزدیکتر از 300 کیلومتری اینجا نباشن
درسته - پس توافق شد -
!سوار شید
خانمها نترسید
ما به رفتار شوهرتون خاتمه میدیم
ولی از الان شما تحت امر ِ فرمانده سوکف هستید
اون بهتون غذا میده و مراقبتون هست اون آدم خوبیه
صبر کن بینم
صبر کن
صبر کن
ای لعنتی
قراره باقی عمرمو دوتادور این صحرا آواره باشم؟
بلند شید
به پدژن نرو
عبدالله میاد اونجا
منتظر می شیم و می بینیم
اسبو بده بهش
فهرست اینجاست تاواریش سوکف
زارینا
جمیله
گزل
سعیده
حفیظه
زهره
لیلا
زلفیا
گل چاتای
گل چاتای
به راست راست
دنبالم بیایید خانم های جوان
قلبم در اشتیاق توست محبوبم ، کاترینا ماتوی یِونا
مانند لک لکی که مشتاق آسمان است
اگرچه گیری در کارم افتاده
فکر می کنم تا سه روز دیگر هم باعث تاخیرم میشود ولی نه بیشتر
من به عنوان سرباز ِ مراقبت ، گماشته شدم
تا گروهی از تاواریش ها را از روی مهربانی ِ شرقی مان همراهی کنم
باید اقرار کنم آنها آدمهای قابل قبولی هستند
حتی با کمال میل می توانم بگویم آدمای خونگرمی هستند
خب الان پاهایم در خلاف جهت روی ماسه های داغ می دوند
انگار بخاطر وظیفه ی انقلابی ام محدود شده ام
روز سوم
همچنین مایل بودم به اطلاعت برسانم که قشون ما روی مسیری هموار حرکت می کند
در فضای یگانگی ِ دوستانه و هماهنگی
ما داریم روی ماسه ها گام بر میداریم افسوس ِ چیزی را نمی خورم
جز افسوس ترا کاترینا ماتوی یِونای فراموش ناشدنی ام
پس تو هم غمگین نباش
هیچ خوب نیست
!خواهش می کنم ! توی موزه نه ما اشیای خیلی نفیسی اینجا داریم
صبر کن ببینم
تو کی هستی؟ - من نگهبان موزه ام -
اسمم هست لبدف - که اینطور -
مردم کجان؟ - قایم شدن . چون یه حرمسرا رو آوردن اینجا -
ببین تاواریش نگهبان
اون نه تا زن ِ آزاد شده ی شرقی هم چیزهای خیلی با ارزشی هستن
پس بیا بحثشو نکنیم سوال دیگه؟
سوالی نیست دنبالم بیایید
خیلی خب ، شما یک روز در اینجا استراحت خواهید کرد
جمیله ، زرینه ، گزل
سعیده ، حفیظه ، زهره
لیلا ، زلفیا ، گل چاتای
گل چاتای
موزه ی شرق ِ سرخ
خدانگهدار خانم های جوان
تاواریش سوکف
میشه یه روز دیگه هم بمونی؟ - خیلی عالی میشه -
تاواریش سوکف - نترس -
فردا رحیمف میرسه اون ترو از اینجا میبره
سعید موفق باشی
من یه تنی به آب میزنم و بعدش میرم
نذاری دوباره چالت کنن
!وحشیا !بربرها
حالت چطوره؟
دستا بالا
برای سرباز ارتش سرخ ، سوکف
منحصرا
از طرف فرمانده ی تیپ میم .نون . کوون
عبدالله یازده تا زن داشت با دوتای دیگه چیکار کردی؟
اینقدر صبر کن تا عبدالله برسه و زبونتو بکشه بیرون
چرا چیزی نمی گی؟ - مراقب زبونم هستم -
کارتو فورا بسازم یا می خوای اول شکنجه ت کنم؟
ترجیح میدم شکنجه بشم
سمیون سواره برو پیش عبدالله
دست نزن یالا حرکت کن
چطوری اومدی اینجا؟
داشتن شلیک می کردن
عبدالله کلی نفرات داره
درسته
یک بار دیگر برای تو نامه مینویسم عزیزترینم : کاترینا ماتوی یِونا
حالا که یک دقیقه ای وقت آزاد دارم
آفتاب ِ داغ دارد مرا به خر خر کردن می اندازد
مثل گربه مان واسکا وقتی که نشسته روی پرچین ، آفتاب می گیرد
ما الان داریم روی شن ها می نشینیم کنار دریای کاملا آبی
که چیزی آن را نمی آشوبد
خورشید در اینجا آنقدر روشن است که باعث میشود آن را سفید ببینی
تاواریش سوکف
اگه رحیمف دیر کنه چی میشه؟ سر ما چه بلایی میاد؟
عبدالله بخاطر اونا ما رو می کشه
سلام پدرها
دینامیت
عذرخواهی می کنیم
اینو از کجا آوردین؟
ما خیلی وقت نیست اینجا نشستیم
پتروکا
جعبه رو بردار . به کارمون میاد - درسته -
و به دخترها بگو عبداللهی در کار نخواهد بود گرفتی؟
گرفتم
چی شده؟ - برو کنار ، عبدالله فردا اینجا میاد اینجا
ولی من الان نمی تونم برم میبینی که چه وضعی شده. بمون سعید
جاودیت اینجا نیست
پس خداحافظ
خوابگاهی برای زنان ِ شرقی ِ آزادشده
اونها با ارزشترین چیزها رو بردن منظورت از چیز با ارزش چیه؟ -
بهشون گفتم فقط قالیچه های مستعمل رو بردارن- ولی اونا مال قرن یازدهمه -
!به جای خود
نترسید ارباب مونه
ارباب ! هیچ کس نباید چهره های ما رو ببینه فقط شما
تو شوهر جدید مایی به سربازت بگو اینجا نیاد
خانمها
انقلاب شما رو آزاد کرده
دیگه کسی شما رو مال خود نمی کنه اربابی وجود نداره
خیلی ساده می تونین به من بگین تاواریش سوکف
بلکه گذشته ی نفرین شده تونو فراموش کردین
حالا آزادانه کار میکنین و هر کدوم شما یه شوهر جداگانه خواهد داشت
سوالی هست؟
سوالی نیست
مرگ بر تبعیض زنها هم انسان هستند
گل چاتای
صورت تو نشون بده
No comments yet. Be the first to leave one.