Prvních 200 řádků.
ترجمه از عرفان NOTION و حسین
میدونستم که تو کلهی خرابی داری، جولز
ولی این بدتر از هر چیزی دیگهای که میتونستم تصور کنم.
ولی این آهنگ ماست.
از کی تا حالا ما یه آهنگ داریم؟
- کمش کن. - نه.
بنظرم اگه این آهنگ ما بود
باید قبلش چیزی میگفتم. اینطور فکر نمیکنی؟
نه. همینهه. آهنگمون همینه.
- جید شد! - جدی میگم.
خدای من! جکی، اینجا فوقالعادهاس.
وقتی گفتم ییلاقیه دروغ نگفتم.
گفتی اسختر بزرگش کجاس؟
اوه، آره. اون رودخونه میشه.
همم.
من یه اعتراف دارم.
فکر کنم اینجا رو بیشتر از تو دوست دارم.
این منو شوکه نمیکنه.
منظورم اینه که من نمیتونم این کارو بکنم، ولی خیلی نزدیکه.
خیلیخب، تو برو اطراف رو بگرد و من شام رو درست میکنم.
اوهوم. حتماً همینکارو میکنم.
پدر پدربزرگم
خیلی شانس آورد
و بعد از صلح کانادا
دولت زمینهای اینجا رو رایگان به مردم میداد
ولی در صورتی که توش کشاورزی کنن.
و چند سال بعد این خونه رو ساخت.
میشه تا ابد اینجا زندگی کنیم؟
انسولین منو جایی ندیدی؟
کیفت رو بگرد. کوله پشتیت رو.
وای!
جون!
خیلیخب!
بذار روشن باشه.
دیوونه کنندهاس.
اوه، آره!
من خونهام.
من خونهام.
هی، این علامتهای قد آدم مال وقتیه که تو بچه بودی؟
اوه.
جکی، اینجا خیلی بزرگه.
و خیلی زیبا.
جکی.
جک.
عزیزم؟
جکی؟
چی شد؟!
هی. شرمنده.
- چیکار میکردی؟ - هیچی.
فقط ...
بنظر میرسه خونه کنار دریاچه سالم نمونده.
راست میگی. سالم نمونده.
من خیلی گشنمه. بیا بریم یه چیزی بخوریم!
میتونیم به این عادت کنم.
- تو خیلی جذابی. - امم.
اوه، لعنتی!
هی، چیزی نیست. چیزی نیست. احتمالاً هیچی نیست.
کی ممکنه اینقدر از شهر دور شده باشه؟
نمیدونم.
نه. جکی.
نه، نه، نه، نه! درو باز نکن!
چیزی نیست. فقط آروم باش.
جکی، این کارو ... جکی.
میتونم کمکتون کنم؟
مگان؟
خدای من! تویی؟
منم. سارا.
خدایا، خیلی وقته گذشته.
اصلاً نمیدونستم هنوزم به اینجا میای.
سارا، آره.
خیلی وقته ...
گذشته.
آره.
سلام.
- سلام. - این جولیه. همسرم.
سارا هستم. واقعاً از دیدنت خوشحالم.
شرمنده اینقدر دیر اومدم ...
نه، عیبی نداره. ما داشتیم ...
مشروب میخوردیم.
فقط خیلی وقته ندیدم چراغای اینجا روشن باشه.
و تابستون قبل دزد بهمون زد
پس با خودم گفتم باید به اینجا بیام و یه سری به این خونه بزنم.
شمام اینجا خونه دارین؟
آره! آره، اونطرف رودخونه!
من و مگان تو بچگی
کلی دردسر درست میکردیم.
راست میگه؟
مگان؟
خب، باید برم.
شب خوبی داشته باشین.
آره، توئم شب خوبی داشته باشی، سارا.
خیلی خوشحال شدم که دوباره دیدمت.
این اطراف میبینمتون.
میتونم توضیح بدم.
اصلاً نمیدونم الآن چی بگم.
مگان، مگان، مگان، مگان.
مگان.
جکی لعنتی.
هی!
میخوای بندازیش تو آب؟
چی میخوای؟
حالا هر کسی که هستی.
خواهش میکنم.
هیچوقت از اسمم خوشم نیومد.
احساس نکردم که مال منه.
و وقتی که فهمیدم که هستم
و اینکه همجنسگرا هستم.
تغییرش دادم.
باید قبلاً بهت میگفتم.
متأسفم، جولز.
من دیگه اون آدم نیستم.
چشاتو ببند.
خواهش میکنم.
خواهش میکنم.
باشه، بازشون کن.
خوشت میاد؟
خدایا، تو خیلی حقه بازی.
ولی هنوزم از دستت عصبانیم.
هستم.
مگسکش تراز نیست.
هنوزم باورم نمیشه بابات هیچوقت تو رو به شکار کردن نبرده.
هدف گرفتن واسه من کافیه.
کُشتن حیوانات چیز مورد علاقه من نیست.
شکار فقط کُشتن حیوانات نیست.
باور کن.
شونهات رو صاف بگیر، عزیزم.
ایستادنت کاملاً اشتباهه.
لعنتی!
میدونم.
بابام، عادت داشت هر تابستون واسه شکار به اینجا بیاد.
یه تابستون.
اون من و دوستم جنی رو از خواب بلند کرد
اونم اول صبح، و بهمون گفت
"وقتشه شما دخترا یه خورده از زندگی رو یاد بگیرین."
پس ...
و به دست هر کدوممون یه تفنگ داد
و راهی جاده شدیم.
ما داشتیم گریه میکردیم و غر میزدیم
و اونم بخاطر اینکه داریم لوس بازی در میاریم سرمون داد میزد.
بنظر همینطور میاد.
و بالأخره بهش علاقه پیدا کردم
ولی برگشتم.
و چیز بعدی که فهمیدم این بود که ...
خودم رو روبروی ...
یه خرس بزرگ سیاه دیدم.
همونجا ایستاده بود.
فقط 6 متر با من فاصله داشت
و همینجوری داشت به من نگاه میکرد.
پس من آماده شلیک شدم
و بوم! اون افتاد.
فکر کردم ...
الآن بابام بخاطر اولین شکارم خیلی بهم افتخار میکنه.
ولی خرس هنوز داشت نفس میکشید.
داشت تقلا میکرد.
سعی میکرد بلند بشه و فریاد بکشه.
تو چیکار کردی؟
سعی کردم بهش شلیک کنم و اونو خلاص کنم.
ولی اسلحه گیر کرد.
پس همینجوری... نگاش کردم.
واسه 20 دقیق و بعد ...
دیدم که زندگی به آرومی از چشمام بیرون بره.
هیچوقت فراموشش نمیکنم.
بعد اون موقع پدرم اینو بهم داد.
محض وقتایی که اگه باز اسلحهم گیر کرد.
قبلاً بهم میگفت
"تنها کُشتنه که تو رو زنده نگه میداره."
یعنی چی؟
یعنی این که ما تمام گوشت خرس رو ...
واسه ماه بعدی، خوردیم.
هیچیش هدر نرفت.
این داستان خیلی خفنیـه.
آره، میدونم.
سلام، عزیزم! نتونستم خودکار پیدا کنم
پس برات پیام صوتی میذارم.
میدونم، همچی شبیه دههی 90ـه. درسته؟
ببین، من واسه گرفتن چندتا چیز به شهر رفتم
ولی تا بعدازظهر برمیگردم.
پس.نوشت: امروز صبح که خواب بودی خیلی ناز شده بودی. دوست دارم.
جولی؟ خودتی؟
امیدوار بودم نارحت نشی که یه سر بیام پیشت.
اوه، خدای. معلومه که نه. فقط یه لحظه صبر کن.
بذار یکم واست آب بیارم. از خودت پذیرایی کن.
دنیل، ما مهمون داریم.
- اوه، بفرما. - ممنون.
این تو و مگانین؟
آره، و جنی.
شماها خیلی جوون بودین.
جنی هم هنوز اینجا کلبه داره؟
نه. نه، جنی مُرده.
اوه، شرمندم.
راستش دقیقاً دو هفته بعد از اون عکسی که گرفتیم مُرده.
خدای من.
ازمون خیلی سختیه. مگه نه؟
آره، خیلی سخت بوده. اینو مطمئنم.
آره.
الآن میام پایین. شرمنده.
باشه.
- جولی هستین، درسته؟ - آره.
- دنیل. - سلام. از دیدنت خوشحالم.
منم از دیدنت خوشحالم.
No comments yet. Be the first to leave one.