Prvních 200 řádků.
آنچه گذشت...
نیویورک، ما موفق شدیم!
پرینس به تنهایی این کار رو نکرده
پس پرینس رو از پایگاه قدرتش جدا میکنیم
اولین انتخاب به فیلیپ میرسه. اخیراً عملکردش از همه بهتر بوده.
من قبلاً کار روی هایپرسونیک رو شروع کردم،
در حال ایجادِ یه رابطه با مدیر عاملش هستم.
تکنولوژی و فیزیولوژیِ هوانوردیشون
مشکلات اساسی دارن
هیچ راهی برای فروش سهام بدون ضرر بزرگ نیست
به نظرتون الان دارن سر چی توافق میکنن؟
وای، کیر توش
یه بندی هست که من
توی یه لایحهی خاص قرار دادم
که قراره تصویب بشه،
بستن راه گریز منافع انتقالی-مالیاتی.
خب باید چیکار کنیم که گلوله رو از اسلحه در بیاری؟
اگه میدونستیم، هرگز در چنین تخلفی
مشارکت نمیکردیم.
این مردان و زنان ندونسته آورده شدن
تا در عمل رشوهدهی و ارتشاء در سطح خیلی بالایی شریک بشن.
- داری باهام شوخی میکنی، مایک - اینا همهاش چرنده، اَندی
این خبر، راه نجاتمون از این وضعیتِ ناجوره
فکر کردم موقع باز شدن بورس
واسه فروختن سهامها کمک بخوای
آره، کمک باشه که چه بهتر
میتونیم این قضیه رو حل کنیم
متأسفانه الان دیگه مسابقاتِ نیویورک لکهدار شدن
کمیتهی بینالمللی ورزشها به این نتیجه رسیده
که مسابقاتِ 2028
دیگه نمیتونن توی نیویورک برگزار بشن
:ترجمه از امـیـر سـتـارزاده AM1Я H1tmaN
Billions.S06E09 1401 / 01 / 03 « هیندنبورگ »
دو نوع آدم هست
اونایی که موقع شکست، وانمود میکنن اصلاً براشون مهم نبوده
و اونایی که از بقیه فاصله میگیرن
تا تجدید قوا کنن و توی باختشون غرق بشن.
منم مثل تو، غرق شوندهام
من غرق شونده نیستم. بازسازی کنندهام.
رویکردِ «پت رایلی»
آهان. پدرخوانده.
یه خردمندِ دیگه که با مبحثِ شکست آشنایی داره
و پیروزی
اکثراً پیروزی
«یک قهرمان به انگیزهای فراتر از پیروزی نیاز دارد»
سخنان عاقلانهتر، نه؟
بگو هدفت چیه.
خب، به خاطر این همه حرفای الهامبخش،
برام سواله که انگیزهاش رو داری ساختمان این دفتر رو تخلیه کنی
همینطور چندتا دیگه از املاکی رو که برای المپیک خریدی
و تحویل بانکِ زمین ایالتی بدی یا نه.
وقتی داشتم اولین استارتآپم رو
توی «منطقهی خلیج سان فرانسیسکو» تثیبت میکردم
انگیزه داشتم که زودتر وارد بازار غذاهای دریایی «جرالدین» بشم
تا بتونم تازهترین ماهیها رو قبل از همه بخرم.
حالا، به سادگی قایق ماهیگیری میخرم.
خب، با حذف کردن واسطه و دلال،
خودت میشی دلال ، نه؟
نه چاک، باعث میشه پولدار باشم،
که نیاز نباشه چیزی رو هیچ موقع تخلیه کنم
اونم بهخاطر کسی به غیر از خودم.
آزاد کردن هکتارها زمینی که دیگه بهشون نیازی نداری، منطقیـه.
اونا رو به بانک زمین بفروش. قیمت منصفانهای پیشنهاد میدم.
به قیمت بازار.
آره، ولی من عادت ندارم گرون بخرم و ارزون بفروشم.
و اگه هم بودم، فکر نکنم دلم میخواست تو
اون طرفِ معامله باشی.
باید خودت اینو بدونی.
پس، دلیل واقعی اینجا اومدنت چیه؟
سعی داری تحریکم کنی
تا از سر عصبانیت مرتکب اشتباهی بشم؟
فکر کنم منو با کسی که دنبالِ دعواست اشتباه گرفتی.
اون واسه گذشتهست. من واسه پیدا کردن راهی به جلو اینجام،
که این شکست برات با عزت باشه.
ویژگی بارز مردی که با استفاده از کلمهی شکست
سعی داره به طرف مقابل آبرو ببخشه
سنگینتر از ضربهایـه که «ارنی شیورز» به کیسه بوکس زد
شاید هنوز اونقدری که میخوام
خبره نیستم.
دارم روش کار میکنم.
مگه همه همینطور نیستیم؟
چیه نکنه واقعاً واسه تموم کردن ماجرا اینجایی؟
صلح موقت؟ آتشبس؟ پیشنهادت چیه؟
گمونم باید ببینم باورم میشه که دست برمیداری یا نه.
الان شبیه مردیام که داره آمادهی نبرد میشه؟
نه.
پس مثل اون شب افسانهای یخبندان و پرستاره دسامبر در سال 1914،
وقتی نوای موسیقی بر تاریکی سرزمین یخزده طنین انداز میشد،
نیروهای انگلیسی و آلمانی اعلام آتشبس کردن
تا سرودِ عید بخونن،
توی سنگرشون به جای توپ، درخت کریسمس به پا کردن،
نمادی از زمین که قطعاً اونجا صلح هست.
این آتشبسِ بهخصوص، زیاد دووم نیاورد.
نه، نیاورد. «والتر سینکلر اسمیت» یه گلولهی 8 میلیمتری شلیک کرد،
- و همه چی به حالت قبلی برگشت - همونطور که من این کار رو میکنم
دیگه گذشته رو پشت سر گذاشتم.
المپیک رو برای نیویورک میخواستم. بدستش نیاوردیم.
ولی دلیلی واسه آماده کردن کلاهکهای اتمی نیست.
در زمان صلح پیشرفت میکنم.
تو چطور؟
اوه، هدفم همینه.
ولی، البته،
بهترین راه برای رسیدن به صلح بهوسیلهی نیروی قدرتمنده.
کل شب بابتش بیدار بودم. اگه اون میتونست بیخیالش بشه،
اونوقت شاید منم میتونستم بگذرم.
ولی نه، چاک عاشق همچین درگیریهاییـه.
حتماً باید بهم یادآوری میکرد که چیزی رو ازم گرفته
- حالا وقت پس گرفتنـه - حتماً، رئیس
بیاید تمام قد مثل «روستر کاگبرن» بریم سر وقتش
اینطوری من میشم «متی راس». تشنهی خون.
نمیدونستم این شکست رو اینقدر شخصی گرفتی.
منو آوردید که در کمال امنیت مسابقات المپیک رو بگیریم،
نه که مثل ماشین انفجاری ایرلندی بره هوا.
خب، هنوزم میتونم از تخصص حقوقیت استفاده کنم.
چاک یه مقام منتخب با رأیـه،
که به ذات باعث آسیبپذیریش میشه.
البته، قراره چیکار کنیم؟
دو سال دیگه صف بکشیم و علیهش رأی بدیم؟
یه رأیگیری خیلی کوچیکتر هست که میتونه انجام بشه، و زودتر.
وداع نادر و سریع با سیاست نیویورک.
میشه چاک از سِمت دادستانی کل خلع بشه.
همین الان که داریم حرف میزنیم، روی چهارپایهی اعدام ایستاده.
چطوری بزنیم زیر چهارپایه؟
واسه شروع، فرماندار رو با خودت همراه کن.
بعدش دو سوم اکثریت مجلس سنای ایالت.
ولی داری در برابر منافع ریشهدار چاک
در هر گوشهی ایالت میایستی،
از پارکِ تالانیکفالز گرفته تا لیک پلاسید.
بلدم چطوری دوستای جدید پیدا کنم.
وقتی که دوستای قدیمی قبل خوردن آب،
توی چاه زهر نریزن آسونتره.
موافقم. اگه چاک ذرهای بو ببره که
داری توی محدودهاش بده بستون میکنی،
بهتره شنلِ گاوبازی و شمشیرت رو آماده کنی.
بلافاصله بهت حملهور میشه.
تصور غلط رایجیـه
که گاوها با دیدن رنگ قرمز عصبانی میشن.
نه، اونا به حرکتِ شنل واکنش نشون میدن، نه رنگش،
که قرمزه تا خون رو بپوشونه.
پس باید واسه جلب توجهش یه چیزی تکون بدیم.
میدونم باید چیکار کنیم.
به انجمنِ «بیتز» خوش اومدید. چه کمکی ازم برمیاد؟
برای ملاقات با آقای «لژر» اینجام
البته، یه لحظه
شرمنده، هنوز نرسیدن
باشه، ممنون
ببخشید، خانم،
شما عضو اینجا هستید؟
نه، همونطور که گفتم،
با «استوارت لژر» قرار دارم، که اون عضوه
باید بیرون منتظر باشید
ببخشید؟
سالن اجرایی فقط برای اعضاـه.
منظورت لابیـه؟ نمیتونم توی لابی بشینم؟
تمام مهمانان وقتی داخل باشگاه هستن، باید یکی از اعضا همراهشون باشه.
مطمئنم سهامِ خوبیـه
و اگه توی شرکتِ مفلوکِ «جیتی مارتین»
کار میکردم، همه رو میخریدم،
ولی من بازدهم باید خوب باشه.
یه لحظه واسم نگهش دارید لطفاً!
شرمنده خانم، روالش اینطوری نیست.
کلیدت همراهت هست؟
باید کلید داشته باشی
فقط میخواستم بچهمو ببرم پارک، کسمغز
دهنشون رو صاف میکنم
سلام
گمونم باید یکی رو بابت عوضی بودن بازداشت کنم
میتونیم این کار رو بکنیم؟
خب، قبلاً بیشتر از کارای الانم رو انجام میدادم،
ولی آره، حتماً.
یارویی که اونجاست، از شرکتِ «برادرانِ لولو لیمان»ـه
دروازه رو روی یه زن که کالسکهی بچه همراهش داشت بست
چون اون زن کلید نداشت.
خب، این پارک زیبای سرسبز،
مثل آهنربا عوضیها رو به خودش جذب میکنه.
کل این بلوک عوضی هستن.
تنها دلیل اینجا ایستادنم اینه که انجمنِ بیتز
منو انداخت بیرون.
- اسم رو بهشون ندادی؟ - چرا.
درست قبل اینکه ورودی خدمه رو نشونم بدن.
حس میکنم توی فیلم «آنها زندگی میکنند» هستم و الانه که
مثل «راودی رودی پایپر» بزنم کونِ یکی رو پاره کنم.
همین الان لعنتی! همونطور که «ولف» میگه،
- پول اکسیژنِ نظام سرمایهداریـه. - میدونی،
راستش نمیتونیم افراد رو به خاطرِ
رذل بودن بازداشت کنیم،
ولی میتونیم جلوی ساختارِ رذل و عوضیساز رو بگیریم.
وظیفه داریم که این کار رو بکنیم.
و این پارک هدف بینقصیـه،
چون نمادی از چیزای خیلی بیشتره.
بهخصوص امتناع از ورود گروهی از افراد که
- از طبقهی مرفه نیستن. - درسته.
اون قدیما اواخر دههی 60،
چندتا نوجوان موتورسیگلتشون رو کوبیدن
به دروازه، توی جنگل یه تابی خوردن.
قبل رفتن، درختای زیادی رو نابود کردن.
شاید فکر کنی این کارشون از سر خشم بوده.
- نبود؟ - نه، البته که نه.
این اتفاق توی تپههای «وودستاک» افتاد.
همه فکر کردن این کار رو برای صلح و دوستی میکنن.
No comments yet. Be the first to leave one.