Prvních 200 řádků.
قسمت اول
.یه چاقو لازم دارم
چی؟
...بچه
...بچه...بچه
...آب
آب؟- .آب. یکم بجوشون-
بجوشونم؟ چطوری؟
.ببین. اینجا رو ببین
.این چاقوییه که من قرض گرفتم
.پسره- .آه-
.نگاهش کن
.عجیب غریبه
.خوش قیافه است
.خب...مراقب خودت باش
.ببخشید
.یه خواهشی ازت دارم- چی؟-
.سوپ جلبک دریایی- چی؟-
.من باید یکم سوپ جلبک دریایی بخورم
.این دهکده ایه که جنگلبان ها توش زندگی می کردن
.حتی واسه خودش اسم هم داشت
چرا...هیچ کسُ اینجا نمی بینم؟
چون یه بیماری مسری شیوع پیدا کرد و اونهایی که مقدر بود بمیرن، مردند
.و اونهایی که نجات پیدا کردن از اینجا رفتن
گفتی بیماری مسری؟- .مال 4-5 سال پیش بوده-
یکیشُ انتخاب کن. منظورم اینه انتخاب .کن می خوای تو کدوم خونه بمونی
.نظرت راجع به اون چیه؟ اون خونه ی کدخدای دهکده بوده
.خوب به نظر می رسه
.چهار چوبش هم قوی به نظر می رسه
از اونجایی که یه رودخونه نزدیک .اینجاست، آشپزی هم سخت نمی شه
.همین که تنور تمیز شه همه چیز درست می شه
.خب...اطراف اینجا چیزهای زیادی برای خوردن پیدا می شه
چطور باید ناجیم رو خطاب کنم؟
از خطاب کردن، منظورت اسممه؟
.بله
.قبلا هیچ وقت فکرنکرده بودم که به اسم هم نیاز دارم
.من متولد ماه موش سال گپ جا هستم
...در یک تجارتخانه
.به عنوان برده به دنیا اومدم
.اسمم "بون یی" بود
.من و پسرم از لطف حضور تو ناجیمون بهره مند شدیم
.من دینم رو به تو ادا می کنم
.برای این کار باید حداقل اسمتون رو بدونم
.لطفا بذارید دینم رو ادا کنم
اسمی روی بچه ات گذاشتی؟
.اسم بچه ام چیزی نیست که من بتونم در موردش تصمیم بگیرم
.فکر نمی کنم باید اینُ پیشاپیش بگی
ببخشید؟
.در مورد دینت...بذار وقتی همشُ پرداختی بگو
"من همشُ پرداختم" نباید اینُ بعدش بگی؟
.فکر کنم باید سقفُ برای روزهای بارونی درست کنم
از اونجایی که کلی حیوون توی جنگل برای شکار کردن هست
اگه پوست حیوون ها رو بفروشی نیازی .نیست به مخارج زندگی فکر کنی
.اینجا چیزی به اسم طبقه ی بالا و طبقه ی برده وجود نداره .پس برای بچه خوبه
البته من برات شکار می کنم. چون ...من توی این کار خیلی خوبم، پس
کی می دونه. شاید مردم هم دونه .دونه اومدن توی این دهکده ی متروکه
بعدش می تونیم زمین رو برای کشت دوباره بسوزونیم
.و پسر تو هم دوست پیدا می کنه
.خانم. بانوی من
.باید باهاتون صحبت کنم خانم
.ار این بیرون می ترسم، پس میام داخل
.لطفا منُ ببخشید
،چیه...تو همون بون یی نیستی که فرار کرد چطوری جرات کردی دوباره برگردی اینجا؟
چرا این وقت نیمه شب؟ چی کار داری؟
.این بچه هم خون این خانواده است
.من گناه بزرگی در حق شما کردم بانوی من و مستحق مرگم
برگشتی چون می خواستی بمیری؟
.لطفا یه نگاهی به این بچه بندازید
تو خیلی خوب می دونی چی در انتظار یه برده ی فراریه، اینطور نیست؟
.لطفا نگاهی به این بچه بندازید. اون پسره
گفتی همخون این خانواده است؟
.بله اون سالمه و حتی گریه هم نمی کنه لطفا نگاهش کنید
.خانم، لطفا این بچه رو مثل بچه ای از این خانواده بزرگ کنید
.نه به عنوان یه برده، بلکه مثل یک انسان آزاد خانم
فکر کن کابوس دیدی. من خودم به .حساب این دو تا جونور می رسم
این بچه هیچ جایی جز اینجا برای زندگی نداره
زندگی ای که جایی برای بودن نداشته باشه رو من همینجا تمومش می کنم
.و خودم هم دنبالش می رم
این آدمُ. توی همین مدت کوتاه عقلتُ از دست دادی؟
اگه من این بچه رو به عنوان بچه ی خودم بزرگ کنم کافیه؟
.من یه مدت پیش به خاطر سقطم مریض بودم
.آدم های زیادی نیستن که از اون ماجرا خبر داشته باشن
.می تونم بگم این بچه همون بچه است
می خوام یه مدت اقوام مادریم رو ببینم
.می خوام وقتی زمان مناسبش رسید با بچه برگردم
.خانم
در ازاش از این به بعد، تو مردی. می فهمی منظورمُ نه؟
.من همین الانشم مردم خانم
.لطفا بهم اجازه بدید
.خانم، من توی زندگی بعدیم هم به شما خدمت می کنم
.فکر نمی کنم اون خونه ی یه اشراف زاده باشه
دیدی؟- .ندیدم اما تونستم بشنوم-
.از بیرون اتاق وقتی داشتم ازت مراقبت می کردم
.این خونه ی یه تاجره
.پس خونه ی یه مرد از طبقه ی متوسطه
.البته که سطحش با کسی مثل من، یه آدم بی ارزش فرق می کنه
10سال بعد
!صبر کن !بیا
!بدو
.برید دنبال اون مرد
!همونجا وایسا
خب، یه لیوان نوشیدنی چطوره؟
.بهم یه لیوان نوشیدنی بده
.راه برو
.سوکو- .بابا-
.ساکت باش
همین یه بار ازم بگذرید. فقط یه بار. فقط یه بار
تو پسر محترم این خانواده ای؟
.بله بله
.شنیدم دو تا پسر دارن- .جتاب راهب، من عجله دارم-
تو بزرگتره ای، یا کوچیکتره؟
من کوچکتره هستم، می شه لطفا اسمتون رو به من بگید؟
و شما متعلق به کدوم معبدید؟
...این راهب- نا مو آمی تابول تابول*-
کوان سام بوسال
.گفتم نباید این کارُ بکنه. خواستم جلوشُ بگیرم
.اما عموم عقلش رو از دست داده، خودت هم حتما می دونی
.وقتی عموم عصبانی می شه به هیچ چیزی نمی تونه فکر کنه
پس اونها الان کجان؟- .اونجا-
اونجا یعنی کجا؟- .اونجا توی مدرسه-
مدرسه؟
.اونجا نبود. من رفتم مدرسه، اما گفتن داداشت قبلتر رفته- چی؟-
!نگهش دارید
!همونجا نگهش دارید
!بگیریدش
ازم خواستی اوه رو آزاد کنم؟- .بله همینُ ازتون خواستم-
چرا باید این کارُ بکنم؟
.اوه به فروشگاه هایی ماهی فروخت که توسط پادشاه منع شده بودن
.من قرار بود اون ماهی ها رو بگیرم
خیلی وقت نیست که مادر اوه
.بعد از مدت طولانی ای رنج بردن از بیماری در گذشته
...علاوه بر اون همسرش شدیدا مریضه و بچه هاش هم
.راهب، من تاجرم
قواعد و اخلاقیاتی برای یک تاجر وجود داره که اگه منفعتی توی کار نباشه
.حتی به خاطر والدین و خانواده اش هم نباید توش پا بذاره
پس، دیگه
ممکنه این کار رو در ازای هزینه ی پیشگوییتون انجام بدید؟
هزینه ی پیشگویی؟
.علاوه بر خودتون...من طالع هر دو پسرتون رو هم می خونم
.مطمئن نیستم چقدر پیشگوییت می تونه معتبر باشه
خوندن طالع از روی تاریخ تولد و حالات چهره در واقع
می تونه برای معتقدین حیرت آور باشه
و در عین حال برای کسانی که .اعتقادی ندارند یک مشت مزخرفات
خب، قیمت شما چقدره راهب؟
من از افرادی مثل شما که به طالع بینی .اعتقاد ندارید بیشتر می گیرم
چرا اونوقت؟
.از اونجایی که خودتون توی کار تجارتید باید بهتر بدونید
!همونجا وایسا! همونجا وایسا
.چهار، پنج. پنج نفرن- .شش تا، یکی دیگه هم اضافه کن-
.اون...عموی منه
می خوای چی کار کنی؟
.اونها 6 نفرند و ما 4نفر
.نه، ما باید سوکو رو کنار بذاریم- .درسته-
.و اونها همه بزرگسالند
.نه فقط بزرگسال، بزرگسال های قوی
...پس باید- فقط بگو چی کار کنیم؟-
.نباید توجهشونُ جلب کنیم
.منظورم اینه که حواستون باشه گیرشون نیوفتید
.پسر، اون داداشته
.درسته، آه...خدا. من واقعا نمی خوام قاطی این ماجرا شم
.تو اشتباهات زیادی مرتکب شدی
اولش می خواستم وقتی گرفتیمت بهت راحت بگیرم
.و می خواستم بعد از اینکه با پدرت توافق کردم برت گردونم
.اما اونقدر اشتباه کردی که نظرم عوض شد
.اگه می خوای از شرش خلاص شی من این کارُ می کنم .عوضی تو باعث شدی من خونریزی کنم
.بیا بیشتر از این انرژیمونُ هدر ندیم بیا اینجا. می خندی؟
همین الان نگفتی بهم آسون نمی گیری؟
بعد از این حرفی که زدی، وقتی می گی بیا اینجا، کی با پای خودش میاد؟
.تو عوضی آشغال
.بگیریدش
.خدایا، من اینجا دارم دیوونه می شم- .برادرت ممکنه کشته بشه-
.حتی اگه تو هم نگی خودم می دونم
می خوای چی کار کنی؟ کمک خبر کنم؟
.ساکت باش. دارم فکر می کنم
.گفتید این تولد پسر بزرگتره
.بله همینطوره
اگه براتون سخته می خواید من حلش کنم؟
با اینکه از استعداد ادبیات بالایی برخوردار نیست
اما شهرت دولتی بالایی داره. بنابراین احترام و .شهرت خودش رو به وسیله ی هنرهای رزمیش به دست میاره
اینطور نیست؟
کسی که قبل از من طالعش رو خونده اینُ بهتون گفته؟
.خوب می شه اگه حرف امیدوار کننده ای به این اضافه کنی
.بالاتر از هزاران هزار نفر و بدون هیچ بالادستی
.فقط خجالت آوره که در زمان درستی به دنیا نیومده
یه چیزی تو همین مایه ها اما اینطور نیست که من بتونم حرف امیدوار کننده ای بزنم
این البته که طالع یک رهبره. و زیر .دست هیچ کس نمی تونه راضی باشه
.و هیچ دلیلی هم برای رضایت نداره
.چون اون هوش و تواناییش رو داره
.فقط- فقط-
برای کسی با همچین سرنوشتی، روحیه ی مرگ بسیار بالایی داره
.هرچه بالاتر بره، خطرناک تر می شه
.اونقدر که مردم صدمه می بینند
حالا می بینم که توانایی اینُ داری که پولت رو از مردم نه با پیشگویی
.بلکه با توانایی سخنوریت بگیری
واسه پسر بزرگتر کافیه. چرا مال پسر کوچکتر رو نمی خونی؟
گفتید فقط دو تا پسر دارید؟
بله. گفتم. آه، گفتید پسر کوچکترم رو قبل از اینکه بیایید داخل دیدید
.عجیبه- عجیب؟-
.فقط برای زمان کوتاهی بود، اما من تونستم طالعش رو از روی صورتش بخونم
.تو طالعش رو از روی صورتش خوندی
No comments yet. Be the first to leave one.