Prvních 200 řádků.
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
در آن لحظهٔ شگفت،
کلیدهای نهاییِ ملکیادس بر اورلیانو بابیلونیا آشکار شد.
سرلوح طومارها را دید، که در زمان و مکان آدمیان
بهتمامی نظم گرفته بود.
نخستینِ این تبار به درختی بسته است،
و مورچهها آخرینش را میخورند.
در مرکز دایرهٔ گچیای که فقط خودش حق ورود به آن را داشت،
سرهنگ اورلیانو بوئندیا با فرمانهایی کوتاه و برگشتناپذیر
برای سرنوشت جهان تصمیم میگرفت.
- سرهنگ؟ - هوم؟
چندتا زن بیرونن، میخوان باهات حرف بزنن.
خب، بذار منتظر بمونن.
اعتراضمون مسالمتآمیزه!
- اورلیانو خوزه؟ - بله، قربان؟
موچینم کجاست؟
ژنرال مونکادا رو آزاد کنین! ژنرال مونکادا رو آزاد کنین!
ژنرال مونکادا رو آزاد کنین! ژنرال مونکادا رو آزاد کنین!
ژنرال مونکادا رو آزاد کنین!
ژنرال مونکادا رو آزاد کنین!
ژنرال مونکادا رو آزاد کنین!
مونکادا بیگناهه! آزادش کنین!
آزادش کنین!
خانمها،
همهتون دارین منع رفتوآمد رو نقض میکنین.
دیگه برین خونههاتون.
ماکوندو رو پس گرفتی، اورلیانو.
چرا همین برات کافی نیست؟
اگه حرف دیگهای دارین...
یه درخواست رسمی به شورای جنگ بدین.
روزتون بخیر.
هرچقدر میخوای از بالا باهامون حرف بزن.
ولی یادت نره، اورلیانو،
تا وقتی خدا منو روی این زمین نگه داشته، مادرت هستم.
هرچقدر هم انقلابی شده باشی،
هنوزم میتونم شلوارت رو بکشم پایین و یه کتک حسابی بهت بزنم،
اگه لازم باشه!
ژنرال مونکادا رو آزاد کنین!
ژنرال مونکادا رو آزاد کنین! ژنرال مونکادا رو آزاد کنین!
- ژنرال مونکادا رو آزاد کنین! - باشه.
ژنرال مونکادا رو آزاد کنین!
ژنرال مونکادا رو آزاد کنین!
هُلم ندین!
خانمها، هُل ندین!
- آزادش کنین! - بس کنین!
اینقدر از مرگ میترسی
که حتی نمیتونی با مردی حرف بزنی که به مرگ محکوم شده؟
همین حالا آزادش کنین!
خانم، مقاومت نکنین، وگرنه شما رو هم میگیریم!
هیولا!
بسه! بسه! همه برین خونه!
آفرین.
قبل از اینکه جونم رو بگیری، توی چشمهام نگاه کن.
اشتباه نکن، خوزه راکل.
من محکومت نکردم.
انقلاب محکومت کرد.
برو به جهنم، اورلیانو.
خودت هم خوب میدونی این شوراهای جنگ یه نمایش مسخرهان.
هوم. بذار یه سؤال ازت بپرسم.
اگه جای من بودی، همین کار رو نمیکردی؟
احتمالاً.
آره.
ولی حرف سر اعدام من نیست.
چیزی که واقعاً نگرانم میکنه اینه که...
با اینکه اینهمه میگی از نظامیها متنفری،
خودت عین اونا شدی.
- هوم. - آره.
مردم ماکوندو!
در سراسر شهر منع رفتوآمد برقراره.
هیچکس حق نداره از خونه بیرون بیاد.
این وقت شب کجا میری؟
هیچ استثنایی هم در کار نیست!
میرم اعدام رو ببینم.
نشنیدی؟ منع رفتوآمده.
میخوای بیای؟
چرا میخوای همچین چیزی رو ببینی؟
بابامون هم همینطوری مرد.
خوزه آرکادیو سگوندو و اورلیانو سگوندو
انگار بازیِ آینهها بودند.
آنقدر به هم شبیه بودند
که حتی مادرشان، سانتا سوفیا دِ لا پیِداد، هم نمیتوانست از هم تشخیصشان بدهد.
سربازها!
آماده!
ای پدر ما که در آسمانی، نامت مقدس باد.
ملکوتت بیاید و ارادهات چنانکه در آسمان است، بر زمین نیز جاری شود.
نشانه!
آتش!
- زندهست! زندهست! - سربازها، ببرینش!
- هی، جلوش رو بگیرین! - هنوز زندهست!
برادرزادهٔ سرهنگه.
هنوز زندهست!
- بگیرینش! - میخواین زندهبهگورش کنین!
- راه بیفت. - قاتل!
بگیرینش!
تکون نخور!
- ببرینش! - وایسا!
- زندهست! زندهست! - بریم. راه بیفت.
قاتلها!
میخواین زندهبهگورش کنین!
هنوز زندهست!
همهتون قاتلین!
مرگ ژنرال مونکادا
چنان بر خوزه آرکادیو سگوندو اثر گذاشت
که از آن پس از جنگ بیزار شد
و تصمیم گرفت در کلیسای شهر پناه بگیرد.
امروز اینجا گرد آمدهایم
تا به مرد بزرگی ادای احترام کنیم،
که خداوند امروز صبح او را به ملکوت خویش فراخواند.
ژنرال خوزه راکل مونکادا.
خدا صداش نکرد، پدر.
اون لیبرالهای بیخدا کشتنش.
- راست میگه. - سرهنگ کشتش!
سرهنگ قاتله!
قاتله!
همهتون ساکت!
هنوز توی خونهٔ خداییم،
نه وسط میدون شهر.
همان وقت، در کتابی که پیدا کرده بود غرق شده بود،
و اورلیانو سگوندو ملکیادس را همان دم شناخت.
سلام، جوون.
کولی پیر، خاطرهای بود
که نسلبهنسل انتقال یافته بود
و از راه پدربزرگش به او رسیده بود.
این چیه؟
از آن پس، هر بعدازظهر همدیگر را میدیدند.
ملکیادس از جهان برایش میگفت.
میکوشید دانش کهن خود را به او منتقل کند،
اما حاضر نبود دستنوشتهها را ترجمه کند،
چون معنایشان نباید فهمیده میشد
تا صد سال بگذرد.
- آقا، میشه کمکم کنین؟ - حتماً. چی لازم دارین؟
لطفاً پنجتا از اینا بهم میدین؟
باورتون نمیشه چقدر بزرگ شدن.
پس فردا میبینمتون؟
صبح زود میایم که دربارهش حرف بزنیم.
- هوم. - میبینمتون.
«و برای من افتخار است که همچنان پیوندهایی را استوارتر کنم
که مایهٔ مباهات ماست به اینکه به این گوشهٔ جهان تعلق داریم.»
کدوم حرومزادهای این مزخرفات رو مینویسه؟
توش شکر ریختی؟
پدر، چی شده؟
هی، چی شده؟
- کمک! - چی شده؟ چه اتفاقی افتاد؟
- نفس بکش! نفس بکش! - طبیب!
- نفس بکش! - سرهنگ، چی شده؟
- طبیب خبر کنین! - سرهنگ!
مامان اورسولا، اورلیانو رو مسموم کردن!
سانتا سوفیا، یه سبد تخممرغ، سرکه و دو شاخه شوید بیار.
منو با پسرم تنها بذارین.
چرا هنوز وایسادین؟
- راه بیفتین. - بریم.
رمدیوس زیبا بیست سال برهنه در خانه گشته بود...
بیست سال تمام...
برو یه چیزی تنت کن.
...چون طبیعتش هیچ قاعده و قراردادی را نمیپذیرفت.
اورلیانو خوزه، ببخشش.
ولکن نیست. عادت بدیه.
عادت نیست، مامان. هوا خیلی گرمه.
بابات چطوره؟
مادربزرگ هنوز بالای سرشه.
اونقدر استریکنین بهش دادن که یه اسب رو میکشه،
ولی اورسولا میگه زنده میمونه.
خدا رو شکر. اگه میخوای شب بمونی، اتاقت رو آماده میکنم.
نه، نه، ممنون.
فقط اومدم یه چیزی بردارم.
وسایلم هنوز اینجاست؟
مامان اورسولا نمیذاره به چیزی دست بزنیم.
هنوز امید داره بهزودی سر عقل بیای.
ببخشید.
بیا تو.
اورلیانو خوزه همانجا فهمید باید چهکار کند،
چون دیگر آن بچهای نبود که از تاریکی میترسید،
بلکه حیوانی پادگانپرورده بود.
کیه؟
آمارانتا، منم.
بذار بیام تو.
نه، صبر کن.
هیس. به حرفم گوش کن، باشه؟
توی جنگ با یه سرهنگ لیبرال آشنا شدم.
دربارهٔ خودمون براش گفتم.
همیشه میدونستم بیملاحظهای!
بهش گفتم میخوام با عمهم ازدواج کنم.
فقط بیملاحظه نیستی، احمقی!
گفت اصلاً دلیل جنگمون با کلیسا همینه.
غیر از اینکه بهت شیر ندادم، همهکاری برات کردم.
مثل پسر خودم بزرگت کردم.
پس برو بیرون.
این دفعه واقعاً جدیام، اورلیانو خوزه.
دیگه هم برنگرد.
وگرنه خودمو میکشم.
امشب شب ماست. امشب باید ببریم.
امشب شب ماست. امشب باید ببریم.
هیچکس دقیقاً نمیدانست خوزه آرکادیو سگوندو از چه وقت
شروع به نواختن ناقوسهای برج کلیسا کرده بود،
یا از چه وقت در مراسم عشای ربانی به پدر آنتونیو ایزابل کمک میکرد
و در حیاط کلیسا به خروسهای جنگی میرسید.
اما در فوتوفنهای الهیاتی همانقدر ماهر شد
که در فوتوفن خروسبازی.
ولشون کنین!
بکشش! بکشش!
No comments yet. Be the first to leave one.