Prvních 200 řádků.
رسانهی آیوفیلم تقدیم میکند
اپیزود 22: دختر طبقه پایین
،جونتانگ
راجع به حرفایی که زدم
خوب فکر کن
ژو داشت گریه میکرد
...من
گریه اش انداختم
جونتانگ
من دوستت دارم
به دلایلی وانمود کردم
که متوجه احساساتت نمی شم
ولی وقتی دیدم که کنار یه دختر دیگه ای
...و من باید وانمود کنم اوکی ام
..من
نتونستم تحملش کنم
باید تو این وضعیت
چیکار کنم
چی کار باید بکنم؟
تو چرا گریه میکنی؟
شیا
گریه نمی کنم
نودل فلفلی خوردم
بعد پرید تو گلوم
اوه، نودل فلفلی
فکر کردم به خاطر منه
ژو بهم گفت
که میخواد بره پیش همکلاسیاش
به خاطر ما داره میره؟
بهت حس خاصی داره؟
امروز که رفته بودین بیرون
علاقه شو بهت ابراز کرد؟
چطوری همه چیزو می فهمی؟
صرفاً حدس زدم
توام که خیلی وقت بود روش کراش داشتی
پس چرا خوشحال نیستی؟
ژو
احساسشو بهم نگفت
ولی چرا تو به نظر مشکلی نداشتی؟
،جونتانگ
فکر میکنی که من هیچ
اهمیتی بهت نمیدم؟
جونتانگ
پس به نظر میاد
هنوز فرصت دارم
!خدایا
!تو
نگاهش کن
با بغل و بوس خر نشو
قبل از اینه تصمیمی بگیری خوب فکر کن
...راستش، خوب فکر کردم
ولی به هرحال میخوام غافلگیرت کنم
ادامه بده
من دیگه برم
خدایا
منو عین موم تو دستش گرفته
اوه راستی
باید یه چیزی بهت بگم
امشب شام با بچه ها میزنیم
یه کمم آبجو میخوریم
تا ساعت نه و نیم
بعدش میریم آتیش بازی رو ببینیم
منتظرت میمونم
مهم نیست چه قدر دیر کنی
.جونتانگ
!ژو
!عه اومدی
فکر کردم
میخوای قالم بذاری
..خب
وایسا، ژو
،راستش
تنها نیومدم
یکی هست که میخواد ببینتت
واسه همین باهام اومد
..تو
دیگه پاتو از گلیمت درازتر کردی
نفهمیدی این یه قراره؟
میدونی چه قدر با عشق و علاقه اومدم؟
چطور تونستی
یکی دیگه رو با خودت بیاری
فکر کنم لازم نیست بگم
!که مادرتو با خودت آوردی
میدونی که خانواده من چطورین
پس چرا باید این کارو کردی؟
می ترسم بفهمن با تو قرار می ذارم
پس حتی جرئت نمی کنم اسمتو تو خونه مون بیارم
...چطور میتونی
اینطور نیست
..شیا اومده
چی؟
شیا؟
شیا چه ربطی به این قضایا داره؟
،اوه راستی
یه چیزی هست که باید بهت بگم
...اون روز
الو؟
اوه، خواهر ژویی
چندروزه برنگشته
با من زندگی نمی کنه
...شاید توی
مادرم تو بیمارستانه
لطفاً به ژو بگو
دکتر گفته
شرایط مادرم خیلی وخیمه
فکر نمی کردم دروغ باشه
و بخواد از زیر زبونم حرف بکشه
ولی شوکه شدم
و همه چیزو درباره ژو گفتم
،جونتانگ
چیکار باید بکنم؟
خانواده اش زود پیداش میکنن
...ژو
درسته که خانواده های سخت گیر زیادن
ولی کسایی هم هستن که
همیشه خلاف خواسته خانواده هاشون عمل میکنن
و البته
آدمایی مثل منم هستن
،مهم نیست چی بشه
مهم نیست چه احساسی داشته باشم
باید همیشه بریزم تو خودم
و خودم بار همه چیو تنهایی به دوش بکشم
،جونتانگ
نمی فهمی چرا ژو نتونست باهات بیاد کتابخونه؟
...اون
گرچه منم نگران بودم
که ممکنه زیادی سرم شلوغ شه
ولی از چهره ژو فهمیدم
میدونستم
که کار درستی کردم
برو با مادرت صحبت کن
واسش سخته که به بابات نگه و بتونه کل این راهو بیاد و باهات حرف بزنه
اگه چیزی شد خبرم کن
منتظرت میمونم
.ژو
اینجا چیکار میکنی؟
همه رفتن آتیش بازی رو ببینن
ولی گفتم از اینجا هم میتونیم ببینیمش
واسه همین منتظرت موندم
فکر کردم میری آتیش بازیو ببینی
چطور پیش رفت؟
عالی بود
خوبه
وقتی مادرتو آوردم اینجا
فکر کردم دارم زیاده روی میکنم
آره همینطوره
زیاده روی کردی
!متاسفم
واسه تنبیه کردن خودم 100 تا شنا میرم
خدایا
باید هی بهت یادآوری کنم؟
!این یه قراره
چطور تونستی مادرمو بیاری؟
تقصیر من بود
ولی
عجله واسه اینکه
مادرمو بیاری اینجا چی بود؟
مثل اینکه
واسه دیدن همدیگه در آینده
شانس کمی داریم
شب تابستونیِ خنکیه
و خیلی هم ساکته
حتی صدای جیرجیرکم نمیاد
اون شب
اولین عشقم
به پایان رسید
،ژو
اخیراً یکی هست که دوستش دارم
معذرت میخوام
...معذرت میخوام، من
...من
...وایسا ببینم، من
،جونتانگ
میخوای بریم آتیش بازی رو ببینیم؟
یه ربع دیگه شروع میشه
از اینجا ویومون خوب نیست
ولی اگه یه کم بیشتر پیاده روی کنیم
خوب می بینیمش
کجا بریم؟
اوکیه
مسئله ای نیست
چرا شما دوتا همیشه با همید؟
حتما یه خبریه
ژو گفته دوستم داره
اونم گفت زندگی بدون من براش جهنمه
این همه اش به من آویزونه
اون همه اش میخواد قلبشو بده بهم
!تولدت مبارک ژو
!اینم هدیه ات
از کجا فهمیدی تولدمه؟
مرسی
چطور جرئت میکنی؟
!بیا اینجا ببینم
!داری عصبانی میشی
ماده ببر داره عصبانی میشه عوضی-
!ندو
چه احمقانه
اینجوری باید حلش کنی
ببین
،اینجا رو به توان برسون
No comments yet. Be the first to leave one.