Prvních 70 řádků.
عجله کنین! از پرنسس محافظت کنید!
ویلیام؟ برگشتی هنگ کنگ؟
!عالیه! بیا اینجا
اون واقعا پرواز میکنه...
بلند شو، دنبالم بیا.
هی، بالا، بالا
- پاهای قوی داری! - بزن بریم!
شاهزاده حتی نبردی با ،بزرگترین جنگجوی کین داشته
و شمشیرش را با او تعویض کرد.
اون لبخند نمیزنه، چطور میتونم نقاشی کنم؟
از این کار چی گیرت اومد؟
- جک. - صبر کن.
بیا.
بلند شو. بیا بریم.
ژنرال!
...لاکچومی .شیطونی نکن
.پسر خوب، پسر خوب، لاکچومی
لاکچومی؟ کجا میری؟
.خدای من. یه جسده
.لاکچومی، عجله کن
.لاکچومی، جسدش رو در بیار
آروم، آروم...
مراقب باش... مراقب باش، پسر خوب.
الان چطورین؟
چطور اومدم اینجا؟
اینجا زادگاه هنرهای رزمی داسار هست.
تاریخ 3000 ساله داره.
عموی من، صاحب 275 مین نسل هست.
ایشون اونجاست.
همه اون ها متوجه شناور شدن مرد مقدس شدن، سجده کردن.
...امروز حداقل یه چیز رو فهمیدن -
منگ یی؟ ژنرال منگ یی؟
تو قول دادی از من حفاظت کنی. نمیتونی بمیری!
منگ یی؟
منگ یی؟ منگ یی...
من هیچ کس و تو این دنیا ندارم.
حتی یه فامیل.
لطفا من و رها نکن.
به جز تو کسی رو ندارم.
خواهش میکنم تنهام نذار.
ژنرال منگ یی. زود بیا اینجا.
برای اولین باره که انقدر احساس آزادی دارم.
بدون مراسم چاپلوسانه و تکراری.
!چه حس زیبایی
برای اولین باره که لبخند شما بانوی بزرگ رو میبینم.
چرا به من نگاه نمیکنی؟
خدمتکار فروتن شما جرات اینکارو نداره.
.چنین حرفهایی نزن ...این احساس رو از من نگیر
من دیگه بهت نمیگم ژنرال.
چطوره؟ منگ یی؟
من میخوام برقصم. باهام می رقصی؟
نه. بانوی بزرگ. شما نباید.
تو این دنیا، تنها کسی که میتونه تماشا کنه امپراطوره.
.این رقص تنها برای توئه
!نه .نمیخوام به ژیانیانگ برم
!من رو با خودت ببر !هر جای دیگهای
من فقط میخوام با تو باشم!
من نمیخوام با امپراطور ازدواج کنم.
اون روز نیست مگر روز مرگمون؟
به خاطر تو زندگی میکنم!
جک!
- پلیسا اومدن دنبالت! - چی؟
- خودشه!
ما باید از اینجا بریم. بیا اینجا، با من بیا.
با من بیا، جک!
بندازش، بندازش.
اوه خدای من! بریم!
از این طرف.
چرا بهش کمک میکنی؟
بهش کمک کردی دزدکی وارد معبد بشه؟
No comments yet. Be the first to leave one.