Prvních 162 řádků.
لاتینا خیلی نازه، و یه کاری می کنه که دلم نخواد برم سر کار.
ببینم عقلت رو از دست دادی، ها؟
این دفعه باید کلی راه رو تا پایتخت اوسبلیک پشت سر بذارم!
نمی تونم لاتینا رو ببینم. به جاش مجبورم همچنین آدمای پیر و پاتال بشم.
آخه چطوری باید حالم بهتر بشه؟!
نمی خوام برم!
می فهمم. کاره دیگه.
باید ببینم لاتینا چطوری منتظرم می مونه...
تازه اون چند تا دوست پیدا کرده
واسه همین وقتی نیستم لااقل می تونه سرگرم بشه.
واسه همین درک می کنم که...
ولی بازم هیچ دلم نمی خواد برم، می فهمی؟
حالا که اینطوره، اینو فرصتی بدون که بری براش یه سوغاتی ای که دوست داره بخری.
سوغاتی؟
سوغاتی، ها...
حالا که داری می ری به پایتخت سلطنتی، احتمالا اونجا یه سری شیرینی های کمیابی پیدا میشه.
متشکرم!
دیل، دوستت دارم!
شاید بتونم اینکار رو کنم.
خب. گمونم درستش هم همینه.
مرد جوان رهسپار می شود.
اگه خسته ای لازم نیست بلند شی، باشه؟
متاسفم، لاتینا.
می خوام یه مدتی برم بیرون.
می تونی اینجا طاقت بیاری؟
می تونم تحمل کنم.
حتما واست چند تا کادو می گیرم!
باشه.
به خاطر من خوب مراقبش باشین.
حتما.
اون بیرون خرابکاری نکنیا.
حالا که لاتینا منتظرمه دست از پا خطا نمی کنم!
خب دیگه، من می رم.
باشه.
به سلامت، دیل.
سر کار مراقب خودت باش.
گمونم از پسش برمیام.
تی تی امروز واسه یه ماجراجویی به پایتخت می ریم.
ولی شنیدم که خیلی سخت می شه با طرفمون سر و کله زد.
اوناهاش تی تی!
من اینجام تا گوش به فرمانتون باشم دوک الدشتدت!
من دیل ریکی هستم. ممنون می شم سوارم کنی.
خب...
برو دیگه.
پرواز کن، تی تی .
شنیدم کسی که اینکار رو می کرده بعد خرد کردن اعصاب این یارو مقامش رو از دست داده.
ولی کادو باید چی براش بگیرم؟
نمی دونم یه دختر چی دلش می خواد.
حتما باید شیرینی ای چیزی باشه دیگه؟
چه ترسناک!
اگه بتونم باید سعی کنم یکم دلش رو به دست بیارم.
اوم... یکم از اینا می خواین؟
شکلات؟
تازه یادم افتاد.
گمونم اژدهاسوار قبلی به خاطر اینکه باهاش مثل بچه ها رفتار می کرده رفته بوده رو مخش!
هیچ وقت نباید به همچین کسی شکلات تقدیم کنم!
گمونم تا حالا واسش شکلات نخریدم، نه؟
فکرش رو بکن که لپاش رو پر کرده از شکلات...
اینا خیلی خوشرنگن، واسه همین شرط می بندم که ازشون خوشش میاد.
بر فنا رفتم!
رسیدیم به مقصدتون قربان.
اوم، مشکلی پیش اومده...
کجا از اینا می فروشن؟
گرگور-ساما منتظرته.
اومدی.
مدتی بود ندیده بودمت، گرگور.
می تونی منو به نامزدت معرفی کنی؟
خیلی خب، دیل.
می خوای همین الان بکشمت؟
هنوزم مثل همیشه ای، ها؟
اول از همه باید بگم که رز نامزدم نیست.
یه هدیه؟ تازه رسیدی و داری به این زودی برای رفتن آماده می شی؟
دارم می گردم یه چیزی پیدا کردم که یه دختر کوچولو ازش خوشش بیاد.
و اینطور که من تو رو می شناسم
تو هم به جز نامزدت کسی رو سراغ نداری
که از اینجور چیزا سر در بیاره.
خیلی خب، همین جا بمون. سعی می کنم زود ترتیبش رو بدم.
صبر کن ببینم... کدوم دختر بچه رو می گی حالا؟
بچه امو.
قربونش برم خیلی شیرینه، خیلی ناز و گوگولیه!
ماشاالله خیلی شجاعم هست!
با اون دستای کوچیکش برام دست تکون داد و گفت "مراقب خودت باش"...
حتی فکرشم که می کنم... اشکام سرازیر میشه!
می خوام برم خونه.
خب. بیا بریم تو کارش.
هی، گرگور! بیا بریم ببینم چی دوست داره!
هر چه سریعتر اینا رو از سر راه بردارم، زودتر می تونم برم، درسته؟
چه بلایی سرت اومده؟
سرپرستی به بچه شیطون با یه شاخ شکسته رو قبول کردی؟
اگه قراره من باهاش زندگی کنم
مشکلی با شیطون بودنش ندارم.
نه، مشکل این نیست. ولی...
حقیقت اینه که تو داری بعضی از هم نوعانش رو می کشی
ممکنه یه دفعه این قضیه مشکل ساز بشه.
اگه ماموریت شغلی باشه من انسان هم می کشم.
از شنیدنش خیالم راحت شد.
جای خادمای ارباب شیاطین هفتم رو پیدا کردیم
شیاطین رو پیدا کردین؟ یا فقط چند تا مینیونشون رو؟
هنوز مشخص نشده.
همون طور که می دونی، شیاطین با شروع خدمت به ارباب شیاطین
قدرتی فراتر از اونی که در حالت عادی دارن به دست میارن.
و همه شونم از نژاد شیطانی نیستن.
همون طور که گفتم. اگه قضیه کاری باشه، برام مهم نیست چیکار کنم.
منم همراهیت می کنم.
اینجور که پیداست ارباب جوان هنوزم خوشش میاد حسابی بازی کنه، ها؟
به جای اینکه بر موقعیت اشراف زادگیم تکیه کنم
تکیه بر اینو برای شروع زندگی جدیدم انتخاب کردم
مادرم یه خارجی بود و اولین همسر دوک هم نبود.
اجازه می دم برادرام نگران خونه و املاکمون باشن
و در عوض آزادانه با چیزهایی برخورد می کنم که معمولا بهترین جواب رو می دن.
خب، خیالم راحته که دوستی مثل تو دور و برمه.
حداقل یه تکونی بخورو جلوی پدر خودی نشون بده.
گرفتم.
پایه و اساس فرستادن یه نیروی کوچیک و برگزیده برای رسیدگی به خادمان ارباب شیاطین
اینه که یک اقدام نظامی هماهنگ شده از طرف ملت
ممکنه از نظر ارباب شیاطین یه اعلان جنگ به نظر بیاد.
برای کاهش دادن این خطر در حالی که تهدید همچنان وجود داره
یه کمین با نیروهای کم و سازمان نیافته باید موثر باشه.
منتظر شنیدن اخبار موفقیت تون می مونم.
به عبارت دیگه یه ترور.
بازم مثل همیشه.
به گفته دیده بانا
هدف اون طرف کوهستان قرار گرفته.
اون ورشه، ها...
با یه اژدهای پرنده عین آب خوردن می مونه، ولی...
اگه می خواستیم هدف بفهمه داریم میایم شاید می شد ازشون استفاده کنیم.
به چند روز وقت احتیاج داریم.
کافی نیست...
فقط همین انتظار ازتون می ره.
کلی آذوقه داریم که...
کافی نیست! کافی نیست لاتینا!
چی کافی نیست الان؟
کافی نیست لاتینا!
من بیشتر می خوام، همین الان!
لاتینا!
واقعا که، هیچ معلومه چه بلایی سرت اومده؟
این کلوچه شپرده.
بهت تخفیف می دم، پس بخورش.
گمونم داری به زور سفارش به خرد مردم می دی، آره؟
ولی این یه جورایی سفت شده.
خب، این تمرینیه.
تمرینی؟
واسه اون خانم کوچولو؟
درسته. این کلوچه رو لاتینا امتحانی درست کرده.
خیلی خب. بذارش همینجا بمونه.
یکی فروختی!
خوب شده بود؟
خودت می تونی ازشون بپرسی.
وقتی به نظر رسید که پختن خبرم کن، باشه؟
هی، ریتا. برگشتی.
معلومه شاگرد خوبی پیدا کردی.
نه... می دونی اون خیلی احساس تنهایی می کرد!
دیگه کم کم دیل برمی گرده.
اون می دونه که منتظرشی.
همیشه وقتی برگرده خونه خبرت می کنه، درسته؟
این ثابت شده اس.
اون خبرم می کنه.
ولی قبل اینکه تو پیدات بشه اینکار رو نمی کرد.
اینکار رو نمی کرد؟
تو براش خیلی خاصی.
من برای دیل خاصم؟
آره، درسته.
No comments yet. Be the first to leave one.