Prvních 166 řádků.
رسانهی آیوفیلم تقدیم میکند
اوه پسر
لباس اشتباهی رو انتخاب کردم
آقای هانما؟ سلام منتظرتون بودیم
یه اتاق مخصوص برای شما داریم
از این طرف
واو. اسپرسو واقعاً معنای تلخی رو جا به جا میکنه
ولی بعدش یه مکالمه شروع شد که حتی تلخ تر از اسپرسو بود
چرا الان داری در این مورد میپرسی؟
نظر خودت چیه؟
چون میخوام حقیقت رو بدونم
اینقدر عجیبه؟
که یه پسر بخواد بدونه چرا پدرش مادرش رو کشته؟
تا الان هیچ توضیحی بهم ندادی
.پس بهم بگو بگو چرا کشتیش
یه سری حد و مرزها هست که یه پسر الدنگ نباید ازشون رد شه
!هیچوقت
!پس جایگاه خودتو بدون و دیگه حرفی نزن
.من پسرشم حق دارم بدونم
!واو، نگاهش کن
حتماً خیلی واسه این لحظه انتظار کشیدیا
...بیخیال، بگو ببینم
میخواید لیوانتون رو پر کنم؟
مدیر رستوران آقای ،میتسو نوناکا
که برای آقای هانما و پسرش غذا می برد بعدها گفت
که هیچوقت اون صحنه رو فراموش نمی کنم
اونقدر ترسناک بود که به چشم هام اعتماد نکردم
ولی نمیتونستم جای دیگه ای رو نگاه کنم
میتونیم از روش ساده اش عمل کنیم
جطور جرئت میکنی به من دست بزنی
یا اینطوری پیش بریم
از راه سختش
!زلزله
!یه زلزله ی بزرگ
نمی فهمیدم چه اتفاقی داره می افته
تنها چیزایی که توی این ساختمون نمی لرزیدن
باکی و پدرش بودن
اوه
،مایه ی ننگی همینقدر بهت میگم
.ولی بهم دست زدی در نتیجه میدونی بعدش قراره چی بشه
دست زدم بهت؟
بیخیال، ناراحتِ چی هستی؟
کاری نکردم که
به هر حال فکر نمی کردم اون کارم جواب بده
آخه برای اوگره ی بزرگ، یه تاچی-شیمه که بچه بازیه
شنیدم شان مبارزه مون رو آوردی پایین
گفتی چیزی بیشتر از یه مبارزه پدر و پسری نیست
چطور مگه؟
نه
همین طوری خوبه
باکی
حواست باشه پسرم
!بله قربان
اوه مرد، نزدیک بودا
کارم تموم نشده
،برای چهار سال
دنبال این نمایش پدر و پسری بود
و حالا مشخصاً متوجه شده که خیلی فرق داره
ولی چطور باید می بود؟
میخواست عقب بکشه
میخواست فرار کنه
میخواست در بره
ولی نتونست به اندازه کافی سریع عمل کنه
،با فرمان پدرش
دیگه نتونست کاری به جز وایسادن کنه
بعدش، وقتی میخواست فرار کنه دیگه خیلی دیر شده بود
بالاخره، لحظه تحقیر فرا رسیده بود
،باباش یه بار دیگه زد درِ باسنش
،همینطور که توی هوا معلق شد
همینطور که داشت به سمت بیرون پرت میشد
،تونست خودشو لحظه آخر نجات بده
و بالاخره چیز مهمی رو فهمید
پدرش تو یه سطح خیلی متفاوتی بود
اوه
ها؟
تقصیر تو نیست
ولی اگه میخوای تقصیرو گردن کسی بندازی
میتونی بگی تقصیر این دست بود که اومد روی گردن پدرم
حرومزاده
مرد جوان کم کم داشت متوجه اوضاع میشد
پدرش در تلاش برای زدن نقاط حیاتی بدنش نبود
که یعنی در حال مبارزه نبود
حقیقت این بود که داشت تنبیهش میکرد
به نظرم به قدر کافی فکر نکردی
فکر میکنی حالش خوبه؟
چی؟ شوخی میکنی؟ یا خدا
ببخشید
ببخشید که غذا خوردنتون رو مختل میکنم
همینطور که می بینید باید پسرمو ادب کنم
و یه کم
تنبیهش کنم
میتونه نفس بکشه؟
الان در حال ادب کردنشم
به خاطر تفاوت سنی پدر و پسریه
چرخه ی کشمکشِ بی پایان
پسر سعی میکنه بر پدرش فائق بیاد
و پدری که این اجازه رو نمیده
خیلی لذت بخشه، نه؟
گفتم خیلی لذت بخشه، نه؟
خیلی لذت بخشه، قبول نداری؟
اعتراف کن، خیلی لذت بخشه
چی؟
باخت؟
این حرکت قتله یا خودکشی؟
فکر کنم بخشی که میخواد منو بکشه رو درک میکنم ولی آخه خودکشی؟ از اوناش نیست
هیچوقت نمی تونم بفهمم چی تو سرشه
زیادی خودخواسته ست واسه اینکه به خودکشی فکر بکنه
باکی
!آماده فرود شو
فرود؟ منظورش از فرود چیه؟
اصلاً ممکنه؟
که از همچین ساختمونی بپری و فرود بیای؟
جراح 53 ساله، آکیو کامورای معروف در این مورد نظر تخصصی داره
،اون تمرینات نیروی هوایی دیده
و توی گردان یکِ نیروی هوایی خدمت کرده
،تا به حال 345 بار از هواپیما پریده ...و در این مورد گفت
.شاید
باید فاصله ات رو حفظ کنی
به طور مثال
،اگه حالت درستی داشته باشی
،توی ارتفاع بلندتر از 9800 فوت
شصت ثانیه بعد به 3200 فوت میرسی
،اگه توی یه ساختمون بلند باشی
،مثلاً 490 فوت توی هوا باشی
،و بخوای روی یه ماشین توی پارکینگ فرود بیای
میتونه امکان پذیر باشه
دفعات معدودی در گذشته بوده
که یه انسان تونسته از چنین سقوط هایی جون سالم به در ببره
.با استفاده از روشِ فرود روی یه ماشین
...ولی اگه کسی بتونه انجامش بده
.خدای، من زنده ان
عه
این ماشینای لاکچری اصولاً به درد نمیخورن
ولی اگه نیاز به تشک داشته باشی چیز خوبی ان
خیلی خب
،شاممون رو خوردیم ،نوشیدنی هم خوردیم
اینقدر بزدل نباش
چطوری میتونی به خاطر یه پرش ساده از هوش بری؟
هاه
میشه لطفاً کمکم کنی؟
نمیتونم تکون بخورم
بیخیال یه کمک بده
،دست دادن با دست چپ به معنی اتمام یک رابطه ست
باکی از حرکت محبت آمیز پدرش سوءاستفاده کرد
و یه حمله غافلگیرانه کرد
،به خاطر اخلاق غیر ورزشیش
میشه پرسید که آیا بابت اون کار احساس پشیمونی داره
یا احساس گناه داره، یا حس میکنه موفق شده
،وقتی برای فکر کردن وجود نداشت
که آیا به این کارش فکر کرده یا اینکه بی فکر عمل کرده
،در عوض، چیزی که توی ذهنش متبادر شد این بود
،یک سنگ بزرگ که با عظمت روی زمینه
باد و بارون مدام بهش میخورن
سطح سنگ به خاطر این همه باد و بارون ،صیقلی شده بود
و در طول زمان، یک سانتی متر گرد و غبار روش رو گرفته بود
این همون چیزی بود که بهش ضربه زده بود
اون هم با تمام قدرت
و همون لحظه متوجه شد
که تلاشش کاملاً بیهوده بوده
آخه چرا تو
!عقل نداری
!جلوی اون مرد رو بگیرید
!وایسا
.تو نتونستی با اون سیلی نقطه حیاتی رو بزنی تو شایستگی مبارزه رو نداری
حالا وقتشه تاوان دست کم گرفتنِ منو بدی، انگل
قرار نیست خوشت بیاد
No comments yet. Be the first to leave one.