De første 200 linjer.
«پایان نزدیک است»
.هیچوقت این داستان رو درک نکردم
.میدونی، یه دختره هست اسمش دوروتیـه - .سلام -
،یه زندگی عادی و کسلکننده داره
،و فرصت یه زندگی هیجانانگیز نصیبش میشه
.و اون فقط میخواد برگرده خونه
...میگم - چطوری منو با خودت آوردی اینجا؟ -
.روح نیاکانام رو احضار کردم. کار سختی نبود
.البته
.نکتهی ظریفی بود
.تماس کاریـه. یه لحظه صبرکن
الو، فرناز؟
.واو، آروم باش، آروم باش
.نمیتونه حقیقت داشته باشه ...ببین که
.نه. زنگ نزن پلیس .زنگ نزن پلیس
.من زود میام .سریع میام اونجا
.گوش کن، باید برم - چی؟
صبرکن، صبرکن - .نمیتونیم بذاریم با ماشینت بری که به قتل برسی -
تا زمانی که نفهمیم کی منو کشته .نمیتونیم هیچ کاری انجام بدیم
،اگه من امشب به آزمایشگاه نرم
.اونا دوباره سعی خودشون رو میکنن - .نه. دوباره نه، بابا -
.من اینجا رو نمیشناسم .از اینجا نمیتونم برم خونه
.همینجا بمون، برمیگردم دنبالت
!بابا! بابا
.منتظرت موندم
.میدونم - .کل شب رو -
.خب، میتونیم این قضیه رو تغییر بدیم
.بیا بریم آزمایشگاه
.تمومش کن
.مراقب باش به تجهیزات آسیب نزنی
دخترم کجاست؟ - .بهت که گفتم، اون اینجا نیست -
.به اون دست نزن
آلما کجاست؟ - ...اون یه دستگاه تشدید مغناطیسی 10هزار دلاری -
اینجا چه خبره؟
راستش، دیدم در شکسته و زیادی داره از .داخل صدا میاد، واسه همین بهت زنگ زدم
.بعد معلوم شد، کارِ همسرت بوده
!آلما
مامان اینجا چیکار میکنه؟
.نمیدونم
آخرین چیزی که یادم میاد این بود که .تو رو توی خیابون رها کردم
آلما رو کجا قایم کردی؟
میدونم شبها اونو میاری اینجا .تا آزمایشهات رو انجام بدی
.کامیلا، من اینکارو نمیکنم
آلما بهم گفت یه خوابی دیده که توش اومده آزمایشگاهت
و تو هم مثلِ «فرانکنشتاین» یه سری سیم .وصل کردی به سرش
.دختربچهها همهجور خواب و خیالِ احمقانه دارن
.اینقدر دروغ نگو
.میبینی، من اینو یادمه
اون ماجرا یه خواب نبود، مگه نه؟
.از یک جهت، همهچیز خواب و خیالـه
.ولی نه، اون ماجرا خواب نبود
.بهم گفتی که هیچوقت روم آزمایش انجام ندادی
.نه، فقط سعی داشتم تواناییهات رو ترویج بدم
.نمیخوام بلایی که سر مادرم اومد سر تو هم بیاد
...میدونی، قربانیِ
.میخواستم که یه «شمن» بشی
،که اینطوری هم میشی
و همین الانشم خیلی فراتر از .انتظاراتم پیش رفتی
.اون اینجا نیست - پس کجاست؟ -
آلما؟ - .ولش کردم که بیام اینجا -
ولش کردی؟ توی شب؟
.«توی «ترل هیلز .محلهی خوب و آرومیـه
چطوری تونستی دخترت رو اونجا ول کنی به امون خدا؟
خب، به خاطر اینکه جنابعالی .بهزور وارد آزمایشگاهام شدی
آخه کی به آزمایشگاه مسخره تو اهمیت میده؟
.میدونی که کار من چقدر مهمه
کارت؟
یا گذروندن شبهات با دوست دختر خوشگلت؟
...کامیلا، ما باهم - .تو بیشتر به این زنیکه اهمیت میدی تا دختر خودت -
.هیچکس بیشتر از من به آلما اهمیت نمیده
آلما ممکنه وسیلهای باشه .برای کشفِ اسرار زمان و مکان
گوش میدی داری چی میگی؟
.خدایا، یه جورایی احمق میزدی - .بلندپرواز بودم -
.از من واسه تحقیقاتت استفاده میکردی
.داشتم سعی میکردم به مادرم کمک کنم
چی؟
...من
...با خودم گفتم اگه
خب، اگه به گذشته برگردم ...میتونم بهش آموزش بدم تا
به یه هیولای بزرگ و ترسناکی که ،یه گوشه زندانی شده، تبدیل نشه
بلکه قدرت خودش رو درک کنه .و اینکه چقدر آدم خاصیـه
.مثل تو
اجازه ندارم رابطه پدر دختری خودم رو با آلما داشته باشم؟
.نه. نه، نداری
.دیگه از دروغ گفتن به خودم خسته شدم
.تو دیگه شوهر من نیستی
به زور میشه گفت یه پدر واسه .دوتا دخترهات هستی
اما من هیچوقت مثل یکی از اون باباهایی نمیشم
که هرشب ساعت ۶ میان خونه
و با عروسکها بازی میکنن .و سوسیسس درست میکنن
.من همچین آدمی نیستم
موضوع بحثمون راجع به این نیست .و خودت هم اینو میدونی
.دیگه همهچی تموم شد، جیکوب
.نه، تموم نشده
.گوش کن ببین چی میگم
.از این به بعد دیگه پاتو تو خونه نذار
.هیچوقت
هیچ کدوم از اینا رو یادت نمیاد؟
.بعد از اینکه ولت کردم هیچی یادم نمیاد
فکر کردم به خاطر ضربهایه که توی تصادف به سرم وارد شد
.ولی بنظرم دلیل دیگهای هم وجود داره
...من
.میدونی، واقعاً نمیتونم اینجا بمونم
.نه، نه، نه، نه .دوباره منو تنها نمیذاری
.باید اینجا بمونی
.باید بمونی
این دیگه چه وضعشه؟
میدونی که برای انجام آزمایش روی بچهها .باید رضایت هردو والد رو داشته باشی
بیخیال، مگه نمیبینی تو چه وضعیام؟ .زنم همین الان ترکم کرد
.دیگه نمیخوام این کارو ادامه بدم
ما از خطهای قرمز زیادی عبور کردیم ...اولاً، عتیقههای مسروقه
سرخپوستهای ناهواتل قدرتی که اون عتیقهها .ازش برخوردار بودن رو درک نمیکردن
عتیقههای مسروقه؟
و حالا هم داریم روی یه بچه آزمایشهای .غیرقانونی انجام میدیم
فرناز، کجا داری میری؟
با همسرت تماس میگیرم .و حقیقت رو بهش میگم
...اینکارو نکن .اینجوری دیگه هیچوقت نمیذاره آلما رو ببینم
.بعدش هم گزارشت رو به رئیس حوزه میدم
اگه بفهمن که از این ماجرا ...باخبر بودم و چیزی نگفتم
...نه، فرناز
.نمیتونم درست و منطقی فکر کنم
.شرمنده. شاید اشتباه از منه
چطوره برسونمت خونه
بعدش یه راهی پیدا میکنیم که به زنم کاری که داریم اینجا میکنیم رو توضیح بدیم
.و اینکه چطوری به آلما صدمه نمیزنه
.میتونیم با همین موضوع شروع کنیم
.خیلیخب
«توقف کنید»
!صبرکن ببینم، چی شد؟ من چرا اینجام؟ بابا
.وقتی رسیدی به چراغ قرمز .ماشینو نگهدار
.کامیون بهت نمیزنه .تو هم به بیمارستان نمیری
.همهچی برمیگرده به حالت عادی
خیلیخب، کجایی؟
هیچوقت نباید پاتو به این ماجرا .باز میکردم، متأسفم
وقتی فرناز رو رسوندی خونه چه اتفاقی افتاد؟
.فقط برو دمِ چراغ قرمز و ماشینو نگهدار
نه میخوام حقیقت رو بدونم ...میخوام همهچیز رو بدونم. من
!بابا
.باید بدونم چه اتفاقی افتاد
.آلما، لطفاً اینکارو نکن
.خروجی خونهام رو رد کردی
.خونه من که از این طرف نیست
جیکوب، کجا داریم میریم؟
.دیگه چیزی واسه از دست دادن ندارم
.خانوادهام رو ازدست دادم
.تو بهم پشت کردی
اونا آزمایشگاهم رو ازم میگیرن
.و تمام کارها و زحماتم بیارزش میشه
...خیلیخب، متأسفم. اینکارو نمیکنم
.به هیچ کس هیچی نمیگم، قول میدم
.ولی من بهت اعتماد ندارم
.جیکوب، خواهش میکنم، بذار برم بیرون
جیکوب، داری چیکار میکنی؟
.کنترل اوضاع رو دستم میگیرم
!نه
مگه نمیبینی؟
.من ارزش نجات دادن ندارم
!نه. بابا - .نه -
،من اون آدم خوبی که فکر میکردم نیستم
.اونی که قانعت کردم هستم، نیستم
.نه، امیدم رو بهت ازدست نمیدم
.ما برمیگردیم و دوباره تلاش میکنیم
،میتونیم به تعداد نامحدودی برگردیم این چیزی رو عوض نمیکنه
فقط توی مشکلات خودم دست و پا میزنم میرم .آخه ببین چیکار کردم
مدام بهم میگی تصمیمهای بدی که .گرفتم نشون دهندهی ماهیت واقعیام نیست
و اینکه از صمیم قلب، میخوام به مردم کمک کنم به نظرت اینو از کی به ارث بردم؟
.تو فقط پدری میخوای که بتونی دوستش داشته باشی .چیزی که دلت میخواد رو میبینی
.نه، باید یه راهی باشه
نمیتونی روی خودِ گذشتهات تأثیر بذاری؟ .تو الان بهتر از گذشتهای
...ممکنه یه راهی باشه، ولی
.فکر نمیکنم به اندازه کافی قوی باشم
.سعی کن فقط
.ولی سعی خاصی هم نکن .ولی سعی کن
.سعی کن سعی نکنی که سعی کنی گرفتی دیگه؟
.مثل خودم حرف میزنی
.خب معلومه. ناسلامتی بابامی
...میدونی، یه دختره هست که اسمش دوروتیـه
خیلیخب، شبی که برمیگردی
...همون موقع خطوط زمانی دوباره تنظیم میشن، پس
.اگه این قضیه جواب بده، دوباره میتونم ببینمت
کجا؟ - .خودت میدونی کجا -
.نوبت توئه - !نه، نوبت توئه -
.فرصتی برای زندگی جدید
شب زندهداری عید پِسَح» «گردهمایی نیمهشب - 20اُم آوریل 2019
.باهمدیگه توی غار خواهیم بود
.از این خوشم میاد
.هیچوقت این داستان رو درک نکردم
میدونی، این دختره اسمش دوروتیـه، درسته؟
،یه زندگی عادی و کسلکننده داره
،و فرصت یه زندگی هیجانانگیز نصیبش میشه
.و اون فقط میخواد برگرده خونه
هی، اگه تو فرصت انجام یه کار ،خارق العاده رو داشتی
میخواستی همه چیز برگرده به حالت عادی؟
من همیشه به این فکر میکنم اگه ،ساحرهی داستان با خیس شدن میمیره
.باید موقع شاشیدن خیلی مراقب باشه
.نکتهی ظریفی بود
.اوه، یه تماس کاریـه
میخوای جواب بدی یا چی؟
شوخیت گرفته؟ یه تماس کاری رو جواب بدم؟
یه عالمه آبنبات و شیرینی منتظرمونن ،که بریم جمعشون کنیم
No comments yet. Be the first to leave one.