De første 175 linjer.
افسانه ی دو خواهر در هرج و مرج
قسمت بیست و دو
وقتی میری بیرون
باید خیلی خوب مراقب خورت باشی
هرچیزی که میخوای بخر
اگه پول کم آوردی
به خونه یه پیام بفرست
من برات پول میفرستم
خواهر
کافیه
نه هنوز
من هنوز یه چیز یادم رفته
لانپی
برو و چندتا بطری داروی اورژانسی بیار
بله
بذار فکر کنم چیزی یادم رفته یا نه
ژن ژن؟
دیگه اونجا نمون
بیا داخل لطفا
تو هم با برادر جیانگ
داری میری؟
اینو بگیر
اون بیرون
مراقب خودت باش
ممنون
بعد از اینکه از اینجا رفتم
راضیتر میشم اگه
تو کنار بابا باشی
بیا
خواهر
بعد از اینکه رفتم
لطفا خوب مراقب چینگگه باش
اون با من بزرگ شده
اما من همیشه براش دردسر درست کردم
و حتی باعث شدم که اون هم تنبیه بشه و سرزنش بشنوه
برای همین
لطفا
خیالت راحت باشه
من ازش به خوبی مرافبت میکنم
یادت باشه وقتی بیرونی
برام نامه بنویس
حتما باهام در ارتباط باش
قبل از اینکه برم
امیدوارم دوباره پدر رو ببینم
برو
پدر
منم
دارم میرم
دارم با جیانگ شائو میرم دینگژو
پدر
امیدوارم دوباره ببینمتون
محبور نیستی
بای بای
پدر
لطفا خیلی خوب مراقب خودت باش
پایتخت
!جیانگ شائو
!جیانگ شائو
!جیانگ شائو
!اینجا
چه خبر؟
با شو رونگ خداحافظی کردی؟
چرا به من نگفته بودی
چائو هان میخواست تورو بکشه؟
این برای من مسئله مهمیه
من همینکه تو رو میبینم خوشحالم
نمیخوام با فکر کردن به اون حالم رو خراب کنم
اگه در آینده
اونو دوباره ببینم
حتما مجازاتش میکنم
فراموشش کن
شو رونگ مجازاتش میکنه
فقط فراوشش کن
بیا راه بیوفتیم
بریم
جینژان
مطمئنی که میخوای
با من سرگردون دشت و کوه و بیابون بشی؟
پشیمون نمیشی؟
!چرند نگو
باشه
بانو جینژان از پایتخت خارج شده
دیگه اعلیحضرت
درباره چی ملکه میخواد
با شما توی کاخ حرف بزنه؟
بانو
من فکر نکنم که اعلیحضرت
حرفی با شما داشته باشه
اون جینژان رو بهانه کرده
اعلیحضرت همچین آدمی نیست
هرچند
اگه هم بهانه باشه
شانس خوبیه
چه شانسی؟
بانو
فک کنم صدای جرینگ جرینگ زنگوله میشنوم
بانو
یه چیزی روش نوشته شده
خانواده فو میخواد خوشبختی و بدبختی رو با شما شریک بشه
خانواده فو
میخواد با شاهزاده جین همکاری کنه
و در خوشبختی و بدبختی باهاتون شریک بشه
لطفا یادتون باشه
خانواده فو و شاهزاده جین
در یک قایق هستن
من زندگیمو فقط به شما بدهکارم نه خانواده فو
بانو یوژان
من زندگیمو
فقط به شما بدهکارم نه خانواده فو
اگه اون روز
تو روی کجاوه بودی
میشه به جای خانواده فو
به خاطر خودت
با من ازدواج کنی؟
اعلیحضرت
مراقب خودتون باشید
وفتی به تنهایی به تو فکر میکنم زندگیم پر نور میشه
وقتی فقط به اون
فکر میکنم
زندگیم
پرنورتر میشه
من واقعا دوستش دارم
و براش ارزش زیادی قائلم
اما من
نمیتونم باهاش ازدواج کنم
در سرنوشت من
نبود که عروس
اون ازدواج باشم
و من قبولش کردم
ما میتونیم سرنوشت روتغییر بدیم
اگه خودمون بخواییم
اگه سهم هرکسی رو خدا مشخص کرده
من خدا میشم
شما در نقش ملکه در این سفر من رو همراهی میکنید
من زیر قولم نمیزنم
اما نمیتونم کسی رو که بهش قول دادم
ازش محافظت کنم رها کنم
ترسیدی؟
ترسیدی؟
وقتی تو کنارمی
از هیچی نمیترسم
یوژان
میخوای برای همیشه با من باشی
و باهم از سلطنت لذت ببریم؟
نمیتونم
چرا؟
لطفا به یاد داشته باشید
من نامزد دارم اعلیحضرت
پدرم من رو نامزد دستیار وزیر ژانگ اعلام کرده
من اجازه
!این نامزدی رو نمیدم
این نامزدی قبلا بهم خورده
من هرگز اجازه نمیدم تو با ژانگ یونگ یائو ازدواج کنی
ما از وقتی جوانتر بودیم
همدیگر رو میشناختیم
اما هیچ رابطه نردیکی با هم نداشتیم
تا اینکه در جینچنگ همدیگرو ملاقات کردیم
باهم صمیمی شدیم
و باهم در خوشبختی و بدبختی همراه شدیم
معنی واقعی عشق رو میفهمید
اعلیحضرت؟
منظورت چیه؟
من فکر میکنم
عشق واقعی
باید شیرین
آسان و مایه شادی
بدون هیچ مانع
و ملاحظاتی باشه
اما
چرا دوست داشتن شما انقدر سخته؟
یوژان
معلومه چی میخوای بگی؟
اعلیحضرت
من باید قبل از اینکه تصمیمی بگیریم
از عشقم مطمئن بشم
No comments yet. Be the first to leave one.