De første 200 linjer.
چی پیدا کردی لایرا؟
در مورد آدما و تجلیشونه پن
معتقدیم یه سازمان هست
که بچهها رو میگیره و اونا رو به شمال میبره
میریم اونو برگردونیم
لایرا؟ با کمک اونا راحتتر میتونیم راجر رو پیدا کنیم
اونا هم میخوان بچههاشونو برگردونن میتونیم بهشون اعتماد کنیم
کار کرد
اون میتونی حقیقتیاب رو بخونه
اون از هر سربازی برامون ارزشمندتره
میریم به سمت ترالساند
کلنل جان پاری از دنیای من اومده به دنیای شما
اینجا یه زن و یه بچه داشته
این کایزاست تجلی سرافینا پکلا
الان کجان؟
شمال اینجا به فاصله چهار روز
بهش میگن ایستگاه جادوگرها بهش میگن بولوانگار
یورک برنیسون میخوایم بهت پیشنهاد استخدام بدیم
آدمایی که دنبالشون هستین رو میشناسم اونایی که بچهها رو میگیرن
لی اسکورزبی، خلبان اجارهای
تو و خرسه رو لازم داریم
اون خرس رو لازم دارین من گزینه فرعیام
یه خرس زره پوش بدون زرهاش هیچی نیست
کلیسای اعظم مخفیش کرده
این آدما به کمکمون احتیاج دارن یورک بیا بریم کمکشون
به جمع ما خوش اومدی لی اسکورزبی
این خونه، این خانواده به کسی مرتبط هستن
که به شدت میخوام پیداش کنم
وقتی چیزی فهمیدی بهم خبر بده
جادوگران نجواهایی رو میشنون
که میان دنیاها عبور میکنن
اونا از دختری حرف میزنن که مقدر شده
سرنوشت رو رقم بزنه
اگر از کاری که باید انجام بده باخبر بشه،
شکست خواهد خورد
ولی در این راه تنها نیست
یه پسر هست
که سرنوشتش به اون دختر گره خورده
باهمدیگه، همه چی رو تغییر میدن
اون عقب مراقب باش تونی!
هستم
اون اسحلهها رو لازم داریم خوب ازشون مراقبت کن
- مراقبم! - آقای اسکورزبی، شما راه نمیرین؟
سه دلیل داره
اول: خار پاشنه دارم
دوم: یکی باید از این بالون مراقبت کنه
من میتونم از بالون مراقبت کنم
این کار نیازمند تخصص ویژه است
منم تخصص دارم
آره بچهجون این حرفتو قبول داره
سوم: وقتی میتونی سواری کنی چرا راه بری؟
خب پس چرا سوار بالونت نمیشی؟
نگهش داشتم برای وقتی که محتاجش میشیم
خوب نمیشه باهاش ببینیم چی پیش رومونه؟
چرا
ولی توی آسمون، تجلی یه جادوگر دید خیلی بهتری نسبت به من داره
- آقای اسکورزبی؟ - بهم بگو لی
قراره برنده بشیم، مگه نه؟
اون بچهها رو پس میگیریم
خب، اگه اهل شرط بندی بودم میگفتم نه
و اهل شرط بندی هستم
ولی از قیافهت معلومه که دوست داری بگم آره
پس... آره
آدم زیاد دلچسبی نیستی، میدونی لی؟
خیلیا بهم میگن
هر روز موقع ناهار میاد خونه؟
هر روز
و تمام وقت از مادرش مراقبت میکنه؟
ظاهراً
و هیچ سازمانی کمکشون نمیکنه؟
تا اونجایی که فهمیدم هیچ سازمان خدمات اجتماعی باهاشون ارتباط نداره
پس زیر نظر هیچکس نیستن؟
پیداش شد
درست به موقع
به نظر پسر خوبیه
ارائهای از تیم ترجمه دیباموویز
ترجمه از ایـلیـا
- لایرا - میخواستین منو ببینین؟
در مورد اون خرسه حق داشتی محتاجش شدیم
فوقالعاده است مگه نه؟
میخواستم از علامتخونت مشورت بگیرم
میخوام اطلاعات بیشتری در موردِ
سازماندهی دفاعی اونجا داشته باشم بولوانگار
تارتارها
لرد فا، یه گروه از تارتارها از ایستگاه محافظت میکنن
دورتادورش رو حصار کشیدن
60 نفر با تک تیرانداز و تفنگهای سنگینتر
سعی داره یه چیز دیگه هم بهم بگه
میخواد در مورد یه چیزی بهم هشدار بده
به گمون من که میخواد در مورد همه چی بهت هشدار بده
داریم قدم به یه جنگ خونین میذاریم
ولی آمادهایم
بلندش کنین بچهها!
اگه فکر میکنین سخته، وایسین تا برسیم به برف و یخ!
حقیقتیاب بهم گفت...
داشتم در مورد بولوانگار ازش میپرسیدم...
- سلام لایرا - آره سلام
و بهم در مورد دره بعدی گفت...
یه روستا هست که یه چیز مخوفی در موردش هست
و آدماش دچار مشکل شدن با یه...
خب؟
فکر کنم یه شبح
یا همچین چیزی. یه ربطی به قضیه ما داره ولی نمیدونم چطور
فکر کنم باید برم ببینم چه خبره
نه
تنها میرم
یعنی ازم میخوای بذارم تنهایی بری اونجا
که دنبال یه شبح مخوف بگردی؟
باید برسیم به بولوانگار تا بچههامون رو نجات بدیم
فراموش کردی چقدر تحت تعقیبی؟
توسط مادرم؟
آره
نمیتونم که تا آخر عمرم از مادرم در ترس و وحشت باشم
خودتون اینو بهم گفتین
باشه
چند تا دلیل دیگه بهت میدم
ما بهت نیاز داریم
تا بولوانگار دو روز پیادهروی داریم و هر اتفاقی ممکنه جلومون سبز بشه
مهارت تو با حقیقتیاب میتونه ما رو در امان نگه داره
حقیقتیاب میگه من باید برم
خب، ما کاستا اون پایینه، خب؟
میخوای بری و بهش بگی پسرش مجبوره منتظر بمونه
چون تو هوس کردی بری؟
هوس نیست
بهش باور دارم
نمیدونم چرا ولی لازمه برم
نمیتونیم بذاریم بری لایرا
خیلی مهمه
متاسفم
بهم اعتماد دارین؟
غذاتو با ما میخوری؟
لازمه برم یه جای دیگه
یه روستای ماهیگیری
حقیقتیاب میگه لازمه برم
فاردر کورام بهم اجازه نمیده
بهت گفت چرا؟
چون میخوان به راهشون به بولوانگار ادامه بدن
چون باید بیلی رو نجات بدن
و راجر
تونی، حواست به غذا باشه
میسوزونمش
مهم نیست
گفتی توی اون روستا چی هست؟
مطمئن نیستم. ولی فکر کنم یه جور شبح باشه
اونجا داره یه اتفاق وحشتناک میافته
چرا این شبح مهمه؟
نمیدونم، ولی شاید یه سرنخ مهم باشه
ممکنه کمکم کنه راجر و بیلی رو پیدا کنم
- ازم میخوای توی همه چیز بهت اعتماد کنم... - نه نمیخوام
ازتون میخوام به این اعتماد کنین
خب، خواستهات خیلی زیاده باید فکر کنم
صبر کن!
خل و چل
الین؟
الین هستی دیگه؟ چارلز لتروم هستم
- شما رو نمیشناسم - باید بشناسین
من و جان باهم توی گلاسکو بودیم
حدود 20 سال پیش؟
اون موقع ستوان بودم
احتمالاً انقدر پیر شدم که قیافهام خیلی تغییر کرده
ولی تو همون شکلی موندی
دوست جانی؟
برای کاری رفته بودم آکسفورد
گفتم بیام اینجا و بهش سر بزنم
باورم نمیشه خیلی گذشته
جان خونه نیست، نه؟
جان مرده
مرده؟
چه ناگوار
کی؟
13 سال پیش
یکی باید بهم میگفت
من...
متاسفم
قضیه مال خیلی وقت پیشه باید برم
چطور؟
توی آلاسکا گم شدن
هیچوقت جسدشون رو توی طوفان پیدا نکردن
برنگشت خونه
اگه زمانی میتونستم کمکی بهت بکنم...
این شماره منه
متاسفم
اون مرد خوبی بود
خیلیخب بچهها، ایندفعه یه کم آرومتر
حالا، بوکس
دست بالا، سفت و محکم
خوبه ویل عالیه خوبه
وسط بمونین
محکم باش
یک، دو، سه
خوبه، زود پاشو ویل
یک، دو سه
ویلیام!
ویل!
ویلیام
ویلیام!
میدونستم نباید میاومدم
مامانت اومده نجاتت بده ویلیام
یه نفر اومد دیدنم و من...
No comments yet. Be the first to leave one.