De første 200 linjer.
!بدو
!يالا- !فرار کن-
بدو- يالا-
زود باش
!چيکار ميکني؟ فرار کن
! بگيرينشون- !همونجا وايسين-
وايسين
همونجا وايسين
فرار کن- هي-
کي داره تيراندازي ميکنه؟
اينکه منم
يو سو يون
اين چيه؟
وسايلِ هي يونگ پيش من چيکار ميکنه؟
از اون طرف
بجُنب
بگيرينشون- از کجا داره شليک ميکنه؟-
چي شد الان؟
ما رو نميبينن؟
احتمالاً اينجا مثه روحيم
ببين! هيچکي نميتونه مارو ببينه
دارن فرار ميکنن! بگيرينشون
اونجاس
آناستازيا؟
خوبي؟
عه! شمايين
اين موقعِ شب اينجا چيکار ميکني؟
داشتم برميگشتم خونه، صداي تيراندازي شنيدم
خيلي ترسيدم
واسه همين تو کوچه پس کوچه ها خودمو قايم کردم
قلبم هنوز داره تند تند ميزنه
يه حمله ي تروريستي بود! تقريباً جلوشونو گرفتن؛
ولي خب هنوز اين دورُاطراف خطرناکه
بهتره زودتر بري خونه
...خب
ببخشيد که اينو ميگم؛
اما ميشه تا خيابونِ اصلي همراهيم کني؟
هنوز تو شُکم انگار
حتماً
لطف ميکني
...اون
آقاي بک نيس؟
اينجا؛ اسمش هو يونگ مينِ
اينو ميدونستي؟
ميدونستي که ته مين هم تو زندگي گذشته ـمون بوده؟
خودمم هنوز جزئياتشو نميدونم
فقط ميدونم جاسوسِ دولت ژاپن بوده
جاسوس؟
پس خيلي خطرناکه؛ نه؟
انگار سو يون اينو نميدونه
بريم دنبالشون
از اينجا به بعدُ خودم ميتونم برم
ميتونم تا کارپه ديوم برسونمت
اگه رئيسم منو با يکي از مشتريا ببينه؛
خون به پا ميکنه
لطف امروزتو هيچوقت فراموش نميکنم
فعلاً
من ميرم دنبالِ سو يون
توام برو دنبالِ يونگ مين
باشه، قرارمون يه ساعت ديگه همينجا
اون همه اطلاعات بتون دادم
چطوري از دستتون در رفت؟
اصاً نميدونستيم يه تک تيرانداز اونجاس
اون تک تيرانداز کجا رفت؟
هيچکي نميدونه
اما شاهدا ميگن که؛
اينم عضوِ همون تشکيلاتيه که مين هوان شيک توشه
حتماً يه ردي ازشون جا مونده
هرطور شده؛ مدرک پيدا کنين
چشم قربان
مهمونتون رسيدن، قربان
...تو ميدونستي قراره به خونه يِ
معاون رئيس جمهور سيک سان بنک حمله بشه
اونوقت بازم نتونستي يکي از اون جغله هايِ اتحاد جوانانِ چوسان" رو بگيري"
درسته؟
حرفي واسه گفتن ندارم
واسه چي عقب نشيني کردين پس؟
...نميخواستم واسه گرفتن چندتا ولگرد
نيروهامو از دس بدم
بالاخره بايد اون ولگردا دستگير بشن که بشه همه چيو درس کرد
..."تشکيلاتِ "اتحاد جوانانِ چوسان
يه رهبر داره؛ که هويتش کاملاً محرمانه ـس
حتي خودِ اعضاشونم نميدونن که ازکجا دارن ميخورن
... بهتره عجله نکنيم و
به نظرم به اندازه ي کافي بهت وقت دادم
...مطمئناً خيلي زود
رهبرِ اين تشکيلاتُ گير ميندازم
خيلي وقته براشون تله گذاشتم
تله؟
منتظر کيه؟
خيلي وقته منتظري؟
عه! بالاخره اومدي
بيا سوار شو
تو راه حرف ميزنيم
حتماً
واسه چي اينقد لفتش دادي؟ همه نگران شدن
واسه رد گم کني مجبور شدم از چندتا کوچه پس کوچه بيام
مامان
ممنون، سو يون
امروز جونمو نجات دادي
بجاش برو از پدرو مادرت تشکر کن
اونا بهت زندگي دادن
...راستي، به نظرت امشب
چيزي مشکوک نبود؟
منظورت چيه؟
خيلي زود خودشونو نشون دادن
انگار از قبل منتظرمون بودن
انگار دستمونو خونده بودن و راهاي فرارمون ميدونستن
اميدوارم فقط يه تصادف باشه
خيابوناي کيونگ سونگ زياد تو در تو نيس
نه! فکر نميکنم بخاطر اين بوده باشه
...ممکنه
يه جاسوس بينمون باشه
جاسوس؟
اينجا چيکار ميکني؟
سو يون با رفقاش اونجان
شک کردن که نکنه يه جاسوس بينشون باشه
جاسوس؟
اگه ميخواي بزني؛ همين الان بزن
اگه هم نه! که بذار کنار اون ماسماسکُ
دُکي جونِ خودمونه
آخه تو چند بار گوله ميخوري بشر؟
بيا تو
چي شد؟
واسه چي برگشتيم؟
ببخشيد؛ يه لحظه حواسم پرت شد
اي واي! کاشکي مارو ميبردي يه جاي بهتر
بين اين همه جا! ما رو برداشتي بردي وسط خون و خونريزي
اينش ديگه دست من نيس
ضميرِ ناخودآگاه ـتون شما رو برده اونجا
منظورت اينه که خودم خواستم برم اونجا؟
نه دقيقاً
اونجا که رفتين جاييکه ضميرناخودآگاهِ تو و سول همديگه رو پيدا کردن
...احياناً
حس نکردي نسبت به دفعه ي قبل چيزي تغيير کرده؟
چيزي تغيير کنه؟
چرا! بود
دفعه پيش؛ بقيه ميتونستن منو ببينن
حتي با سو يون يه کاراييم کرديم
اما اين دفعه؛
انگار اونا نميتونستن منو ببينن
دفعه ي پيش؛
گيج بودي چون نميدونستي که اون زندگي گذشته ي خودته
اما الان ميتوني فرقِ بينِ زندگي گذشته و زندگي الانتو تشخيص بدي
...راستي
چيزي فهميدين؟
هان؟- هان؟-
توي تشکيلاتشون يه جاسوس بوده
مامان هم يه چيزايي ميگفت
منم...از زندگي گذشته ام يه چيزايي يادم مياد
از اون مرد دور بمون
نبينش
شماها نبايد با هم باشين
...نکنه مامان
نبايد بزاري که هيچکدوم از اون اتفاقاي شوم دوباره تکرار بشن
نکنه اون جاسوس بوده و به هي يونگ خيانت کرده؟
يونگ مين گفت واسه گير انداختنِ رهبرِ .."تشکيلاتِ "اتحادِ جوانانِ چوسان
يه تله گذاشته
خيلي وقته منتظري؟
...و
عه! بالاخره اومدي
نکنه؛
شين يول جاسوس بوده؟
سول گفت به يه نفر که پشتِ ماشين تحرير بوده؛ شليک کرده
...و
...کسي که بهم شليک کرد
يو سو يون بوده؟
چيه؟
واسه چي بِرُبِر داري نگاش ميکني؟
چته خب؟ اگه چيزي ميخواي بگي عين بچه ي آدم بگو ديگه
يادت رفته؟
"...تا وقتيکه رمان تموم بشه" "تمام خاطراتمون رو به هم ميگيم"
"اين روند بر پايه ي اعتماد به همديگه ـست"
واسه همين؛ تحت هيچ شرايطي ما" "هيچيو از هم پنهون نميکنيم
"و نبايد به همديگه خيانت کنيم"
ما اينا رو گفتيما
ولي خب هنوز چيزيو امضا نکرديم که
دقيقاً- دقيقاً-
از اينا گذشته، امروز خيلي خسته شدم
راس ميگي- راس ميگي-
رفتن به زندگي گذشته، کلِ انرژي آدمو ميگيره، نه؟
همينو بگو- همينو بگو-
پس واسه امروز کافيه
دفعه ي بعد که دورِهم جمع شديم ...هم قراردادُ امضا ميکنيم؛
هم باهم رمانُ مينويسيم؛ اوکي؟
قبوله- قبوله-
ديدي حق با من بود
واسه چي؟
تو يه تيراندازِ نابغه؛ بااعتماد به نفس و شجاع بودي
ديدي؟
وقتي که شروعش کني؛ ديگه هيچ چيزِ ترسناکي توش نميبيني
آخرش، من اوني نبودم که تو کُشتيش
بهت که گفتم، اگه به حرفام گوش کني، چيزو از دس نميدي
يه بار گفتي بسه ديگه؛ اگه همش تکرار کني، که مزه ـش ميره
رئيس امروز افتخار ميده، خودش شخصاً ميرسونتت خونه
بله؛ رئيس
بريم
...پس
من کيُ کشتم؟
هنوزم اون حسُ تو انگشتام دارم
No comments yet. Be the first to leave one.