De første 200 linjer.
دکتر کجاست؟
من بلدم چیکار کنم
تو منو از آتیش کشیدی بیرون ولی خودت نسوختی؟
من خوششانس بودم
ولی کلاهم نبود
تو واقعاً کسی هستی که اون میگه؟
اندرسون؟
امثال اون اسمهای زیادی به من دادن
هیولا، گربهی سیاه
آقا بُزه
تو کتابش، منو اژدها خطاب میکنن
تو کدومشون هستی؟
تو این شهر؟
کسی منو به چشم اژدها نمیبینه
شاید به اندازه کافی دقت نمیکنن
این جراحات بهبود پیدا میکنن
و اون دردی که قبلاً درونت احساس میکردی
همهی اونا هم از بین میرن
و تو قراره جزو چیزی بشی که از این شهر هم بزرگتره
من میتونم کمک کنم
حالم بهتره. الان آمادهام
نه! وقتی واقعاً از درون بهبود پیدا کنی
اونوقت باهمدیگه
دنیامون رو روی سرشون خراب میکنیم
این باید کافی باشه
یه ماشین هم این اطراف نبود
،آخر جادهست. نه ترافیکی نه بازدیدکنندهای
اون پنجرهها باید پوشیده بشن
همهی اینا باید برن بیرون تا جا برای تختها باز بشه
...میتونی پتوها رو بذاری بذارشون اونجا
تو باید سیدنی باشی
فکر کردم قراره تختها رو بیاری
خب خواستم مطمئن شم که میخوای همینجا باشن
قبل از این که شروع کنم همشون رو بیارم داخل
سیدنی، اولین راجع بهت برام گفته
باعث افتخاره
نمیدونستم اینجا هنوز سر جاشه
مشکلی نیست، پیتر میدونه اوضاع از چه قراره
که ما اینجا چیکار میکنیم
همونقدر که لازمه بدونه
و مشتاقه که به وقتش بهمون ملحق بشه
خبر خوبیه. این کار بزرگی میشه
تا جای ممکن باید کمک بگیریم
همین الان برات یه کاری دارم، پیتر
اون پنجرهی سقفی باید دودی بشه، همون بالا
من کت آگدن رو فرستادم شمال میدونی چرا؟
خیلیا میدونستن اون برات چیکار میکرده
و کت آگدن خیلی به شوهرش وفادار بود
اون برام مشکلساز نبود
خیلی عجیبه
اون حس پنهانِ وابستگی به تنها یک نفر
اون برام مشکلساز نبود
قطعاً حالا دیگه نمیشه
ترجمه از معین و کیارش
نظرت چیه بریم داخل و خودمون رو خشک کنیم؟
من تو اون کلبهی لعنتی برنمیگردم
میل خودته
واسه شنا کردن یه کم دیر وقته
اونم تنها
اونم با لباس
این دقیقاً همونیه که به نظر میرسه، خب؟
ولی اشتباه بود
وقتی اومدی نجاتم بدی
خودم میخواستم خودمو نجات
بهرحال ممنون
قابلت رو نداشت
همین؟ همین حرفو داری بزنی؟
ببخشید
فکر کردم قهرمان بازیهام و نجات دادن جونت گویای همه چیز هستن
...فقط بیشتر انتظار داشتم میدونی، قضاوت کردن
قضاوت کردن کار من نیست، مگان
یکی باید خودمو قضاوت کنه
...مثل کتاب خوب که میگه
مشکلات ما جور واجور هستن
بعضی از پیش رو و بعضی از پشتسر
اینو تو انجیل ننوشته
این حرف دکتر سوسـه
بازم کتاب خوبیه
فکر نکنم اهل دود و دم باشی
مطمئنی حالت خوبه؟
نه، اصلاً از این بابت مطمئن نیستم
همین دیروز ممکن بود مثل تو به آب بزنم
چندتا هم سنگ انداختم تو جیبم که سنگین بشم
مامان؟
کجا رفته بودی؟
ایناهاش
امبر؟ - !مامانی -
!سلام، عزیزم اینجا چیکار میکنی؟
اون نگرانت بود
حالت خوبه؟ به نظر میاد مریضی
فقط خیلی از وقت خوابم گذشته
منم همینو بهش گفتم
چیکارا میکنی؟
خیلی دلم برات تنگ شده بود
منم دلم برات تنگ شده بود
هی، بذار یه چیزی نشونت بدم
یه ماهی تو آکواریوم کنار بخش پرستارا هست
که رنگش عین دوچرخهی توئه
چرا نمیری پیداش کنی؟
پس میدونی کجاست دیگه؟ همین پایین راهرو
خیلیخب
ازش استفاده میکنی که پیدام کنی؟ این به اندازه کافی سخت نیست؟
واقعاً فکر میکنی این کارو با دخترمون میکنم؟
مهم نیست میخواستی یا نه
.اون فرار کرد، آلیسون نصف شب کوفتی
وقتی تو جاده پرسه میزد پیداش کردم
.اون ترجیح میده اینجا باشه توی...اینجا
اگه اینطوری میتونه پیشت باشه
اون میدونه چه اتفاقی افتاده
میدونه تو هیچ کاری نکردی
خدایا، کایل، این قراره چه کمکی بکنه؟
نگران نباش، عزیزم همه چی مرتبه
مامانی دیگه تسخیر نشده
پس بهم توضیح بده. چه دلیلی روی زمین وجود داره که بخوای دخترمون رو خفه کنی؟
.اون یه عارضهی روانی بود من توی حالت فراموشی بودم
این چیزیه که این دکترا بهت گفتن
من دارم ازش محافظت میکنم
میرم بابامو بیارم
کربی
کربی، چی میخوای؟
ولی اون تنهاست
ببخشید، اون بعضی وقتا واسه خودش ول میچرخه
بهتره نترسی
عزیزم، من باور نمیکنم که یه چیزی به زور واردت شده باشه
و باعث بشه به بچهمون صدمه بزنی
فکر نکنم تو هم اینو باور کنی
نظرت چیه ببرمت پیش مامان و بابات؟
امبر؟ !امبر
امبر
چی شده؟
از اینجا خوشم نمیاد
بیا بریم، کرمشبتاب
!نه
!نه
بازم چیزبرگر؟
چرا داری ازم پرستاری میکنی؟
فکر میکنی فقط واسه همین کار خوبم؟ پرستاری؟
اوه، البته که نه
فقط لازم داشتم بیام یه هوایی بخورم
ممکن بود دنیا به آخر برسه و من اصلاً نفهمم
خب، ما داریم سعی میکنیم جلوی این اتفاق رو بگیریم
خب؟
کایل و من اختلاف نظر داریم
که چقدر پرخاشگرانه به موقعیت رسیدگی کنیم
خب، اون پسر خوبیه
مهم نیست مردم شهر درموردش چی فکر کنن
ولی اون بازم یه پسره
اون غرایز تو رو نداره، عزیزم
و مطمئناً رئیس پلیس هم نیست
کشیش؟ - خداروشکر که اینجایی -
این بیرون چیکار میکنی؟ - رفتم داخل یه هوله بردارم -
اونم سوار اون وانت قراضه شد و رفت
کی سوار شد رفت؟ مگان؟
نصف شب رسیدم به کلبه
صدای شالاپ شلوپ آب توی دریاچه شنیدم
.و اون اونجا بود بلیط یه طرفه
.چیزی نیست به موقع بهش رسیدم
...اون میخواست
مگان میخواست خودکشی کنه؟
.نظرش عوض شده بود بعدش باهم حرف زدیم
.همه چی به نظر روبراه بود بعد با هالی سوار شد و رفت
نگفت کجا میره؟
نه، فقط سوار شد رفت
کفشت رو پاک کن
مرغ سوخاری واسه شام چطوره؟
بیسکوئیت و خمیرِ گوشت هم باشه؟
...مثل همیشه
...هالی
من نمیخوام اینجا باشم
ما به اینجا تعلق داریم
خانوادهمون اینجا زندگی میکنه
ما دیگه یه خانواده نیستیم
معلومه که هستیم
دیگه هیچوقت مثل قبل نمیشه
ولی اوضامون روبراه میشه
تصادف وحشتناکی بود
اون یه تصادف نبود
دیگه وقت خوابته
گرسنمه
اون خیلی اشتهاآور به نظر نمیاد
فکر کردم قراره ترتیب این شهرو بدیم مثل تو که ترتیب این یارو رو دادی
پس کی قراره خوشگذرونی رو شروع کنیم؟
وقتی تو قوی تر شدی
من خوبم
من اونی نیستم که چیزای سیاه بالا میاره
میخوای خوش بگذرونی؟
اونو تیکه تیکه کن
چی؟
باید جسدش رو سر به نیست کنم
اون چاقو رو بردار تیکه تیکهاش کن
جدی هستی؟
تو چی؟
میخوای مثل من باشی؟ میخوای قدرتمند باشی؟
میخوای ترتیب این دنیا
و همهی موجودات رقتانگیزش رو بدی؟
آره
پس نشونم بده به اندازه کافی قوی هستی
به اندازه کافی مطیع هستی
زودباش
برگرد بگیر بخواب
No comments yet. Be the first to leave one.