De første 200 linjer.
استادیار بان
سرسبز و شادابن گلهای آفتابگردانِ باغ
شوهرخواهر
امروز ملکه مادر احضارم کرد
عجله نکن، یواش یواش تعریف کن
اون روز حرفتو گوش کردم،
و کل شب رو بهش فکر کردم،
تصمیم گرفتم به شاگردا «کتاب هان» رو تدریس کنم
بر اساس حقایق تاریخی،
راه و رسم زندگی رو بهشون یاد بدم
در نتیجه همین یکی دو روز پیش که تازه شروع کردم،
فکرشم نمیکردم
وزیر تشریفات، جناب یانگ ژن حرفامو بشنوه
اونم یکریز ازم تعریف کرد
که خیلی ساده و قابل فهم توضیح میدم
در نتیجه ملکه مادر هم باخبر شد
منو احضار کرد پیش خودش
و پنجاه سکه طلا بهم پاداش داد!
شوهرخواهر،
همش به لطف اون روزیه که تو...
با یه جمله منو از غفلت بیدار کردی!
این طلاها
نصف نصف، مال هر دومون
این پاداشیه که ملکه مادر مخصوصاً به خودت داده
چطور میتونی همینطوری بدیش به بقیه؟
خودت نگهاش دار
این که چیزی نیست،
کم پیش میاد اینقدر خوشحال باشم!
تازهاشم تو که غریبه نیستی
شوهرخواهر، تازه ملکه مادر
همش داشت ازم تعریف میکرد!
تازه گفت میخواد مقام استادی رو بهم برگردونه
ولی یکم فکر کردم،
و محترمانه ردش کردم
ردش کردی؟!
چرا؟
شوهرخواهر، تو راست میگفتی
آدم باید حد و اندازه خودشو بدونه
با این سطحی که من دارم،
در واقع هنوز خیلی راه دارم تا اونجا
من فقط شانسی
یه حرف درست زدم
که به دل جناب یانگ نشست
ولی در واقع،
هنوز تاییدیه
اون استادای آکادمی سلطنتی رو
تو یه آزمون واقعی نگرفتم،
و هنوز کار خاصی برای آکادمی بانوان
انجام ندادم
اگه همینطوری
دوباره بشم استاد،
کو لانژی و دار و دستهاش
حتماً دوباره شروع میکنن به پشت سر حرف زدن
خبر نداری که،
وقتی جناب یانگ اومده بود،
کو لانژی یه قیافهای گرفته بود
که انگار اصلاً خوشحال نبود!
درسته
ملکه مادر حتماً خیلی از
این کارِت خوشش اومده
معلومه که همینطوره!
حسابی ازم تعریف کرد که
روز به روز دارم فروتنتر میشم!
شوهرخواهر، امروز تازه فهمیدم
فروتنی یعنی چی؛
یعنی هر چیزی رو که
بیشتر از همه میخوامش،
دقیقاً همونو باید محترمانه رد کنم!
به این میگن فروتنی!
البته سرپرست مینگ
بعداً بهم یه خبری داد؛
گفت
آکادمی سلطنتی زیر نظر وزارت تشریفاته
حالا که امروز
پیش جناب یانگ خودمو نشون دادم،
احتمالاً از این به بعد
اون استادای آکادمی سلطنتی
دیگه عمداً بهم سخت نمیگیرن
قضیه اون «شهابسنگ ماه هفتم» هم
کلا ختم به خیر شد
از خوشحالی دارم بال درمیارم!
تابستون رسیده،
هوا معلومه که گرم میشه
و گلها شکوفه میزنن
میبینم که متوجه اشتباهت شدی،
واسه همین دیگه سرزنشت نمیکنم
این زنبور دیگه چیه؟!
آخ!
نزن، نزنش!
زنبورا گروهی حمله میکننا! اگه یکیشو بکشی،
بقیشونم میریزن سرت!
بیا بریم داخل
شوهرخواهر!
زنبورِ لعنتی، چطور جرئت کردی شوهرخواهرمو نیش بزنی؟!
حالتو میگیرم!
میکشمت!
این دیگه چی بود؟
ژنرال بزرگ!
آشو!
وسط روز روشن
کی طلا پرت کرد؟!
کی بود؟!
ببخشید، معذرت میخوام!
جناب،
عمدی نبود!
کی همچین جرئتی به خودش داده؟!
این که استادیار بانه!
چه دل و جرئتی داری!
تو اینجا چیکار میکنی؟!
استادیار بان،
تو...
دفعه قبلم مارو ترسوندی
تو از آکادمی بانوان هستی،
آره!
سرِ ژنرال بزرگ رو
شکستی و خونی مالی کردی!
دفعه قبل چون جوون بودی،
بهت سخت نگرفتم
چقدر حرف مفت میزنی!
به تو چه ربطی داره؟!
همتون برید کنار!
چشم.
ما مرخص میشیم، مرخص میشیم!
آبجی،
تو واقعاً مال آکادمی بانوانی؟!
پس چرا بهم نگفتی؟!
حتی اون دختر کوچولوام به خاطرت دروغ گفت!
بهم دست نزن!
دروغ گفتم که گفتم، چیه مگه؟!
حتی ملکه مادرم میدونه
مادرم اهل غرب بوده.
حالا عصبانی نشو دیگه
داداش خیلی وقته ندیدتت،
واسه همین خیلی ذوقزدهام!
اون خروس جنگی که دفعه قبل بهت دادم،
به دستت رسید؟
خیلی باابهت بود، نه؟
داره خون میاد!
کجات زخم شده؟ بذار ببینم.
اینجا.
از وقتی رفتی،
هر شب خواب به چشمم نیومده!
آه!
زود باش برام بمالش!
طاقت درد رو ندارم!
آبجی،
حالا که تو قصری،
چرا زودتر بهم نگفتی؟
از خواهرم که ملکه مادره،
خیلی در موردت شنیدم
مگه نمیخوای استاد بشی؟
به خودم بگو،
با یه جمله حلش میکنم!
دستتو بکش!
تو چرا اومدی؟
چرا اومدی اینجا؟
جناب وی!
چند روز ندیدمت، چطور شل میزنی؟!
تو...
نمیدونم دخترای
آکادمی بانوان
اگه تو رو این شکلی ببینن،
چه فکری با خودشون میکنن
شوهرخواهر، به چرت و پرتاش گوش نکن!
دنگ ژی، حواست به حرف زدنت باشه،
وگرنه بد میبینی!
شوهرخواهر؟!
تو و لیو شوان...
پس برای همین شوهرخواهَرِته!
پس اون روز توی کالسکه...
خیلی خب وی اینگ، جرئت کردی منو گول بزنی؟!
میخوای چیکار کنی؟
دفعه قبل تو و ژنرال چین
با هم به من زور گفتید!
اگه شوهرخواهرم کمکم نکرده بود،
خیلی وقت پیش منو به زور برده بودی خونت!
چیه؟ شوهرخواهرم پشتمه و هوامو داره،
ناراحتی؟!
نه، خوشحالم، خوشحال!
نه، فقط فکرشو نمیکردم
همچین آدمی شوهرخواهرت باشه!
میدونی آشو،
چرا نمیخواست بهت بگه
که توی آکادمی بانوانی کار میکنه؟
چرا؟
چند وقت پیش آشو افتاده بود زندان،
نمیدونم ژنرال بزرگ
چیزی در این مورد شنیده یا نه
ژنرال بزرگ و اون شخصِ خاص،
انگار رابطه خیلی نزدیکی دارن
میدونم
فهمیدم!
بیخود نیست هر وقت اسمشو میارم،
تو اعصابت خرد میشه
اون زنه اذیتت کرده، نه؟
یکی از موقعیتش سوءاستفاده میکنه،
یکی دخترا رو به زور میدزده،
یکی مخالفاشو حذف میکنه،
یکی هم انتقام شخصی میگیره!
شما زن و شوهر
No comments yet. Be the first to leave one.