De første 200 linjer.
«سریال «آن سوی اطلس فصل اول - قسمت دو
- یکی دیگه؟ - نه، ممنون.
یه قهوه، لطفاً.
من متاهلم.
اعتماد به نفست رو تحسین میکنم، اما سعی ندارم اغوات کنم.
شایعه شده راه خروج پیدا کردی.
خیلی از بریتانیاییها بعد از عقبنشینی توی بندر دنکرک، توی فرانسه گیر افتادن.
خیلیهاشون.
به کمک نیاز دارن.
تو ازم میخوای که اسرای جنگی بریتانیایی رو قاچاق کنم و از فرانسه بیرون ببرم؟
من آمریکاییم.
دقیقاً.
بریتانیا توی جنگه و محاصره شده.
ما به متفقینی نیاز داریم که توی فرانسه بتونن آزادانه کار کنن.
- خانم... - مارگو صدام بزن.
مارگو، کشور من رسماً توی این جنگ، بیطرفه.
آقای فرای، مقالههایی که توی نیویورک تایمز از برلین نوشتین رو خوندم.
دقیقاً میدونم راجع به بیطرفی آمریکا چه حسی دارین.
چیزی که دارین پیشنهاد میدین،
پیمان شکنیه.
آقای بنجامین.
ببخشید. امیدوارم ناراحت نشین. من...
فقط یه سوال راجع به کارتون دارم.
چی شما رو به اینجا آورد؟
اوه، کنجکاوی.
بفرما. اه...
اگه عطر اشیاء منحصر به فرد وقتی به تولید انبوه میرسن از بین بره،
کجا میره؟
سوال جالبتر اینه که،
چه بلایی سر عطر اشیاء منحصر به فرد میاد
وقتی توسط قدرتهای شیطانی ریز ریز بشن
و وقتی دنیایی که میشناسیم داره نابود
و تیکه تیکه میشه؟
اما یه روزی،
دوباره تیکهها رو کنار همدیگه قرار میدیم، درست مثل یه پازل.
و در یهودیت به این «تیکون عولم» میگن. (معنا: وظیفه انسانها، ترمیم دنیا میباشد)
تیکون عولم.
تیکون عولم.
تیکون عولم.
تیکون عولم.
تیکون عولم.
دقیقاً.
داریم سعی میکنیم سلولهای مقاومتی دیگه مثل خودتون رو پیدا کنیم.
کمیته نجات فوری یه سازمان کمکدهیه.
اومدم اینجا که به مردم برای فرار از خشونت کمک کنم نه اینکه خودم توش دخیل بشم.
- پس کمک کنین پسرامون فرار کنن. - نمیتونم بهتون کمکی کنم.
اون مرده که اون سمته رو میبینین؟ اور کت پوشیده، همینطوری رد میشه؟
فرمانده پلیس مارسیه. داره آماده میشه که به اسپندید حمله کنه.
- کی؟ - اوه...
- پنج دقیقه، ده دقیقه دیگه. - چی؟
اون مردی که داره روزنامه ایتالیایی میخونه، اون هم یکی از آدمهاشه.
و همینطور اون دو تا که شال گردن انداختن و پیش میز دارن حرف میزنن،
و اون مردی که داره کفشش رو برق میندازه و داره سیگار برگ میکشه.
هر چهار تاشون فقط منتظر سیگنال فرماندهـن.
ممکن نیست این رو بدونی.
همین جا صبر کن و ببین چی میشه.
لاربی بنبرک، پیروزیهای اخیرش رو دیدی؟
- کی؟ - لاربی بنبرک.
- مروارید سیاه مارسی. - پال.
- طرفدار فوتبال نیستی؟ - نه.
معتقدم که قراره به این هتل حمله بشه.
- چی؟ - باید مردم رو از اینجا خارج کنیم.
آقای بنجامین و چند نفر دیگه امروز با قطار میرن سمت بنیول
و شب هم سمت پیرینیس میرن.
میتونی ببریش پیش لیسا؟
من یه ایده دارم که برای یه شب بقیه رو کجا ببریم.
به هرحال، مری جین طبقه بالاست؟
- اوه! - عالی نیستن؟
اگه همه لباس کارگرهای تاکستان رو بپوشن، لیسا همه رو تو روز میبره خونهـشون/
و اونها از اون پوتینهای قدیمی
که پای همه هست، راحتترم هست.
- از اونها خوشت نمیاد؟ - نه، به اندازه کافی بزرگ نیستن.
اوه. انقدر راحتن که ممکنه دیگه درشون نیارم.
تا موقعی که اینها پاته فرار نکنی
نه. من که جایی نمیرم،
با اینکه پدرم از دستم عصبانیه.
هی هم میگه: «مارسی برای یه زن آمریکایی مثل تو، جای خوبی نیست»
یه زن آمریکایی مثل تو یعنی چی؟
خودت میدونی دیگه.
خب، تو گردشگرهای دیگه آمریکایی رو نمیبینی.
ببخشید، من گردشگر نیستم.
- نه. - چرا داری میخندی؟
خندهدار نیست.
اینجا مسئولیتهای واقعی دارم. آدمهایی هستن که روم حساب باز میکنن.
آره. منم روت حساب باز میکنم.
داری مسخرهـم میکنی؟
عمراً مسخرهـت کنم.
- پلیس داره به هتل حمله میکنه. - چی؟
- پلیس! - پلیس!
پلیس! بیاین!
برگههاتون!
چه خبر شده؟
- شما مدیر هتلین؟ - نه. واریان فرای.
مدیر کمیته نجات فوری آمریکایی.
چندین تا از مهمونها تحت محافظت ما هستن.
به اندازه کافی بدبختی نکشیدن؟ کسی هیچ قانونی رو نمیشکنه.
همهـشون مجرمین بیگانهـن، آريالای فرای.
- اونها فرارین! - فرقشون چیه؟
- آقای بنجامین، لطفاً لباس بپوشین. - چه خبر شده؟
عجله کنین. پلیس این جاست.
- لطفاً. - باشه.
پلیس!
پلیس، در رو باز کنین!
پلیس! در رو باز کنین!
در رو باز کنین! پلیس!
در رو باز کنین!
برو بیرون! مرتیکه منحرف! گمشو از این جا بیرون!
گمشو بیرون!
اوه، ببین! ما همزمان فقط سه نفر رو میتونیم توی این جا بدیم.
میتونم ببرمشون پایین توی آسانسور.
- مطمئنی این جا میتونیم قایم شیم؟ - ما قایم نمیشیم.
اه، گندش بزنن!
گیوه!
درجا بر میگردم.
باشه. بیاین. اینها برای اونهاست و بقیهـش رو هم مخفی میکنه، باشه؟
- ازت ممنونم. - من از تو ممنونم.
و بعدش؟
میام پیدات میکنم. هر جا که باشی.
خوبه.
- داریم کجا میریم؟ - میبینی.
نمیتونم بقیهـش رو بیام.
کارم با کتابم تموم نشده. باید بنویسم.
آقای بنجامین، ایدههاتون این جاست!
زندگیتون از یه دستنوشته بیشتر ارزش داره. متوجهاین؟
آره.
لعنت بهش.
بیاین بریم.
- با من بیاین. - نمیتونم ببینم.
ساکت! بی صدا!
ما کجاییم؟
به مارسی واقعی خوش اومدین.
- ممنون. - خواهش میکنم.
بیاین بریم!
هی.
ممنون.
والتر بنجامین، هولیوس برگر. این هم لیسا فیتکو.
با من بیاین.
تو این رو بگیر و تو این رو.
آندره، مکس، جکلین، همهـتون اینجا بمونین،
اول من میرم.
اینجا دیگه کجاست؟
داری رویا میبینی، مکس.
من خواب دیدم که توش چمدون بودم.
درواقع، خواب نبود. واقعاً اتفاق افتاد.
سلام؟
سلام.
واریان...
نه، اومدم ازت درخواست یه لطفی کنم. این یه وضعیت اضطراریه.
تنها نیومدی؟
سلام! من مری جین گولدم. با واریان کار میکنم.
لاوگرُو. توماس لاوگرُو.
همین تازه پلیس به هتلمون حمله کرد. نمیدونستم فراریها رو کجا ببرم.
- این خونه شماست؟ - فعلاً.
- و چند نفر اینجا زندگی میکنن؟ - یک.
یه نفر؟ چند تا اتاق خواب داره؟
چی؟ ده پانزده تا؟
- حداقلش. - پس امشب میتونیم اینجا بمونیم؟
- هر چه قدر دوست دارین، بمونین. - نه. زمانی که لازم داریم یه شبه.
- چه قدر ازمون پول میگیری؟ - وایسا ببینم.
واریان، بهش فکر کن. فکر میکنی که چند نفر رو میتونیم اینجا قایم کنیم.
برتونها و مکس ارنست که همین الان همراهمونن.
میتونیم ماهلرها و مانها و حتی لوینها و بچههای فرایبرگ هم جا بدیم،
و کلاً برامون 20 دقیقه طول کشید که از دروازه تا اینجا بیایم.
کمیته نجات فوری به زندگی ما توی یه ویلا خصوصی راضی نمیشه.
کمیته توی نیویورکه! لازم نیست بدونن کجا زندگی میکنیم.
بعضی از افرادمون رو پلیس میخواد.
تا جایی که میدونیم، خودمون هم ممکنه که تبدیل به یه فراری شده باشیم.
پس توی ملا عام مخفی میشیم. این ویلا برامون فوقالعادهـست.
انصاف نیست که توماس رو توی خطر بندازیم وقتی حتی درگیر کارمون هم نیست.
درواقع، من اصلاً مشکلی با خطر ندارم.
- اصرار میکنم بمونین. - پس تصمیم گرفته شد.
- میخوای ما رو یه تور توی خونه ببری؟ - اول شما.
عروسک را در آغوشت بگیر. خارها و تیغهایش رفتن به زیر.
گم کرده زرهاش را در درون کفشهایش حلزون،
اما صندوق پستی پیدا کرد بعد از اون.
از زمین میبارد بر آسمان.
مانند روبان در جریان باد میشد جا به جا.
ابرها تیره از پوست ساردینها میشوند بازتاب.
ساردینها هم تحت تاثیر دردهایشان میشوند تیرتار.
خوبی؟
حالت تو خوبه؟
- بهت آسیبی زدن؟ - نه. نه. نه.
- خالیمون کردن رفت. - کاملاً نه.
- همهچیز ردیفه؟ - همه رفتن توی تخت خوابشون.
ام...
- مری جین. - اوهوم؟
فکر کنم ما، اه، به پول بیشتری نسبت به چیزی که فکر میکردم، لازم داریم.
یه دفتر جدید نیاز داریم، حمل و نقل به داخل و بیرون شهر...
مشکلی نیست.
- مطمئنی؟ - نگران نباش.
- من حلش میکنم، واریان. - ممنون.
اوهوم.
اینکه امشب همه رو روی تخت خوابوندیم، واقعاً حس خیل یخوبی داره،
پس ممنونم، توماس.
بهم یادآوری کن که از کجا میدونیم که تو مخبر گشتاپو نیستی؟
من؟ من توی یه کیبیوتز بزرگ شدم. (کلمهای عبری که به مزرعههای اشتراکی میگن)
خب، مادر بزغالهها موقع بحران با یه ویلا خالی بیاد،
ممکنه در واقع همون گرگه باشه.
نه، توماس هم مثل بقیه وقتی جنگ شروع شد، توی اروپا گیر افتاد.
- این مرد مخبر گشتاپو نیستم. - پس شاید پری چیزی هستی.
No comments yet. Be the first to leave one.