De første 200 linjer.
ژوئن 1975 سامردیل ، مین
ببخشید ، اصلا متوجه نشدم کسی اونجاست
نه نه نه معذرت خواهی نکن
معذرت خواهی نداره که
ادامه بده
برقص
حتما شبیه دیوانه ها بودم
خیلی خوبه که یه نفر رو ببینی
انقدر عاشق بارون
خب ، تو مگه عاشق بارون نیستی؟
نه
ها؟
نه
از بارون متنفری؟
آره
چطور ممکنه کسی از بارون متنفر باشه؟
خب میترسم آّب برم
نه باید باهاش یکی بشی
باهاش مخلوط شو
مقاومت نکن
!اوه سرده
یکی به منم میدی؟
آه ... اره
فندک هم داری؟
آره دارم
اوه مواظب باش
خودتو نسوزونی
گرفت؟
خب پس تو اون نویسنده ای؟ مگه نه
بله
از نیویورک دیگه درسته؟
بله
میتونم یه سوال بپرسم؟
بله
چرا نیویورک رو ول کردی اومدی تو این خراب شده؟
میخواستم فضام عوض شه
ولی نیویورک
من خودم حاضرم هرکاری بکنم که برم نیویورک
قاطی معماری و
مردم شم
و برنامه ها رو زنده ببینم
....ما ...همدیگه رو
ما همو میشناسیم؟
نه
نه ولی همه میدونن تو کی هستی
تو اون نویسنده معروفی هستی که گوسکو زندگی میکنه
آره
من باید برم
به کسی نگو سیگار کشیدم ، باشه؟
باشه
فعلا ، آقای نویسنده
امیدوارم دوباره ببینمتون
منم همینطور
اسمت چیه؟
نولا
پلیس سامردیل چطور میتونم بهتون کمک کنم؟
دبرا کوپر هستم توی ساید کرید لین زندگی میکنم
..آه .. من
!سریع بیاین ! همین الان
دوباره صدای ولگرد ها رو شنیدین خانم کوپر؟
نه نه یه دختره
!یه مرد تو جنگل داره تعقیبش میکنه
من ... داشتم ... پای سیب درست میکردم
که صدای جیغ شنیدم به بیرون نگاه کردم
لباس قرمز تنش بود
...اون
داره تو جنگل میدوئه
اون مرد هم داره دنبالش میکنه
یه ماشین گشت سمتتون میفرستم
همین الان خانم کوپر
لطفا همونجایی که هستید بمونید
!!عجله کنید
هرکی میگه موفقیت رو الکی گُندش کردن
بهش دست پیدا نکرده
این منم ، مارکوس گلدمن
تو سن 26 سالگی اولین رمانم رو نوشتم
که بیش از یک میلیون نسخه فروخت
و تو لیست کتاب های واجب همه قرار داد
یه دفعه تبدیل به سلبریتی شده بودم
G is for Goldsteinکتابم
خیلی سر و صدا کرده بود
کاری از استعداد تازه و کمیاب
حتی سخت ترین منتقدین نیویورک هم موافق بودن
ناگهان هرچی که میگفتم
جالب و خنده دار بود
دیگه تو ریمن غذا نمیخوردم
Mr. Chowالان فقط غذای باکلاس تو
آماده شده توسط خود سرآشپز
دیگه نیاز نبود پاره شم تا بازی رو ببینم
الان دیگه تو تلویزیون 110اینچی عشق میکنم
با داگلاس کلارن
وکیلم
حتی یه منشی هم استخدام کردم اسمش دنیس ـه
که فکر کنم رو من کراش هم داره
برای شش ماه اول
بعد از انتشار کتابم
زندگی رویای یک نویسنده بود
کتاب امضا میکردم
و یه قرارداد برای دو رمان بعدی م
با یه ذره پیش پرداخت
به یه اندازه خوب
به به ، ممنونم
موفقیت اشکال های خودش رو هم داره
مثل اینکه چی بگی وقتی کسی ازت میپرسه
کتاب بعدیت درباره چیه؟
یکسال میگذره
از زمان انتشار کتاب اولم
ولی هنوز یه کلمه
از کتاب بعدی رو ننوشتم
نه اینکه تلاش نکرده باشم
چیزی بهم الهام نمیشه
و مثل سگ ترسیده بودم
چون از جایی که من میام ، شکست قابل انتخاب نیست
حتی تو دبیرستان
مارکوس گلدمن همیشه یه راهی پیدا میکرد تا برنده باشه
خیلی زود کشف کردم
بهترین راه برای تو یه جمع ایستادن
اینه که جمعیت درست رو برای ایستادن انتخاب کنی
تاکتیک من خیلی موفق بود
خیلی زود به "مارکوس بی نظیر" شناخته شدم
میبینی مشکل اینجاست هرچه قدر بیشتر میبری
باختن ترسناک تر میشه
و من در آستانه از دست دادن همه چیز بودم
همه کار کردم که دوباره بتونم بنویسم
سمت بیابون در رفتم تا مثلا تنها باشم
تا با ندای درونی م دوباره ارتباط برقرار کنم
حتی به اتاق قبلی م تو نیوجرسی برگشتم
امیدوار بودم که چیزی بهم الهام بشه
شششش داره مینویسه
مشکل اینکه نابغه خطابت کنن
اینه که الان هرچیزی بنویسی
باید شاهکار ادبی باشه
یک بینش فرای زمان برای وضعیت انسان
فشار اینکه انتظارات رو برآورده کنی
نابودم کرد
فقط یه نفرو میشناختم که
میتونست این وضعیت ریده رو تمومش کنم
و منو به واقعیت برگردونه
هری کبر
پرفروش ترین نویسنده و پرفسور سابق دانشگاه من
و یکی از بهترین نویسنده های قرن 20 م
!اوه مارکوس
واقعا خودتی؟
آره آره
واقعا؟ اره
فوق العاده س آره
...میدونم من
شرمندم هری
خیلی به هم ریخته بودم
هیچ زنگی نزدی
از وقتی مشهور شدی
یک ماه پیش سعی کردم بهت زنگ بزنم
منشی ت گفت
هیچ تماسی رو نمیپذیری
...من ... آه
دیگه نمیتونم بنویسم هری
یکسال شده و هیچ چیزی ندارم
به جز یه مهلت که قرار نیست بهش برسم
آره
دومین کتاب همیشه سخت ترینه
اره
کلی انتظارات
و خلاقیت کار نمیکنه
وقتی یه مهلت محدود داری
مثل سکسه
ولی یه قرص تحریک آمیز برای نویسنده ها نداریم
میگم ، چرا پیش من نمیای؟
از نیویورک بزن بیرون
یه ذره فضا عوض کن ، میدونی؟
واقعا؟
برو تو ساحل بدو
بذا چشمه های خلاقیت دوباره بجوشن
میدونی
بذا الهام پیش تو بیاد
باشه
آره
پس حله ... من ..پس آخر هفته میبینمت
باشه
عاشق رانندگی به مین بودم
سامردیل رو خیلی خوب میشناختم
چندین بار به عنوان دانشجو به هری سر زده بودم
عاشق این شهر بودم گمشده در زمان
کلیساهاش
محله آروم خونه های چوبی رنگ شده
مغازه ها
و کلارک ، رستوران تاریخی شهر
جایی که من و هری غذا میخوردیم
و ساعت ها درباره زندگی
و کتاب ها و
و نویسنده بودن چه معنایی داره حرف میزدیم
هری چند مایل اونطرف تر زندگی میکرد
تنها بین حیات وحش آرام و دست نخورده
از جنگل ساحلی
تو یه سنگ زیبا و یه خونه از جنس کاج
با منظره ای از اقیانوس
و یه تراس بالای یه ساحل بی انتها
مارکوس بی نظیر
سلام هری
!!تونستی
چطوری ؟ خیلی خوبه که میبینمت
No comments yet. Be the first to leave one.