De første 155 linjer.
دنیای انیمه تقدیم میکند
Forums.Animworld.Net
ترجمه و زیرنویس:
Temari
این عروس غول عجب جر و بزه ای داره...
"هفته نامه یوتو"
شنیدم خیلی پرروئه، ولی...
فکرش رو بکن که می خواد بره به اون ویرانه های بی نور و تاریک قصر اژدها
که پر از اون بخارهای مسمومه...
به هر حال پرنسس ایزو خیلی احمق بود که بیخود و بی جهت تو همچون جایی جونش رو داد.
ولی خب به خاطر همین بود که جشنواره 300 سال پیش به جایی نرسید.
خیلی جالب بود.
کاکوریو- رختخواب و صبحانه برای ارواح
گلی که در دنیای سپیده دم شکوفا می شود
ریسمان سرنوشت را می گیرد و به هفت رنگ درمیاید
آیا رنگ روشنش که حتی هنوز در رویا نیامده، یک توهم ابدی است؟
به نوایی که از عالم خفا میاید گوش بسپار
بدو! بدو! بدو! چون بارقه ای از آتش در شبی بی نور
حتی اگه بدنم آتش بگیرد
از زمان پیشی می گیرم و هزاران مایل را پشت سر می گذارم
امیدها، قول ها و روحم را حفظ می کنم
تا وقتی که به زمین و آسمون برسند
پس من باهات میام.
هوم؟ چی؟! مطمئنی؟
من کاملا یه موجودی برعکس گینجی و رانمارو هستم.
واسه همین اگه به خرابه های اژدها برم جلوی اون بخار های سمی طوریم نمیشه.
کاملا برعکس شونی؟
باید شب بریم اونجا چون اون موقع بخار سمیش ضعیف تره.
در ضمن اگه یه چیز شیرین با خودت بیاری خیلی خوب میشه.
چیزی از اون میوه هایی که اون روزی گرفته بودیم مونده؟
از میوه ها؟
این میوه ها ضد شیطانه.
"مخلوط پن کیک"
فکرش رو که می کنم می بینم، یه بار قبلا بهم کودایاکی داده بودی.
یعنی ممکنه غذای مورد علاقه ات...
از دورایاکی خوشم میاد، ولی خوراک مورد علاقه ام نیست.
خب، دورایاکی با میوه دیگه؟ امر امر خانممه.
ببین چطوری داری تو آشپزی با جون و دل کمکم می کنی... واقعا از یه غول بعیده.
وایی...
اینا بی آزارن.
آئویی. جایی که داریم می ریم پر از بخار سمیه... می خوای چیکار کنی؟
از اونجا که صدف پری دریایی اونجاست می رم سمتش.
قصر اژدها اینجاست؟
نه. اینجا فقط ورودیشه.
حالا می تونیم ببینیمش.
چقدر قشنگه!
چه بخار مسموم قوی ای...
وضعیت این غار در برابر الانش هیچ بود.
چی شد؟ داره اذیتت می کنه، ارباب؟
بخار سمی اینجا زیاد شده.
اینجوری پیش بره، خیلی نمی تونم اینجا موندگار بشم.
آئویی...
بیا اینجا. از این طرف.
کی داره صدام می کنه؟
آئویی!
چقدر اسرارآمیزه... اینجا اصلا شبیه عالم خفا نیست.
به قصر اژدها خوش اومدی.
من آیاکاشی محافظ قصر اژدها هستم.
به ندرت برام مهمون میاد. لطفا از این طرف بیاین.
یه پری دریایی؟
یعنی ممکنه... دیدن این منظره یه توهم باشه؟
این منظره مال هزار سال پیشه و نشون میده
و نشون می ده که تو قصر اژدها چه رفاه و رونقی وجود داشته.
بیش از هزار سال پیش...!
ولی تمام اون روزها به خاطر بلایای طبیعی پیاپی بر باد فنا رفت.
بریم یه چایی با هم بخوریم؟
چی؟ اینجا چایی بخوریم؟
یکم چای گل لوتوس خوشت میاد؟
چرا که نه، لطف می کنین.
یکم اسنک هم آوردم، ولی اینا به درد دور کردن شیاطین می خوره.
شیرینن؟! من کشته مرده شیرینیجاتم.
وایی! شیرینی با میوه؟
گمونم با این چایی خیلی می چشبن. لطفا یکم بخورین.
ترد و مرطوبه. خیلی عالی شده!
خمیر لوبیای قرمز به یکم میوه تند که قاطی میشه کاری می کنه سر حال بیای.
مدتها بود که همچین اسنک خوشمزه ای نخورده بودم.
ایکاش اون بچه هام می تونستن از اینا بخورن.
"کدوم بچه ها"؟
می خوای به یه داستان قدیمی گوش بدی، مهمون عزیزم؟
آره.
راجع به بچه های یتیمی که درست بعد اینکه هاچیو شدم دیدمشون.
اونا آیاکاشی های حیوانی کوچیک و پشمالو و تپلی بودن.
فورا فهمیدم که اون دو تا میشن هیولاهای محافظ
که بعدا راهنمای سرزمین جنوبی میشن.
من می تونم به چشمم آینده رو ببینم.
واسم اونا تنها اعضای خانواده ام بودن.
همه تلاشم رو کرم تا اون دوتا که شخصیتشون کاملا متضاد هم بود رو بار بیارم.
دارین راجع به رانمارو و گینجی-سان حرف می زنین؟
درسته، بانوی جوان انسان.
رانمارو که یه سگه، خیلی دنبال حق و عدالت بود.
اون بچه جدی بود ولی موقع دعوا کارش تعریفی نداشت.
وقتی بهش گفتم از موهای قرمزش خوشم میاد، شروع کرد به بلند کردنش.
رانمارو این دستبند مرجانی رو واسم درست کرده.
اون سگ نانازی و صمیمی ای بود.
شاید من درست رانمارو رو نمی شناسم...
یه بار وقتی برای سفر به عالم پیدا رفته بودیم سگ زشتی به نام اوکوری-اینو رو پیدا کرد
و کم کم بهش دل بست.
آه، حالا شد شبیه همون رانمارویی که من می شناسم.
گینجی یه روباه بود، باهوش بود ولی اون بچه خیلی شیطنت می کرد.
اون عاشق غذا بود. حتی وقتی دعواش می کردم، خودش رو می زد به اون راه.
با هر کسی هم که دعواش می شد، کم نمیاورد.
اون به رانمارو که مثل داداش بزرگش می مونست وابسته شده بود.
و ظاهرا بیشتر از همه بهش احترام می ذاشت.
من چیزی راجع به این روی گینجی-سان نمی دونستم...
خلاصه اونا این جوری بودن...
ولی حالا...
من باید بذارم زودتر از اینجا بری. اگه تو رو به خاطر خودم اینجا زیاد معطل کنم...
...ممکنه خدا غول حصار رو بشکنه.
پرنسس ایسو!
شنیدم که شما اینجا از دنیا رفتین.
آره. احتمالا جسدم الان تو همین قصر اژدها یه جایی افتاده.
این وجه فکری منه. دلواپس اون دوتام، واسه همین...
نمی خواین گینجی-سان و رانمارو رو ببینین؟
دیگه چیزی نمونده که اونام پاشن بیان اینجا
خوب گوش کن، آئویی تسوباکی.
شاید این آخرین توصیه های من به عنوان دوشیزه خادم معبد هدایت باشه.
خودت از گنجینه های موجود در اقیانوس غذا درست کن.
پرنسس ایسو!
درس خوندن کسل کننده اس!
اینجوری نمی تونی به پرنسس ایسو کمک کنی!
خفه شو!
عوضی!
تمومش کنین. موهاتون اینجوری می ریزه تو سالن عبادت دیگران.
وقتی ارباب عزیزشون از دنیا رفته بود
تاسف و ندامت عمیقشون هیچ سودی به حالشون نداشت...
احساسات پاک و عمیق پرنسس ایسو به آینده
به دست دو کودکی افتاده بود که مثل بچه خوش بزرگ کرده بود.
لطفا مراقب رانمارو و گینجی باش...
آئویی...
یعنی صدف... پری دریایی اینه؟!
چقدر خوب! پیداش کردم!
حالا یکی دیگه از مواد لازم برای برگزاری جشن مون رو هم در اختیار داریم.
می دونشتم... اون برخورد توهم نبود.
بوی یه زن آدمیزاد خوشمزه به مشامم میرسه.
کی اونجاست؟!
یه غوله؟!
هیچ فکرشم نمی کردم که اینجا به یه جشن دعوت بشم.
حالا باید چیکار کنم؟
الانه که منو بخوره!
ارباب!
ببخشید که خیلی طول کشید برسم اینجا آئویی.
ای عوضی... می خوای اونو ازم قاپ بزنی؟
تعجبی نداشت که حس می کردم یه موجود مشکوک اینجاست...
بذار اون زن رو بخورم!
ای عوضی!
انگار بچه های زیادی رو دزدیدی و یه لقمه چپشون کردی.
بذار بخورمش! بذار بخورمش!
ببخشید که بعد اینهمه زنده موندن اینو بهت می گم ولی اینجا دیگه برات ته خطه.
تو هم مثل من یه غولی!
ارباب؟
یه غول بود که توی این بخارهای سمی اینجا زندگی می کرد...
اونم یه چیزی حاصل نفرین سرزمین جنوبی بود.
شونه هات داره خونریزی می کنه!
اوه... چیزی نیست.
حتما به خاطر اینکه ناخن هات رو کوتاه کردم
No comments yet. Be the first to leave one.