De første 200 linjer.
تيــــم ترجـــمه .:: قـقـنوس ::. .تــقــديم ميـــکـــند
داري چه غلطي مي کني؟
مي خواي هممون رو به کشتن بدي؟
اون مي خواد بياد بيرون
نگذار بره تو مخت، مي شنوي چي ميگم؟
حرکت کنيد، تفاله هاي بدبخت
افرادت هميشه به راحتي خسته ميشن
وزير، ما براي
دو روز و شبه که متوقف نشديم
و نميشيم، نه تا وقتي که اين موجود بميره
نمي تونيم اينجا نابودش کنيم، همينجا؟
اونو طبق برنامه به لب مرز مي رسونيم
ايست
تو، تو اينجا چکار داري؟
حالا بيا پايين
اما دوست عزيزم
منظره از اينجا خيلي بهتره
اگر نمي توني دستيار اتحاد بريتانياييمون باشي
پس ازت مودبانه مي خوام سرت به کار خودت باشه
اون مي دونه چي رو داري برنامه ريزي مي کني
از چي داري حرف مي زني؟
اون نمي گذاره اتفاق بيفته
!ييدبيا
!تا بهتون نشون بدم
افراد، بيايد جلو
روي زمين بمونيد، خيليـند
پيتر، يک ذره پايين تر
!پيتر
پيتر، چي کار داري مي کني؟
!پيتر
!ايست
برندان، اين براي توئه
من توي يک جلسه ام
جلسه خياليت چطور بود؟
افتضاح، خيلي وسط حرفمون پريدند
اين مال مادرته؟
فقط تصميم بگير چي رو نگه داريم
اون يکي رو نگه دار بهت مياد
خوب، دليل اين که به اينجا احضارت کردم
اوه، پدرخوانده ام اين ها افرادي اند
که خيلي براي صحبت با تو مشتاق بودند
عجيبه، فکر نمي کنم به کسي پول بدهکار باشم
بايد باهاش تماس بگيري
شماره اش رو گرفتي؟
اوه، خيلي حرفه ايه
چيزيو که بهاشو دادي، به دست بيار
سلام، من دکتر برندان کول هستم شما تماس گرفتيد؟
بله، و هدف ملاقات چيه؟
خوب، اگر نمي خواي بهم بگي به چي ارتباط داره
يا حتي من با کي ملاقات مي کنم ...پس به سختي مي تونم
داري روي چي کار مي کني؟
هيچي
اوه، ادامه بده
ببين، مي دونم فکر مي کني اين يک مشت آشغاله
اما بايد باهاش موافقت کني داستان خوبيه
اوه، آره، افسانه وحشتناک پرنسس دوزخ
آتش سوزي هاي معروف سراسر دنيا
تا وقتي که بهش باور نداشته باشي
مي توني هرجور دوست داري ترسيمش کني
نگران نباش، من کتابتو خوندم
اون فقط يک افسانه است، فهميدم
ماشين شيطاني
دارم درست ميگم که
که تو بهترين نويسنده
کار الکساندر مک لندوشي؟
بله، راستش
من تازه کتاب سومم رو منتشر کردم
....اميدوارم اين به رفع وسواس
پرنسس دوزخ، بله مي دونم، کتابتو خوندم
بخاطر همين اومدم پيشت
حقيقت يا افسانه، دکتر کول؟
و عزيزم بهم بگو داستانو بلدي؟
يک ذره، يعني مي دونم که فقط يک داستانه
اما فکر مي کنم واقعا باحاله
يکي از داستان هاي مورد علاقمه، اجازه دارم؟
اين افسانه در سال 1763شروع شد
با ژنرالي با آوازه اي در عوام براي پيروزي هاش در خدمت خانواده ام
ژنرال، دختري داشت که زيباييش
در کل سلطنت، شناخته شده بود اسم اون دختر، تاليا بود
اما ژنرال اونو پرنسس صدا مي کرد پرنسس اون
اون خيلي مي ترسيد که اون دخترو از دست بده
و به همين دليل عروسکي کوکي سفارش داد
تا از روي تصويرش ساخته بشه
اون عروسک، حيرت انگيزترين ماشيني بود که تصور مي کني
با وجود خلق بي عيب و نقصش
دخترش، ابدي ميشد
براي هميشه جوان، براي هميشه زيبا براي هميشه مال اون
اولش، اون عروسک تحسين بزرگي را به خودش جلب کرد
و خوشي ناگفتني را براي پدر شيدا به ارمغان آورد
اما چيزي نگذشت که تراژدي بزرگي رو دنبال کرد
تاليا گم شد هرگز پيدا نشد
ژنرال با غم و اندوه عميق
نتونست از اون عروسک جدا بشه
براي روزها کنار اون موند
تا وقتي که يک روز، فهميدند مرده
اما اين، تازه اول ماجرا بود
يکي يکي، تمام اونهايي که عاشق پرنسس بودند
قرباني نفرين اون شدند
اون نجيب زاده هاي درباري که که با خوشحالي مبهوت
که فقط چند هفته قبل مبهوتش شده بودند حالا هلاک شدند
تمام خانواده با خودکشي و ديوانگي از پاي دراومدند
و فسق مرگبار خيلي ناگفتني بود
پس اجدادم تمام شواهد رو دفن کردند
وقتي که دستور داده صادر شد
که اين پرنسس دوزخ نابود بشه
اين موجود نفرين شده از شگفت انگيزترين عملش پرده برداري کرد
از ديده ها پنهان شد هرگز ديگه ديده نشد
تا الان
رز
ميشه يک لحظه تنهامون بگذاري
و دکتر کول
به کمکت نياز دارم
سال ها باور داشتم که پرنسس دوزخ
يک جوري راهشو به سمت خالقش پيدا کرده
الکساندر وک اينتاش اونو همون جايي قايم کرد که
مجبور شد ايمان کاتوليکش رو مخفي کنه
توي يک کليساي کوچک زيرزميني
آخرش زير مخروبه هاي يک عمارت بزرگ پيدا شد
که طي سال ها بازسازي و بازسازي شده بود
تمام اون سال ها زير زمين اون کليسا
دست نخورده و کشف نشده باقي ماند
تا به امروز
بله، اما کجا؟
دکتر کول، الان روش ايستاديم
چي، نمي توني درباره... حرف بزني
اين يک نوع شوخيه؟
دقيقا به همين خاطر تو رو انتخاب کردم
ازت مي خوام شناساييش کني
تو آدم اشتباهي رو انتخاب کردي، متاسفم
اما هيچ راهي نداره اون موجود، واقعيه
يک هفته، يک ميليون پوند
شايد دوست داشته باشي ببينيش
قبل از اين که تصميمتو بگيري
خواهش مي کنم
ببخشيد، صداي موسيقي شنيدم
من پرنسس دوزخ رو بهتون معرفي مي کنم
بگذاريد اول بگم اون چيزي نيست که باور داشتم
پس چيه؟
براي فهميدن، دسيسه نچيدي؟
اما نميتونه باشه
من چندتا مدرک جمع کردم
از سوابق خانوادگيم فقط براي چشم هاي تو
اونها رونمايي از اون عروسک رو
و پنج کار حيرت آوري که انجام داده رو توضيح ميدن
کاري کن اين کارها رو تکرار کنه
و پولتو ميگيري
نتونستي اين کارو بکني؟
البته که سعي کرديم اما براي ما کار نمي کرد
شايد براي تو بکنه
هنوز فکر مي کني جعليه؟
همچنان، به راحتي جعل شده
تا فردا، پرنسس
مدت کوتاهي بعد از مرگ
دوست مورد علاقمون ژنرال ارنست وان هاگويتز
وقتي مي خواست به اردوگاه بره جسد افسر وورزل، پيدا شد
به قتل رسيده بود
...يک نفر، يک چيزي
زبونش رو بريده بود
چنين سوء ظن هايي هنوز به يک عروسک زده نشده
اون زمان خرافاتي بودند، رز
اون اين گزارش ها رو با نمک برده
مال تو چي ميگه؟
بيا بفهميم، مي تونيم؟
به عنوان دکتر شخصي به والاحضرتم فردريک دو
ادعا مي کنم که پرنسس دوزخ
از قصر رفته اند تا پادشاهمان را از غضب هاي شيطان دور نگه دارن
تا نجيب زادگان دربارمون رو تحت تاثير قرار بدهند
از زمان رونمايي از اين عروسک
آن هايي که حضور داشتند، دچار بيماري عجيبي شدند
مريضي فکري که باعث بدبختي ناگفتني اي شد
همه شون اظهار کردند که توسط
صدايي بهشون ميگه کارهاي خطرناکي بکنند، تسخير شده اند
که شب ها، شيطاني غير قابل ديدن، نگاهشون مي کرده
من اين کارو بخاطر تو کردم، پرنسس من
اين يکي را دکتر نوشته
نمي خوام کابوس ببيني
ليدي سوفي
امروز صبح در رودخانه زمين هاي قصر، غرق شده پيدا شد.
توسط نگهباني پيدا شده
که حالا متهم به قتل اونه
براي داشتن دلايلي براي قضاوت
يا شايد بزدليمون
ترجيح ميديم اين شواهد دلهره آورو باور کنيم
دادگاه نظامي شما رو متهم ميدونه
متهم به قتل
و من تو رو با جوخه آتش محکوم به مرگ مي کنم
حرف آخري داري، سگ کثيف؟
بهتون گفتم، قربان من بي گناهم
من هرگز آسيبي به ليدي سوفي نرسوندم
شيطان کنار رودخانه بود، قربان
!شيطان کنار رودخانه
حتي حالا، قبل از خود خدا
اين رو جاودان مي کني، اين دروغ رو
! من اين کارو نکردم
...تنها شيطاني که الان بايد ازش بترسي
منم
چي کار داري مي کني؟
!حاضر
!هدف بگيريد
!آتش
No comments yet. Be the first to leave one.